این زمین در آن زمانه(3)
پرتويي از اسلام، عزت، حماسه و معنويت را در دل شهرهاي دشمن ساطع مي­كردند ما هفت نفر بوديم. از آن هفت نفر، اينهايي كه اسم ميبرم الآن نيستند و در آسمان هستند. از بچههاي زميني: شهيد سروان نوردي از تيپ65. شهيد سرهنگ كلاته از داوطلبان اعزامي لشكر21 به منطقه عمليات. شهيد استوار رضوان از تيپ65 نوهد. شهيد سروان معصومي از تيپ65. عزيزي داوطلب، از هوانيروز كه متأسفانه نام او در خاطرم نيست. يك عزيز ديگر از تيپ65 نوهد.

من هم ستوان­يكمي بودم كه با اينها مأمور شده بودم؛ هفت نفري بريم شناسايي در دل دشمن، در روستايي كه ضدانقلاب روستا را تصرف كرده بود و بعد خبر بياريم براي ستوني كه پشت سر ما است، تا بتواند با آگاهي مناسب در منطقه به عمليات اقدام كند. البته اين دوستاني كه نام بردم، در اين منطقه شهيد نشدند و در مناطق ديگر به فيض عظيم شهادت نائل آمدند.

حال بعد از اين مقدمه مي­خواهم براي شما عزيزان آزاده حاضر در اين جلسه كه به مناسبت سالگرد ورود آزادگان سرافراز و گراميداشت آزاده، جانباز و شهيد عزيز سرلشكر خلبان لشكري و با حضور خانواده‌هاي آزادگان منعقد گرديده، اعترافي داشته باشم:

در بد وضعيتي گير كرده بوديم. تصورمان بر اين بود كه ضدانقلاب روستا را تخليه كرده، ولي به ما نزديك است؛ اما كجا است؟ نمي­دانستيم. چون وقتي وارد روستا شديم، آثار اجاقي كه هنوز روشن بود، ظرفي كه سر اجاق بود و تنوري كه روشن بود، نشان از دور شدن روستایيان و همين­طور ضدانقلاب از روستا، ولي حضور آنان در نزديكي داشت. اين آثار بود ولي خودشان نبودند و به نظر مي‌رسيد؛ آنها حس كرده‌اند كه ستون باعظمتي در حال آمدن است و ضدانقلاب از ترس ارتش و روستايي­ها هم از دست ضدانقلاب و دور شدن از آتش جنگ فرار كرده­اند و رفته‌اند.

وقتي به ميانه روستا رسيديم، يك جاي گودي بود كه وقتي از آنجا عبور مي­كرديم، تازه متوجه شديم كه ضدانقلاب در اطراف روستا كمين كرده است؛ چون با انواع سلاح­ها به سمت ما هفت نفر شليك كردند؛ با آر.پي.جي، تيربار، نارنجك تفنگي و سلاح سبك.

خوب يك پل كوچكي در آنجا روي نهري بود و يكي دو تا از ما به زير آن پل رفتيم و بقيه هم پراكنده شديم و فوري يك آرايشي گرفتيم كه از تيررس اين تيرها كه در كنار ما به زمين مي‌خورد، در امان بمانيم و بتوانيم با ضد‌انقلاب بجنگيم.

من بايد براي شما اعتراف كنم. يادم نمي‌رود كه در آنجا با خداي خودم اين صحبت را كردم و گفتم: خدايا براي شهادت آماده­ام و براي اينكه عضوي را از دست بدهم هم آماده­ام ولي طاقت و شجاعت اسارت را ندارم.

والله اين كلامي بود كه در آن لحظه بين من و خدا گذشت كه با شهيد شدن مشكلي ندارم و با تكه تكه شدن هم مشكلي ندارم، ولي طاقت اسارت ندارم. در تمام طول مبارزه با ضدانقلاب و در تمام طول جنگ، خودم را محك زدم و ديدم كه وجودم از اين شجاعت تهي است. دريافتم كه به احتمال زياد از غيرت و قدرتي كه بتوانم در دل دشمن باز پرچم­دار ارتش اسلام باشم تهي هستم.

لذا هميشه در عبادت‌هايم، در مأموريت‌هايم در جبهه و در خواسته‌هايم اين درخواست را از خدا داشتم كه: خدايا از اين يكي من را معاف كن. من اين تحمل و اين صبر را ندارم. الآن هم براي شما اين اعتراف را كردم.

دعايي است مي­فرمايد: «خداوندا اگر قرار است نعمت‌هايي را كه به من داده‌اي تك تك از من بگيري، اول جانم را بگير.» مي‌خواهم بگويم كه زنده بودن با وجود از دست دادن نعمت­ها بسيار سخت است.

حالا من براي شما اين يك بيت شعر حافظ را بخوانم:

از جان طمع بريدن آسان بود وليكن

از دوستان جاني مشكل توان بريدن

ببينيد عزيزان، ما جان، آبرو، عزت، پدر، مادر، فرزند، فاميل و سلامت داريم. پا و دست و چشم و گوش داريم و خيلي نعمت­هاي ديگر كه اگر بخواهيم آنها را بشماريم، نمي‌توانيم آنها را احصاء كنيم و شكر انگشت‌شمار آنها را هم به سختي مي‌توانيم انجام دهيم.

اگر به انسان بگويند كه جانت را مي‌گيريم و او در جبهه باشد و براي شهادت هم رفته باشد، ديگر مشكلي نيست؛ ولي به انسان بگويند كه انگشتانت را مي‌گيريم و نمي­گذاريم انگشتت تكان بخورد. حركت دستانت را مي‌گيريم و نمي‌گذاريم كه دستانت تكان بخورد. حركت پايت را مي‌گيريم و نمي‌گذاريم كه تكان بخورد. زبانت را اگر حرف بزني مي‌بُريم و نمي‌گذاريم حرف بزني. قامتت را اگر راست كني مي‌شكنيم و نمي‌گذاريم راست كني.

اينها را دانه دانه به ذهن بسپاريد.

راه اگر بخواهي بروي، قلم پايت را مي­شكنيم و نمي‌گذاريم راه بروي. اگر بخواهي فكرت را هم عيان كني فكرت را از تو مي‌گيريم، كه كار سختي است و شدني نيست؛ ولي فرصت انديشه را از تو مي‌گيريم. خفقان فكري برايت ايجاد مي‌كنيم. اگر عزيزي را از دست بدهي و بخواهي برايش اشكي بريزي اشك‌هايت را بر چشمانت خشك مي­كنيم. اگر دردي داشته باشي و بخواهي فرياد بكشي فريادت را در حنجره­ات خفه مي‌كنيم. تو را از ديدار عزيزانت محروم مي‌كنيم.

اينها ابزارهاي حيات ما است. دوستان جاني ما هستند، نعمت‌هاي ارزشمند هستند. دقت كنيد مثلاً يك قهرمان دو در مسابقه دو شركت كرده است، ولي دست و پاي او را بسته‌اند و با اين­حال او را در گوني دربسته هم انداخته‌اند و روي خط آغاز مسابقه گذاشته­اند و به او فرمان دويدن مي­دهند. بايد در اين مسابقه شركت كند. چگونه شركت كند؟ همه ابزارها را گرفته­اند. دوستان جاني را گرفته­اند. دوستاني كه با آنها حيات ميسر است، دست و پا و چشم و گوش و حرف زدن و گريه كردن همه را صدام از آزاده‌ها گرفت. چه در سلول بودند و چه دربند؛ ولي ملزم بودند كه حيات داشته باشند.

از جان طمع بريدن آسان بود وليكن

از دوستان جاني مشكل توان بريدن

خانواده گرفته شده است؛ همه چيز گرفته شده است؛ خنديدن، گريه كردن، با هم نشستن و فرياد زدن هم جرم مي‌باشد. اينجا كجاي دنيا است و در كجاي هستي چنين چيزهایي وجود داشت در زندان‌هايي كه آزاده­هاي ما زيست مي­كردند؟

چنين وضعيتي را مي‌توانيم ما تحمل كنيم؟ مي‌توانيم تصور كنيم، كه بتوانيم تحمل كنيم؟

من برايتان اين اعتراف را كردم كه من چنين چيزي را نمي‌توانم تصور كنم. در حال حاضر هم من نمي‌توانم اين موضوع را تصور كنم كه تمام ابزارهاي حيات را از من بگيرند و من ملزم باشم كه زنده باشم و بعد مكلف باشم كه فرياد بزنم و پرچم اسلام را در آنجا برافراشته نگاه دارم؛ خيلي سخت است.

براي خانواده‌هايشان نيز خيلي سخت بود. اگر به من مي‌گوييد پيشكسوت جنگ، بايد اعتراف كنم كه عظمت اين غيرت، صلابت و قدرت در حين مظلوميت آزادگان را ندارم و به خوبي هم درك نمي‌كنم. چاره‌اي غير از اين‌كه به بزرگي اين عزيزان تعظيم كنيم، نداريم؛ كار ديگري را نمي‌توانيم انجام دهيم، آن‌هم با اين­كه اقتدار در عين مظلوميت را نمي‌فهميم. اگر درك  مي‌كرديم حتماً تواضع‌مان بيش از اين بود.

من حادثه­اي را، البته بعد از ساعاتي از وقوع آن شاهد بودم، چند تا بچه در داخل زميني باير مشغول بازي بودند. بمب عمل نكرده‌اي را ديدند، با آن هم شروع به بازي كرده بودند. اين را برداشتند و بعد به زير زمين خانه بردند. با اين بمب ور رفتند و اين بمب منفجر شد. دو تا برادر و يك خواهر شهيد شدند. با اين بمب عمل نكرده كه بمب كوچك بوده است. پنج نفر ديگر هم زخمي شدند و طبقه هم‌كف تبديل به يك ويرانه شده بود. يك بمبي كه افتاده در زمين ما و در شهرهاي مرزي و مدت‌ها روي آن خار و خاشاك بوده، اينها به خانه بردند و اين حادثه اتفاق افتاده.

از اين موارد زياد داشته‌ايم: گلوله‌هاي عمل نكرده، خمپاره‌هاي عمل نكرده و مين. بايد چكار كرد؟ اين را نبايد به خانه برد، بايد آن را به دست كارشناسش داد. حالا من براي شما مي­گويم چقدر صدام ناشي­گري كرد؛ بمب عمل نكرده، خمپاره عمل نكرده و موشك عمل نكرده را به درون بغداد و بقيه شهرهاي خود برده بود.

تك تك آزاده­ها را مي­توانيم به ابزاري كه مي‌توانند انفجار ايجاد كنند، تشبيه كنيم. هر آزاده بمبي آماده انفجار بود. صدام اگر اين را مي‌دانست شايد اين كار را نمي‌كرد. تك تك آنها بمب بودند و مواد منفجره؛ البته انفجاري براي كشتار نبودند، بلكه انفجاري براي تبليغ دين، تبليغ غيرت، انفجار فرياد حماسه، معنويت، عزت و اقتدار بودند.

مگر شما خلبانان نمي­رفتيد برگه­هاي تبليغاتي را روي سر دشمن بريزيد؟ آنها هم اين كار را مي‌كردند. مگر نمي‌آمدند بمب و راكت مي‌انداختن كه باز بشود و برگه­هاي تبليغاتي به نفع صدام پخش شود؟ جمهوري اسلامي اين كار را در دل شهرهاي دشمن با آزادگان­مان مي­كرد. هر آزاده­اي در بند اسارت صدام يك بمب تبليغاتي بزرگ غيرقابل كنترل بود. هرچه شلاقش مي­زدند و هرچقدر بلا بر سر او بيشتر مي‌آوردند، او با قدرت بيشتري منفجر مي‌شد و شعاع و پرتو جمهوري اسلامي ايران را در دل دشمن بيشتر ساطع مي‌كرد. چه حماقتي كردند صداميان مبني بر اين كه آزاده‌هاي ما را به­عنوان اسير در زندان‌هايشان نگه داشتند، چرا كه دشمن بمب را به خانه خودش برده بود.

خانواده‌هاي صبور، متدين، مقاوم و ولايي آزادگان بزرگوار، خانواده‌هاي شهدا، خانواده‌هاي جانبازان و مفقودين، اگر بيش از خود اين عزيزان به اسلام خدمت نكرده باشند، كمتر خدمت نكرده‌اند.

نه تنها فشاري بر نظام وارد نكردند، بلكه نظام را حمايت و پشتيباني كردند و در راه نظام خط­شكني كرده­اند.

خوشا به سعادت آنها به خاطر صبري كه پيشه كردند. سلامٌ عليكم بما صبرتم فنعم عقبي الدار[1]، اين فرمايش حضرت حق است، كلام من نيست.

آنهايي كه صبر پيشه كرده‌اند… خوشا به سعادت آنها.

 امروز ايام بازگشت آزادگان عزيز به ميهن اسلامي و سالگرد شهادت آزاده جانباز سرلشكر خلبان لشكري است. به آزادگان درود و براي علوّ درجات ارواح شهدا و شهيدِ عزيز لشكري صلوات مي‌فرستيم.

براي ما سربازان زميني، كه من اعتراف كردم ما تحمل و شجاعت تصور استقامت در اسارت را نداريم، با اين حال اگر اسارت نصيب ما شود كار راحت‌تر است. چون ما با خاك هستيم، داخل خاك هستيم، خانه ما هم از خاك است، سنگرمان هم از خاك و غذا هم كه در جبهه مي‌خورديم مخلوط با خاك.

در عمليات بيت‌المقدس اين غذاهايي كه در بسته­هاي نايلوني براي ما مي‌انداختند، زماني كه روي خاكريز مي­خورد پاره مي­شد، ما آن را با خاك مشت مي‌كرديم و با همان حالت خاكي غذاي خودمان را مي‌خورديم. البته تا حدودي شن‌هاي آن را هم درمي‌آورديم. اين زندگي در خاك است.

اگر دنيا زندان مؤمن است عزيزان هوايي ما بر فراز گنبد آن هستند و بر فراز اين زندان هستند.

خيلي سخت است و من نمي‌توانم تصور كنم. بايد بزرگواراني كه در اينجا نشسته‌اند، فرمانده محترم نيروي هوايي، استاد عزيزم خلبان شجاع و جانباز امير بقايي بيايند اينجا صحبت كنند. چقدر سخت است انساني كه در آسمان زندگي مي‌كند و آسمان را مي‌بيند و به خورشيد و ماه مي­نگرد او را بگيرند و در غل و زنجير كنند و در خاك او را زنداني نمايند.

چگونه تحمل كرده سرلشكر خلبان آزاده و جانباز شهيد لشكري؟

چگونه تحمل كرده سرتيپ خلبان آزاده اميني؟

چگونه تحمل كرده‌اند اين همه آزاده هوايي؟

ما اگر بوديم دلمان از سينه بيرون مي­آمد و نمي‌توانستيم تحمل كنيم.

چگونه تحمل كرده انساني كه در آسمان با خدا راز و نياز مي‌كند، مجبور شود در يك سلول تاريک، كوچك، نمور، گرم، بدون غذا، بدون همدم، بدون كتاب و دعا در جايي كه سقف آسمان را نمي­بيند زندگي كند و البته در بستر خاكي زمين با خداي خود راز و نياز كند و بر سر صداميان فرياد برآورد و تسليم خواسته‌هاي آنان نگردد؟

سختي آزادگان هوايي در بند اسارت صدام بيشتر از آزادگان زميني بوده است. اين صبر و تحمل و مبارزه براي من غيرقابل تصور است.

ما وقتي به جبهه مي­رفتيم با هدف پيروزي يا شهادت به آنجا مي‌رفتيم و خيلي از ما مي‌گفتيم خدايا كمك­مان كن تا پيروز شويم، يا اينكه شهيد بشويم. هنوز هم آرزوي شهادت داريم.

از فرمايشات حضرت رسول(ص) است كه اگر مسلماني بدون آرزوي شهادت باشد، در شعبه­اي از شعبه­هاي نفاق خواهد مرد.

خدايا آرزوي شهادت را از ما نگير و مرگ ما را هم شهادت در راه خودت زير پرچم امام زمانت(عج) قرار بده.

از رزمندگان زميني هيچ­كس با فرض و احتمال قوي اسارت به جبهه نمي‌رفت، براي اينكه چنين تصوري هم براي او سخت بود. ولي يك خلبان فرض شهادت و فرض اسارت را در لحظه مأموريت به يك اندازه دارد. داشتن چنين فرضي و تصوري خيلي سخت است و به اين ترتيب در دفاع مقدس تعدادي از اين عزيزان شهيد و تعدادي در دل دشمن به اسارت درآمده‌اند.

با اسارت هر خلبان قهرمان و هر قهرمان زميني، جمهوري اسلامي با همه گستره­اش در يك شخص آزاده و اسير در يك سلول متجلي مي­شد. همه دين متجلي مي­شد در مقابل كفر و سبعيت دشمن در داخل يك سلول. همه غيرت و شرف انساني در يك سلول و در يك بند توسط آزاده ما خلاصه مي­شد و فرياد و پتك مي­شد بر سر صداميان.

آنها صبر كردند و جزء آزاده­هاي ممتاز بودند، اجر شهيد و يا حكم شهيد را دارا هستند و هم اجر جانباز را؛ هم­چون سرلشكر خلبان لشكريِ بزرگوار ما، خوشا به سعادت آنها و خانواده­هايشان.

اينها، آزادگان، ايثارگران و شهدا، آزمون خوبي دادند براي ظهور و آن ‌هم در غيبت و دوران انتظار ظهور مهدي موعود(عج) ما رزمندگاني كه باقي مانده‌ايم، مراقب باشيم كه اين فرصت چند روزه عمر را از دست ندهيم.

همه ما منتظران امام زمان(عج) هستيم كه امام ظهور كنند و ما از سربازانش باشيم.

تمرين ظهور در زمان غيبت امام عصر(عج)، تمرين حضور است، حضور در ركاب رهبري. رهبر فرزانه ما، فرماندهي رزمايش حضور را دارند. نظام جمهوري اسلامي رزمايشي با فرماندهي امام خامنه­ايمدظله العالي   است، كه ما عمليات حضور و اطاعت از فرمانده را در صحنه‌هاي دشوار حضور تمرين بكنيم تا براي شركت در عمليات ظهور امام زمان(عج) آماده گرديم.

فرماندهيِ اين پاسگاه فرماندهي و رزمايش عملياتي فرمانده بزرگوار كل قوا و رهبر فرزانه انقلاب هستند.

اطاعت، ولايت­پذيري و سربازي را در رزمايش حضور تمرين بكنيم تا در عمليات ظهور موفق باشيم.

هم­چنان‌كه آزادگان ما حتي در بند اسارت، پا در ركاب و آزاده بودند. شهدا، مفقودين، آزادگان، جانبازان و خانواده‌هاي آنان، اين رزمايش حضور را با اطاعت امر مولا و مقتدا و فرمانده‌شان امام خميني(ره) و امام خامنه‌ايمدظله‌العالي با موفقيت سپري كردند. حال نوبت ما است. إن­شاءالله خدا عنايت كند و ما نيز با همتي مضاعف عمل كنيم تا روسفيد و موفق در اين رزمايش باشيم.

 

منبع: این زمین در آن زمانه، نادره بهشتی، 1390، ایران سبز، تهران

 

 


[1]. رعد: 24.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده