خلبانان(73)
بمباران سرهنگ خلبان احمد رجبي در عمليات والفجر8 ما در دارخويّن مستقر شده بوديم و ضمنانجام مأموريتهاي واگذار شده، از بيمارستان چوئبده آبادان مجروحان را به اهواز مي رسانديم. دراين ايام ما دريك متـري زميـن پـرواز مـيكرديم تـا هدف هواپيماهاي دشمن قرار نگيريم با اينحال، هواپيماها ازچپ و راست به سوي ما شليك ميكردند. امّا چون زمين باتلاقي بود اكثر راكتها در باتلاق فرو ميرفت و عمل نميكرد.

در يكي از اين مأموريت ها، در نزديكي بيمارستان چوئبده بوديم كه مسئول مخابرات دربي سيم فرياد مي‌زد:

  • شنوك، نيا! شنوك نيا!

ولي چون ما محل مناسبي براي فرود نداشتيم به سختي خودمان را به همان محل رسانده و بالگرد را به زمين نشانديم و من و اشرفيان‌آذر و ساير سرنشينان از بالگرد پايين پريديم و سنگر گرفتيم.

لحظاتي بعد 8 فروند هواپيماي عراقي درمنطقه ظاهر شدند و شروع به بمباران كردند. من شهادتين را خواندم و افسوس خوردم كه چرا با زن و بچه خداحافظي نكردم و چرا امروز تماس تلفني با آنها نداشتم. هر لحظه انتظار داشتم كه يكي از بمبها يا راكتها به سرما بخورد و هيچ راه فراري نداشتيم.

ناگهان يكي از همان هواپيماها با سر به طرف ما آمد و كمي دورتر از ما به زمين خورد لحظه‌اي بعد هواپيماي ديگر هدف قرارگرفت و سقوط كرد ـ يا از طريق پدافند يا از طريق تاپ كاورـ و بقية هواپيماهاي عراقي با ديدن اين وضع منطقه را ترك‌كردند.

پس از آنكه آرامش در منطقه حاكم شد رو به اشرفيان آذرگفتم: حاجي! هنوز عمري باقي بود كه از اين مهلكه جستيم، و او درحالي كه مي‌خنديد گفت:

گر نگهدار من آن است كه من مي‌دانم       شيشه را در بغل سنگ نگه مي‌دارد

 

 

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده