زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -42)
از خودت هم چیزی بگو چه می بینی در امتداد نگاهت، جعفر؟... چرا لبخند می زنی؟ چه رازی در نگاه توست؟ آن دور دور ها کیست که تو را فرا می خواند و تو برایش لبخند می زنی و سر تکان می دهی؟ داری دعوتش را لبیک می گویی؟ مارا در این تماشا شریک نمی کنی؟ پافشاری نمی کنیم. راز میان تو و معبود توست. پس بگذار نهان بماند.

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد.

 

شیمی درمانی آغاز شده است. آن قامت رستم صولت، چه نحیف و نزار گردیده است…

پهلوان نبرد های پر شگفت، چه لاغر و ناتوان بر تخت دراز کشیده است…

اما نه، این فقط جسم اوست که در نگاه ما زار و خسته و ناتوان می نماید، روحش، همان روح بزرگ و سترگ و همیشه در اوج شکوه است… روحش با این درد ها خم به ابرو نمی آورد.

جعفر بیدی نیست که با باد سرطان بلرزد.

دکتر موسوی به شوخی می گوید:

  • بی معرفت از کی اجاره گرفتی مریض شدی؟

جعفر لبخند می زند. گویی حتی توان تکان دادن لب هایش را هم ندارد.

سرتیپ هاشمی می گوید:

  • از خودت بگو جعفر، از حماسه آفرینی هایت… از بیت المقدس پنج بگو… از سوسنگرد… از لشکر23… از لشکر28… حرف بزن قهرمان. این همه شکسته نفسی چرا؟… بگذار آیندگان بدانند تو کی بوده ای. بگذار این امت قهرمان پرور، قهرمانش را بشناسند… حرف بزن جعفر… چیزی بگو.

جعفر به سختی لب می گشاید، گریه امانش نمی دهد… کلامی حتی از خودش نمی گوید…

دریغ از یک کلام.

 

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده