خلبانان(70)
عمو سرهنگ بهرام كاظمي دو فروند بالگرد214 ما درمنطقه (شط علي) مورد اصابت گلولههاي دشمن قرارگرفته بود و دو نفر ازخلبانان ما به فيض شهادت نائل آمده بودند و تعدادي هم به اسارت نيروهاي دشمن درآمده بودند. هيچكس از نظر روحي توان بالايي نداشت ولي عمليات بدر بايد انجام ميشد و طبق برنامه، حدود ده هزار نفر از نيروهاي ما بايد به داخل خاك عراق هلي برن ميشدند.

   ناگهان شهيد علي صيّاد شيرازي فرمانده وقت نيروي زميني به منطقة عملياتي آمد و از ماخواست به همراه او پروازي را در منطقه انجام دهيم.

   هوا هنوز كاملاً تاريك نشده بودكه ما به همراه شهيد علي صياد شيرازي و تعدادي نيرو به پرواز در آمديم. ازهمان ابتداي پرواز، شهيد سرعت و زمان را يادداشت كرد.

   ما بايد پرواز را درارتفاع پاييني انجام مي‌داديم تا از ديد دشمن درامان باشيم و علت انتخاب پرواز شب براي آن بود كه از خطر حملة هوايي هواپيماهاي دشمن در امان باشيم.

   ما پرواز را تا نقطه‌اي كه مورد نظر بود ادامه داديم  و با رابط تماس گرفتيم. متأسفانه جوابي نشنيديم. دريك لحظه هزاران فكر از نظرم گذشت. نكند جيپ مخابرات ما مورد اصابت گلوله‌ها دشمن قرارگرفته، نكند او به اسارت دشمن درآمده و  

   در مسير پرواز متوجه حضور نيروهاي خودي شديم و هنوز آن قدر تاريك نشده بود كه نتوانيم نيروها را تشخيص بدهيم؛ با اين حال، در يك لحظه متوجه خط لجمن1 شدم و احساس كردم كه به تيررس نيروهاي دشمن رسيده‌ايم. دشمن باديدن ما شروع به تيراندازي نمود و با انواع تيربار و گلوله‌هاي مستقيم توپ ما را زير آتش‌گرفت.

   نيروهاي ما با ديدن آتش دشمن به سوي آنها تيراندازي كردند و آتش آنها را خاموش نمودند.

   با ديدن آن وضع از شهيد علي صياد شيرازي كسب تكليف كردم. ايشان فرمودند: دور بزنيد. درحالي كه180 درجه مسير را به سرعت تغيير مي دادم به ايشان گفتم:

   اين نيروها را چكاركنم.

   آنها را دويست ، سيصدمتر جلوتر پياده كنيد.

   اسم رمز محل فرودما «پلنگ» بود. هر چه صداكردم جوابي نيامد. طبق دستور فرمانده نيرو، نيروها را در محور نقطه پلنگ پياده كرده و سريعاً بلند شدم.

   هوا ديگر تاريك شده بود كه ناگهان در راديو شنيدم ( صفر يك 01 ) من شما را ديدم نود درجه به راست گردش كن و به جلو بيا. من تو را مي‌بينم.

   وقتي اين صدا را شنيدم مثل اين بودكه تمام دنيا را به من دادند. چون در اين موقعيت هيچ صدايي مثل صداي رابط آرام بخش و اطمينان بخش نيست.

   بلافاصله طبق راهنمايي رابط جلو رفتم و درنقطه مورد نظرنشستم. افسر رابط به داخل كابين آمد و فرمانده نيرو وضعيت را جويا شد و رابط در جواب گفت كه دشمن جيپ مخابرات را هدف قرار داده و امكان تماس نداريم.

   فرمانده نيرو دستورات لازم را صادركردند و ما به سرعت بلند شديم. درطول مسيراحساس مي‌كردم كه شهيد علي صياد شيرازي با آرامش خاصي نشسته و بسيار خونسرد است. اين روحيه او به ما هم درس آرامش و خونسردي مي داد ولي من به عنوان خلبان دلشورة اين را داشتم كه اگر خداي نكرده اتفاقي براي بالگرد ما بيفتد جواب مردم را چه بايد بدهيم؟ چرا كه او فرمانده نيروي زميني كشور ما بود و من فقط نگران ايشان بودم.

   درحالي كه به محل آغازين خود برمي‌گشتم فرمانده نيروكه با كد    « عمو» ايشان را صدا مي كرديم فرمودند:

با جفيرتماس بگير و از قول من بگو يك فروند ديگر شنوك بفرستند.

   من بلافاصله  دستورعمو را ابلاغ كردم و تا به جزيره برسيم شنوك بعدي نيز به آنجا رسيده بود. ما پريود بعدي را هم بدون اشكال انجام داديم و باز يك فروند شنوك ديگر اضافه شد و اين مأموريت را به صورت سه فروند انجام مي‌داديم.

   نحوة پرواز ما به اين صورت بود كه من در جلو و بقيه پشت سر من پرواز مي‌كردند. پس ازساعتي پرواز، بالگرد خود را عوض كردم و باز هم پرواز را ادامه مي‌داديم. ديگر احساس خستگي مي‌كردم. نگاهي به آب كردم ستاره ها درداخل آب سوسو مي‌زدند. دريك لحظه چشم چپ خود را بستم و با چشم راست  نگاه كردم. ستارها درآب ديده مي‌شدند. وقتي چشم راست خود را بستم و با چشم چپ به آب نگـاه كـردم چيـزي نديدم. احساس كردم چشم چپم توانايي ديد خود را از دست داده است.

   با خود گفتم: بهرام توكه ديد بسيارخوبي داشتي مگرنه اينكه دوستانت مي‌گفتند چشم بهرام مثل چشم جغد است و درتاريكي خوب مي‌بيند پس چه شد آن چشمهاي تيز و پُر نور تو.

   لحظه‌اي باخود فكركردم و به اين نتيجه رسيدم كه چشم من از خستگي قدرت خود را ازدست داده است؛ اگر ساعتي استراحت كنم ديد من درست مي‌شود. بنابراين بدون تعارف به طرف عمو رفتم وگفتم:

جناب سرهنگ چشم من ديد ندارد ممكن است اتفاقي بيفتد اجازه بدهيد من ديگر پرواز نكنم. و ايشان  فرمودند:

اين دفعه را هم برويم ببينيم چه مي‌شود.

   اطاعت امركردم و از جزيره به سوي نقطه پلنگ به پرواز درآمديم  وقتي چرخهاي عقب بالگرد را به زمين گذاشتم كمكم ( جناب سرهنگ موسوي ) گفت:

   بهرام داري عقب عقب مي‌روي .

   بي‌درنگ كنترل بالگرد را به او دادم و  بالگرد را متوقف و نيروها را پياده كردم و مجدداً به جزيرة مجنون برگشتيم.

   دوباره چشمانم را امتحان كردم. باز هم با چشم چپ به آب نگاه كردم  و ستاره‌ها را نديدم. به عمو گفتم: جناب سرهنگ من ديد ندارم.

گفت: آياكسي هست كه مأموريت را ادامه دهد؟ گفتم  بله جناب سرگرد صفايي نژاد.

   عمو خيلي سريع دستور داد و جناب صفايي نژاد كه بعدها فرمانده  هوانيروز شدند آمدند و مأموريت را ادامه دادند.

   آن شب تا صبح اين مأموريت  ادامه يافت و ما توانستيم ده هزار نفر نيروي مورد نياز را در منطقه عملياتي پياده كنيم.

   وقتي نيروهاي ما برمنطقه مسلط شدند. نيروهاي عراقي مستقر درمنطقه را به اسارت درآوردند و معلوم شد يكي از آن فرماندهان كه دو فروند بالگرد ما را مورد اصابت قرار داده بود از سوي صدام به درجه تيمساري رسيده و خيلي مورد تأييد صدام بوده است.

  با به اسارت در آمدن نيروهاي عراقي، نيروهاي ما توانستند تعدادي از پرسنل هوانيروز را كه چند روزي در اسارت نيروهاي عراقي بودند، آزادكنند. به دنبال آن پيكر پاك شهيدان نيز تخليه گرديد و طي مراسم ويژه‌اي در گلزار شهداي اصفهان به خاك سپرده شدند.

 

 

 

 

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده