شهید صیاد در کلام یاران(30)
سرتیپ جانباز ناصر آراسته - آقای صیاد یک پارچه نور است... با عرض سلام و ادب خدمت آقا امام زمان(ارواحنا فداه) و نایب برحقش امام خامنه­ای(مد ظله العالی). من هیچ مقدمه­ای نمی­گویم. با این شهید عزیز چند بار خدمت حضرت آیتالله بهاءالدینی شرفیاب شدیم و بعد، از صدقه سر این شهید عزیز من هم توانستم چند جلسه به تنهایی خدمت حضرت آیتالله شرفیاب شوم. البته شهید با فرزند ایشان هماهنگی میکردند و من میرفتم خدمتشان.

خیلی از هم­رزمان این خاطره را از من شنیده­اند. یک روز به تنهایی رفتم خدمت حاج آقا. چون قبلاً وقت گرفته شده بود و چون شهید صیاد گفته بودند وقتی که خدمت ایشان رسیدید سلام گرم و مخصوص مرا برسانید و بگوئید که دلم برایتان تنگ شده است. به حاج آقا عرض کردم جناب صیاد سلام مخصوص خدمت شما عرض می­کنند. آقای بهاءالدینی از بالای عینکش نگاهی به من کرد و گفت: آقا! شما آقای صیاد را می­شناسید؟ من تعجب کردم چون چند بار با شهید صیاد قبلاً خدمت ایشان رسیده بودم و چند بار هم به تنهایی خدمت رسیده بودم. گفتم شاید (در ذهنم) متوجه نشدند من چی گفتم و شاید مرا نشناختند و متوجه نشدند من چی گفتم. مجدداً گفتم من سرهنگ آراسته هستم، صیاد را عرض می­کنم، فرمانده­ام را می­گویم، سلام خدمت شما عرض می کنند، آقا برای بار دوم گفتند: شما آقای صیاد را می­شناسید؟ من فهمیدم منظور دیگری دارد. گفتم نه آنقدر که شما می شناسید. آقا بعد نگاهی از بالای عینک کرد و گفت: آقا، شما آقای صیاد را می­شناسید؟ (دیگر خلع سلاح شدم) گفتم نه حاج آقا نمی­شناسم. سه بار من سؤال کردم و سه بار خودش آقای بهاء الدینی جواب داد. فرزندشان آقا عبدالله تشریف داشتند ما دو نفر بودیم ، فرمودند: «آقای صیاد یک پارچه نور است، آقای صیاد یک پارچه نور است ، آقای صیاد یک پارچه نور است». ایشان سه بار سؤال کرد و سه بار جواب داد. بعد نشستیم و پسرشان آقا عبدالله چایی را ریختند و بعد گفتم حاج آقا موعظه بفرمایید. گفت: گز بفرمائید. یک گز برداشتم. مجدداً گفتم حاج آقا موعظه بفرمائید. گفت این پولکی­ها مال اصفهانه بخورید آقا. یک پولکی برداشتم و خوردم و گفتم موعظه و نصیحت بفرمایید من از تهران آمده­ام تا موعظه شوم، فرمودند چایی نخوردی آقا، چاییت را بخور آقا. گفتم چشم. ما هرچه گفتیم ایشان یک چیزی به ما تعارف کردند. دست ایشان را بوسیدیم و آمدیم بیرون. با خودم در ماشین فکر می­کردم که چرا حاج آقا این دفعه مرا نصیحت نکرد؟ همیشه ما را نصحیتی و موعظه­ای می­کرد.

وقتی دقیق فکر کردم، دیدم حاج آقا موعظه­ام کرده است و صیاد را به ما معرفی کرده، من سه بار سؤال کردم و ایشان گفتند صیاد یک پارچه نور است و این نور بغل دستتان است چرا استفاده نمی­کنید. دیگه از این موعظه چه چیزی بالاتر؟!

صدقات جاریه و باقیات الصالحات

یکی از صدقات جاریه و باقی الصالحات این شهید، معارف جنگ است. تاکنون بیش از 120هزار نیروی وظیفه در ارتش جمهوری اسلامی ایران بالای فوق دیپلم، لیسانس، فوق لیسانس و دکتری به مدت 18 ساعت در مراکز آموزشی نقش ارتش در دفاع مقدس را آموزش دیده­اند.

از این بزرگواران روحانی که در اینجا حضور دارند و در یگان­ها هستند، می‌فرمایند: برخورد این افسران وظیفه با قبلی­ها قابل مقایسه نیست. احترامی که به این لباس و به پیشکسوتان و فرماندهان می­گذارند و دِینی که اینها به کشور، رهبری و نظام حس می­کنند بسیار متفاوت است و این از اثر کار فرهنگی شهید صیاد بزرگوار است. قریب به 20هزار دانشجو از دانشگاه­های افسری امام علی(ع) نیروی زمینی، شهید ستاری نیروی هوایی، امام خمینی نیروی دریایی و دانشگاه فارابی حفاظت اطلاعات ارتش این آموزش­ها را به مدت ده روز در دانشگاه­های مربوطه و ده روز در مناطق عملیاتی دوران دفاع مقدس با همت نیروهای زمینی، دریایی و هوایی و بخصوص نیروی زمینی، آموزش­های معارف جنگ را فراگرفته­اند. در پی آن هستیم که ان­شاءالله از سال­های آینده به دانشگاه علوم پزشکی نیز گسترش پیدا کند. حداقل آن است که به نقش ارتش در دوران دفاع مقدس آشنا می­شوند.

با یقین ایمانی و یقین علمی بجنگیم

ضدانقلاب در مسیر بانه ـ سردشت روی ارتفاعات دارساوین[1] ما را محاصره کرده بود. شهید صیاد سه گروه سازمان­دهی کرد: یک گروه را با خودش برد که من همراهش بودم، یک گروه شهید شهرام­فر و یک گروه شهید معصومی که قله را بگیریم. ضدانقلاب از قله ما را می­زد. با جنگ و درگیری بالا رفتیم. من کنار او و دیده­بان توپخانه بودم. چون توپخانه نه از بانه و نه از سردشت می­توانست ما را پشتیبانی کنند و فقط با خمپاره­انداز120م.م می­شد حمایت کرد. ضدانقلاب از بالاتر که سرکوب بود، ما را می­زد. شهید صیاد به من گفت الآن کجا هستیم؟ من نقشه را باز کردم و برابر روش­های نقشه­خوانی گفتم به نظرم باید روی قله دارساوین باشیم. بعد خودش نقشه را درآورد و همان کارهایی را کرد که من انجام دادم. گفت اینجا تپه­های دارساوینه جناب ستوان! من با عصبانیت گفتم جناب سرهنگ من هم همین را گفتم و همین کارهایی را انجام دادم که شما کردید. من بی­سواد نیستم، در مرکز آموزش نمره 19 گرفتم. گفت تو این را نگفتی. گفتم به حضرت عباس همین را گفتم. گفت به حضرت عباس تو همین را نگفتی، فکر کن که چه گفته­ای! جایی بودیم که ضدانقلاب اطرافمان را به شدت با تفنگ57 و تیربار کالیبر50 می­زد. من گفتم عرض کردم به نظرم اینجا دارساوینه. گفت آها! این را گفتی؛ باید در جنگیدن به طور علمی یقین داشته باشیم و در کشتن و کشته شدن یقین ایمانی، حتی زیر گلوله دشمن با یقین تصمیم بگیریم و بدون یقین روی نقطه­ای با خمپاره­انداز120 تیراندازی نکنیم تا خدای ناکرده مردم عادی آسیب نبینند و از طرفی ما بچه­های مردم و سرباز و سپاهی را که از سر راه نیاورده­ایم، آنها را به دست ما سپرده­اند و نباید بی­جهت از بین بروند، جناب ستوان نقشه­خوانی خوانده­ای!؟ باید به علمت عمل کنی، آن هم دقیق و با یقین. و سه بار گفت: یقین، یقین، یقین. یقین علمی برای مسئولیتی که داریم، یقین ایمانی برای اینکه شهید شویم و از دشمن بکشیم، تا او را به دوزخ بفرستیم. آنجا رویم نشد که دستش را ببوسم.

این جای شکر دارد

روی ارتفاعات دارساوین 18 روز محاصره بودیم. غذا، آب، مهمات و جیره به حداقل رسیده بود. من سه قبضه اسلحه همراه داشتم: یک قبضه تفنگ ژ3 تاشو، یک قبضه تفنگ کلاشینکف تاشو و یک قبضه کلت کمری که تعداد فشنگ­های این سه قبضه به 20 تیر هم نمی­رسید. روی آن ارتفاع، شهید صیاد با خلبان نجفی[2]، شهید شهرام­فر و شهید معصومی هم­سنگر بود و من در گوشه دیگری روی تپه­ای سنگر داشتم. در آن زمان ضدانقلاب با یک گله گوسفند به ما حمله کرد. شهید صیاد به ما دستور داد هیچ­کس تیراندازی نکند. این گله گوسفند تنها نیست و ضدانقلاب در میان گله قرار گرفته­اند، بعد از آنکه اولین گلوله از سمت ضدانقلاب شلیک شد، شما شلیک کنید. ضدانقلاب با شلیک موشک آرپی­جی7 مواضع ما را مورد حمله قرار دادند و ما هم آنها را به رگبار گلوله بستیم. الحمدلله بعد از 18 روز گرسنگی تعدادی گوسفند نصیبمان شد که ذبحشان کردیم و از گرسنگی درآمدیم. البته ضدانقلاب توانست دو سه نفر از سربازان را شهید کند. یک نفر از سربازانی را که من فرمانده­شان بودم سر بریدند. ما در نوک پوزه ارتفاعی قرار داشتیم و ضدانقلاب اطلاعیه­ای پخش کردند و 8-7 نفر کشته و تعدادی مجروح شدند و تعدادی هم فرار کردند و چند رأس گوسفند هم نصیب ما شد.

متن اطلاعیه پخش شده ضدانقلاب و با امضاء شیخ عزالدین حسینی این بود که ما پنج هزار نفریم[3] و شما را محاصره کرده­ایم و تا سپیده سحر به شما وقت می­دهیم. سپیده سحر تسلیم شدید که شدید وگرنه سر همه شما را می­بُریم.

من این اطلاعیه را برداشتم و به سمت سنگری که شهید صیاد در آن مستقر بود رفتم. البته آن سنگر سنگر تعجیلی بود، نمی­شد در آن ایستاد، چهار تا چوب انداخته بودیم و روی آن را برگ و خاک ریخته بودیم و ارتفاع آن 70 تا 80 سانتی­متر بیشتر نبود. بیشتر نفرات آن سنگر شهید شده­اند، شهید صیاد، شهید شهرام­فر، شهید معصومی و شهید نوردی. از میان آنها اصغر نوری، جمشیدی و من هنوز هستیم. آن اطلاعیه را به شهید صیاد دادم. گفت این چیه؟ متن اطلاعیه را خدمت ایشان خواندم. بلافاصله شهید صیاد رو به قبله ایستاد و سجده شکر بجا آورد و چند بار حمد خدا را گفت و سر از سجده برداشت. من که در آن جمع از همه جوان­تر، جسورتر و جاهل­تر بودم، گفتم این شکرت برای چه بود؟! ضدانقلاب که می­خواهد صبح فردا سر همه ما را ببُرد. الحمدلله گفتی؟ ناراحت بودم، علتش هم این بود که به مدت 18-17 روز جنگیده بودیم و بعضی شب­ها هم بیدار مانده بودیم. شهید صیاد در جواب گفت: آقای آراسته! ستوان آراسته! گفتم بفرمایید (نفرات داخل سنگر گوش می­کردند). ایشان گفتند: ما باید کوه­ها، ارتفاعات و تل و تپه­های کردستان در شمال­غرب را بگردیم تا چندتا ضدانقلاب را بیابیم و با او سینه به سینه بجنگیم. این از وضع کمبود مهماتمان، این از وضع جیره و خواربارمان، این هم از وضع روحیه و آموزشمان[4]، این هم وضعیت آموزش و تیراندازی؛ خدا را نباید شکر کرد؟ ما که دیگر توان نداریم ضدانقلاب را در این تل و تپه­ها و کوه­ها پیدا کنیم و این لطف خدا است که ضدانقلاب را با پای خودش به سمت ما فرستاده است. من یقین دارم که سرباز ما که تا به حال تیراندازی رزمی نکرده و سپاهی­مان که آموزش ندیده، اگر ضدانقلاب راست بگوید، که نمی­گوید، و پنج هزار نفر باشند، در اینجا رزمنده ما با چشم بسته هم شلیک کند، گلوله­اش به سینه دشمن خواهد نشست و این، جای شکر دارد و آن وقت است که ما می­گوییم الحمدلله.

نظم در کارها

(1)

صیاد شیرازی در سال ۱۳۶۲، من و همسرم را به منزلشان دعوت کردند و برنامه منظم و خاصی را برای پذیرایی از ما اعلام کردند. ابتدا در تماس تلفنی به من گفت: آقای آراسته! من برنامه­ای برای با هم بودنمان پیشنهاد می­کنم. ببینید چطور است، موافقید؟ اذان مغرب و عشاء حدود ساعت هفت بعدازظهر است و من و همسرم چند دقیقه مانده به اذان مغرب در مقابل درب منزل منتظر شما هستیم. سپس داخل منزل می‌رویم و به مدت ۲۰ دقیقه نماز جماعت می‌خوانیم. بعد از نماز به مدت نیم ساعت کنار هم هستیم و گفت ‌و گویی می‌کنیم و سپس به مدت یک ساعت هم می‌توانیم راجع به کار صحبت کنیم. ایشان در ادامه برنامه اعلام کردند که در این فاصله که من و شما به مدت یک ساعت راجع به کار صحبت می‌کنیم، خانم‌ها سفره را می‌چینند و به مدت ۴۰ دقیقه تا یک ساعت نیز غذا می‌خوریم و بعد از صرف غذا به مدت نیم ساعت دوباره کنار هم هستیم، بعد از آن اگر خواستید می‌توانید در منزل ما در اتاقی که برای میهمانانمان است استراحت کنید و شب را همانجا بمانید. برای پذیرایی از ما، هم اول برنامه و هم آخر برنامه را اعلام کردند و وقتی من و همسرم به منزل ایشان رفتیم، طبق همان برنامه‌ای که اعلام کرده بودند، از ما پذیرایی کردند و این نظم را در تمام کارهایشان داشت.

(2)

صیادشیرازی حتی برای جمعه‌های خود نیز برنامه داشت. یک برنامه ماهانه برای زندگی خودشان نوشته بودند. در یکی از نوشته‌هایشان برنامه روز جمعه خود را تنظیم کرده بود و در آن برای همه اعضای خانواده، دوستان بسیجی، نماز جمعه و… وقت گذاشته بودند. در این برنامه، روز جمعه را با نماز صبح آغاز کرده بود و در ادامه آورده بود: ساعت ۶ صبح یک ساعت با مریم (دخترم) زبان انگلیسی کار می‌کنم. ساعت ۷ صبح یک ساعت با مهدی(پسرم) ریاضی کار می‌کنم. ساعت ۸ صبح به مدت ۴۰ دقیقه با جوانان بسیج فوتبال گل کوچک بازی می‌کنم. بعد برمی‌گردم خانه و با همسر و بچه‌ها صبحانه می‌خورم. سپس به مدت ۲۵ دقیقه با محمد(پسرم) قرآن می‌خوانیم و بعد از آن آماده می‌شوم تا به نمازجمعه بروم. برای رفتن به نمازجمعه نیز برنامه داشتند، و در برنامه خود نوشته بودند که سعی می‌کنم با این افراد در نمازجمعه دیدار داشته باشم.

یادداشت سرتیپ ناصر آراسته در وصف شهید صیاد

بسم الله الرحمن الرحیم

قال علی علیه السلام: خیر المقال ما صدقۀ الفعال (بهترین گفتار آن است که کردار ، آن را تأیید کند)

شهدا در قهقهه مستانه­شان و در شادی وصلشان عند ربهم یرزقونند و از نفوس مطمئنه­ای هستند که مورد خطاب فادخلی فی عبادی وادخلی جنتی پروردگارند. (حضرت امام خمینی رضوان الله تعالی علیه)

خوشا به حال شهدا که وعده خویش با خدای راست نمودند و سرای فانی دنیا را به سوی اعلی علیین و جوار قرب حق ترک کردند و با تقدیم جان به بارگاه قدس ربوبی باریافتند و از خاک به افلاک پرکشیدند و در مسیر انسان­ها به سوی کمال، شاهد وحجت الهی شدند و مشعل­های فروزان و روشنی­بخش راه و علامات و مناره­های هدایت گشتند تا کشتی­نشینان دریای خروشان این جهان فانی را در شب­های ظلمانی همچون فانوس دریایی به ساحل نجات رهنمون گردند. آنان به برکت ایمان، اخلاص، تشرع، پیروی از ائمه اطهار و اطاعت از ولایت به این شایستگی که مراد، راهنما و اسوه همه زمان­ها باشند، نائل گردیدند.

یکی از این خیل به فلاح­رسیدگان و ره­یافتگان به رضوان الهی «شهید امیر سپهبد علی صیادشیرازی» است که زندگی کوتاه او سراسر مشحون از ملکات و فضایل انسانی است. این شهید بزرگ، چه قبل از انقلاب (که در کسب علم و آگاهی عمومی و دینی و فراگیری هنر و فن نظامی­گری می­کوشید)، و چه بعد از انقلاب (که یافته­ها و آموخته­های خود را در بوته عمل به منصه ظهور رسانید)، لحظه­ای از خودسازی و پرورش بعد معنوی وجود خویش غافل نبود و هر روزش در مسیر کمال به از دیروزش بود و هم­زمان به آمادگی جسمانی و ورزیدگی بدنی خود نیز همت داشت تا با جسم و روح قوی، توان مبارزه با طاغوت و دشمنان اسلام و انقلاب را به بهترین وجه داشته باشد.

هر کس او را می­شناخت گواه است که چه در زمان دانشجویی در دانشکده افسری، آموزش در دوره­های چتربازی، رنجر، زبان، مقدماتی و عالی، و چه در زمان استادی در دروس نقشه­برداری و نقشه­خوانی و ورزش ، و چه در فرماندهی در آتشبار در منطقه عملیاتی غرب و همین­طور فرماندهی نیروی زمینی ارتش، همواره در نظم و ترتیب و انضباط ظاهری و معنوی،  داشتن برنامه دقیق، توکل، صبر، تشرع، اخلاص و تلاش شبانه­روی سرآمد دیگران بود. او حداقل ساعات را به خواب و استراحت می­پرداخت و بیشترین و بهترین زمان­ها را به عبادت و کار و خدمت به اسلام و انقلاب و میهن اسلامی اختصاص داده بود. شهید همیشه برای آینده، چه دنیا و چه آخرت طرح و برنامه داشت و دقیقاً بر آن اساس تدبیر می­کرد و با صبر و استقامت و توکل و امید عمل می­کرد. عمل این شهید صدق گفتارش را تأیید می­کرد و ارزیابی عملش تجلی عینی از عمل به آیات کریمه­ی قرآنی و احادیث شریف معصومین را ارائه می­داد.

از این رو این امیر سرافراز ارتش اسلام، همچون دیگر رزمندگان از سپاه دلاور و بسیج مخلص و سربازان ارتش حزب­اله، مصداق این فرموده رهبر عظیم­الشأن انقلاب «بسیاری از مسئولین ارتش، انسان­هایی نورانی و متدین و گاهی مجسمه­های اخلاق، معنویت و تقوا و دیانتند» بود. لذا بجاست که به عنوان یک الگو، اسوه شایسته از یک عبد صالح خدا، سرباز مخلص اسلام و یک فرمانده شجاع و مبتکر و متوکل به خداوند، به جامعه آینده و نسل جوان ارائه گردد، چون گفته­های این شهید و نوشته­هایش از پشتوانه صداقت عملی در رفتارش برخوردار است، یعنی آنچه را گفته عمل کرد. لذا مطالعه گفته­ها و نوشتارهایش، همچون مشاهده اعمال پاک همراه با نیت الهی او، راهنمای عمل دوستداران، طی مسیر سیر و سلوک و کمال است.

اللهم وفقنا لما تحب و ترضی

سرپرست هیئت معارف جنگ – سرتیپ ناصر آراسته

                   سال ۱۳۸۰

 

 

منبع: شهید صیاد در کلام یاران، هادقی، محمود، 1394، ایران سبز، تهران

 

 


[1]. ارتفاعات دارساوین در 12 کیلومتری سردشت واقع شده و جایی است که از نظر نظامی یکی از بهترین نقاط برای کمین زدن است.

[2]. جانشین وقت فرمانده پایگاه هوایی تاکتیکی مشهد بود که هم­اکنون بازنشسته شده است.

[3]. تعداد ما در مقابل آنها از 150 نفر تجاوز نمی­کرد. پایین ارتفاع هم که دنباله ستون بود و تعدادی زخمی و مجروح و تخلیه شده بودند که با آنها 300 نفر هم نمی­شدیم.

[4]. بعضی از سپاهیانی که با ما بودند با کفش کتانی و بعضی دیگر هم با لباس شخصی آمده بودند. شهید صیاد دستور داده بود که در همین­جا ملبس به لباس نظامی و تجهیز شوند و آموزش عملیاتی ببیند و بجنگند. سربازان هم تازه از مراکز آموزشی تقسیم شده و خود را به یگان معرفی کرده بودند و فقط تیراندازی مقدماتی را در مراکز آموزشی انجام داده بودند.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده