خلبانان(69)
اگر دستور باشد؛ بله سرهنگ عباس شريفي ساعت چهار صبح روز 21 اسفند1363 بيدارباش دادند. بلافاصله همه در محل بريف جمع شدند و جلسه توجيهي تا ساعت30/5 صبح طول كشيد. پس از پايان جلسه همگي نماز خوانديم و صبحانه خورديم و آماده پرواز شديم. قبل از آغاز عمليات، سرهنگ علي صيّاد شيرازي به محل استقرار ما آمدند؛ قبل از آنكه دهها فروند بالگرد نفربر با نفرات و تجهيزات به منطقه مورد نظر برسند به سرگرد بختياري كه يكي از مجرب ترين خلبانان214 بود مأموريت دادندكه يك پرواز آزمايشي و حتي شناسايي در مسير داشته باشند. سرگرد بختياري خيلي سريع سوار بالگردي شد و به منطقه رفت. نقطه آغاز پرواز برزگر و مقصد نقطهاي در شش كيلومتري هورالهويزه بود.

ما براي رفت و برگشت بختياري زمان گرفتيم و ايشان با اندكي‌تأخير از برآورد ما به پاسگاه برزگر برگشتند. سرهنگ علي صيادشيرازي سؤال‌كرد: وضعيت چطور است؟ و بختياري در جواب گفت:

قربان‌؛ كمين‌هايي از دشمن در مسير است كه تيراندازي مي‌كردند. دوباره سرهنگ علي صيّاد شيرازي پرسيد:

  • آيا مي‌شود مأموريت را انجام داد ‌يانه؟بختياري درجواب‌گفت: اگر دستور باشد بله.

نيروهاي سپاه پاسداران مأموريت داشتند قبل از آغاز عمليات اين منطقه را پاكسازي كنند و دالان امني براي بالگردها ايجاد كنند (270 درجه غربي درخاك دشمن ) و از بابت هواپيماهاي ضد بالگرد (PC7 ) هم خلبانان آموزشهاي لازم را ديـده بودنـد و تمرينـات شبـانه روزي يك ماهـه آنهـا را بـراي اين مـأموريت آماده كرده بود.

سرهنگ علي صيّاد شيرازي پس از دقايقي تأمل‌كه گويا ذهنيتهاي ما را مرور مي‌كرد دستوردادند كه حالا كه اين‌طور است فقط يك تيم وارد عمل بشود و دربارة بقية بالگرد‌ها بعد تصميم گرفته شود.

بي‌درنگ پنج فروند 214 و دو فروندكبرا آمادة پرواز شد. دريكي ازكبراها دادرس و آليان برين بود و دركبراي ديگر من و پور عزيز.

هوا ديگر روشن شده بودكه پرواز آغاز شد. قبل از ما افسر رابطي با قايق به محل مورد نظـر اعزام شده بود و قرار بود بايك راديوPRC از طريق FM با بالگردها تماس بگيرد.

لحظه‌اي بعد مجرب ترين خلبانان هوانيروز در پرواز بودند. حدود ده دقيقه پرواز كرده بوديم كه يك اسلحه كاليبر50 شروع به تيراندازي نمود. ما ديگر وارد هور شده بوديم و چون هور پوشيده از ني بود چيزي ديده نمي‌شد. در داخل هور قايقهايي را با آرم سپاه پاسداران و با پرچمهاي رنگ به رنگِ «نصر من الله وفتح قريب» و «لااله الاالله» مي‌ديديم ماپرواز را ادامه داديم تقريباً بيست دقيقه‌اي طول كشيد، ناگهان يك فروند هواپيمايPC7 عراق درآسمان ظاهرشد. ارتفاع آن خيلي بالا بود. با اين فاصله نه خطري براي ماحساب مي‌شد نه ما خطري براي آن چرا كه ما نحوة مقابله با آن را قبلاً تمرين كرده بوديم. ما حضور هواپيماي عراقي را به تمامي بالگردها اطلاع داديم و اعلام آمادگي نموديم كه درصورت لزوم با آن مقابله خواهيم كرد.

ما بايد مسير را طي مي‌كرديم. نه نگران بالا بوديم نه پايين، چرا كه هواپيماي عراقي بسيار بالا پرواز كرد و در روي آب هم نيروهاي سپاه پاسداران بودند.

اولين بالگرد214 به خلباني‌سرگرد بختياري به منطقه فرود كه حدود پانصدمتر دورتر از آب بود رسيد و نيروهاي خود را پياده كرد. در اين حال صداي رگبار بلند شد و متوجه شدم كه بالگرد بختياري مورد اصابت گلوله قرارگرفت. به خيال اينكه اين تيراندازي از طرف هواپيمايPC7 است مقداري اوج گرفته و رگباري به سوي هواپيما شليك كرديم. بختياري سكوت راديويي را شكست و گفت:

هواپيما دارد ما را مي‌زند شما چه‌كار مي‌كنيد.

من درجواب ايشان گفتم: ما با هواپيما درگير هستيم و از طرفش گلوله‌اي به شما شليك نشده است. در همين حال بالگرد بختياري با سر به داخل آب سقوط كرد و ما متحير از اين كه اين گلوله ازكجا به او شليك شده است باز به طرف هواپيماي عراقي خيز برداشتيم و چند راكت به طرفش شليك كرديم. هواپيما كه ارتفاع زيادي داشت خيلي راحت به پرواز خود ادامه داد.

ديگر ارتباط با بختياري قطع شد. دومين بالگرد، مربوط به بخشي بود كه او هم نيروهاي خود را تخليه كرده و مشغول دور زدن بود كه او را ازجلو به رگبار بستند و بالگـرد او بـر روي همـان جاده سقوط كرد. به دنبال آن بالگرد كبراي دادرس و آليان برين هدف قرار گرفت. و يك موتورآن از كار افتاد. آنها با اعلام وضعيت اضطراري منطقه را ترك كردند.

جاي تعجب بودكه از افسر رابط خبري نبود و هيچ ارتباط راديويي بر قرار نمي شد. وضعيت سخـتي پيش آمده بود. در ايـن حال هواپيماي عراقي هم ارتفاع خود را كم كرد و بايك گردش به طرف شرق رفت. من بلافاصله به طرف آن نشانه رفتم و رگباري به سويش گشودم. ناگهان صداي رگباري را در بدنة بالگرد خود مشاهده كردم. پور عزيز گفت: مثل اينكه ما را زدند.گفتم: آره من هم شنيدم. و وقتي رگبار دوم به بالگرد ما خورد پور عزيز فرياد زد: آخ پام، پام من گلوله خوردم و فرمانها از دست ايشان خارج شد.

در آن لحظه ما در ده پايي آب بوديم و بالگرد درحال سقوط بود. به سرعت فرمانها را گرفتم، احساس كردم بالگرد قابل كنترل نيست.  به زحمت تعادل بالگرد را حفظ كردم. ازپاي پورعزيز به شدت خون مي‌آمد. نمودارها(instruments) درست‌كار نمي‌كردند. سرعت  بالگرد را كم كردم. ناگهان بالگرد دوسه بار دورخودش چرخيد. من ديگر از وضعيت بيرون خبر نداشتم و تمام تلاشم حفظ تعادل بالگرد بود. وقتي كمي بر اوضاع بالگرد مسلط شدم احساس كردم شيئي به داخل آب رفت، و مقداري آب به هوا بلند شد. اين سومين بالگرد 214 بود كه درآب سقوط كرده بود.

من به دنبال جايي بودم كه بالگرد را فرود بياورم ولي همه جا آب بود.   پور عزيز خـونريزي شديـد داشت و بالگـرد هاور (تعادل) نداشت و بنابراين نمي‌توانستم بيشتر از هفتاد هشتاد نات1سرعت داشته باشم. پورعزيز را دلداري دادم و آرام آرام خود را به پايگاه كشاندم. ديگر تيراندازي به طرف ما نمي‌شد.

بالاخره از روي آب رد شده و به منطقه خشكي خودي رسيدم و بالگرد را به سختي فرود آوردم. بچه ها دور من جمع شدند و همه با دلهره و اضطراب جوياي احوال بقيه بالگرد‌ها بودند. به آنها گفتم اول پورعزيز را تخليه كنيد و درحالي كه او را تخليه مي‌كردند نگاهي به زير صندلي او انداختم. خيلي خون از او رفته بود. و كابين عقب پراز خون بود. ما اگرچند دقيقه ديرتر مي‌آمديم پور عزيز ازشدت خونريزي تلف مي‌شد. در همين هنگام سرهنگ آسيايي دوان دوان به طرف من آمدند وحال بقيه را پرسيدند. من نگاه غمگنانه‌اي به او انداختم. او در نگاه من پي به موضوع برد و با حالتي يأس آلود و غمگين گفت: يعني همه را زدند؟ من سكوت كردم. همه گريان و نالان شدند، عده‌اي سراسيمه و با داد و فرياد حرف مي‌زدند، هركس كسي را صدا مي‌كرد. سرهنگ آسيايي با صدايي بلند گفت: غفار آماده باش به كمك دوستان برويم. او در مقام يك فرمانده مسئول واقعاً احساساتي شده بود. اگر من هم جاي ايشان بودم چنين تصميمي مي‌گرفتم.

در آن لحظه براي نجات آنها راهي نداشتيم و باورمان نمي‌شد تمام منطقه در اختيار دشمن بود. قايقهايي كه ظاهراً به شكل قايقهاي سپاه در آمده بودند همه عراقي بودند. داخل نيزارها پر از نيروهاي عراقي بود. و هواپيماي PC7 عراقي فقط نقش فريب را بازي مي‌كرد.

در اين حال، سرهنگ آسيايي بالگردي را استارت زد، عده‌اي با اين كار موافق و عده‌اي مخالف بودند. دراين حال سرهنگ شالچي فرمانده هوانيروز دخالت كرد و به آسيايي گفت: شما نبايد بروي ولي آسيايي اصرار در نجات بچه‌ها داشت.

وضعيت بغرنجي پيش آمده بود. بالاخره سرهنگ علي صياد شيرازي  دستور داد كه هيچ بالگردي نبايد پروازكند تا مسئله بررسي شود. مأموريت به بن بست رسيده بود. ديگر همه متوجه شديم كه مأموريت لو رفته است. ما از افسر رابط آقاي باستاني  هم بي‌خبر بوديم. اگر او با ما تماس مي‌گرفت و وضعيت منطقه را مي‌گفت شايد چنين اتفاقي پيش نمي‌آمد.

آن روز با همين استيصال و درماندگي سپري شد. من درطول جنگ چنين صحنه‌اي را نديده بودم.

وقتي به بررسي موضوع پرداختيم معلوم شد دشمن با لباس سپاه پاسداران منطقه را اشغال و آمادة مقابله با بالگردها بود.

شب تعـدادي از بچه‌ها را به اهواز فرستادند. ما در خوابگاه خودمان مانديم. ساعت30/2 نصف شب بود كه هواپيماي عراقي به محل استقرارما و محل استقرار بالگردها حمله كردند و هر دو نقطه را به شدت بمباران كردند. ماچون داخل سوله‌ها بوديم آسيبي نديديم ولي همه يا حسين يا حسين گويان از سوله‌ها بيرون آمديم. منطقه را گردوخاك وحشتناكي گرفته بود. تعدادي از بالگردها آسيب ديده بود و عملاً از ردة عملياتي‌خارج شده بود. آن روز دشمن‌به آرزوي‌خود رسيده بود و يگان متحركي مثل هوانيروز را از عمليات بازداشته بود. مجبورشديم شبانه بالگردها را جا به جا كنيم. بالگردهاي سالم به نقطه ديگر و بالگردهاي آسيب ديده به اهواز منتقل شدند.

آن‌شب تيپ هوابرد از طرف جزيرة مجنون وارد عمل شده بود و توانسته بود همان تيپ عراقي را كه به ما كمين زده بود تار و مار و بقيه را اسيركند. جنگ به سود ما شده بود. مجدداً از ما خواستند كه شبانه نيروهاي خود را از منطقه‌اي كه دردست نيروهاي ما بود هلي برن بكنيم. نيروها تا نزديكي دجله پيش رفته بودند و ما يگان  احتياط را  به آن نقطه هلي برن كرديم. حال ما به كل منطقه تسلط پيدا كرده بوديم و مي‌توانستيم به دنبال پيكرهاي دوستانمان بگرديم. اولين كسي‌كه به ما ملحق شد جناب باستاني  بود. او ماجرا را اين‌گونه شرح داد:

فركانسي كه به بي‌سيم من داده بودند با فركانس بالگردها فرق داشت. يعني راديوي من با فركانس فرعي تنظيم شده بود و راديوهاي شما بر روي فركانس اصلي تنظيم شده بود. از طرفي من درچند متري نيروهاي عراقي بودم به طوري‌كه حتي نمي‌توانستم آنتن راديو را دربياورم. من تمام صحنه‌ها را مي‌ديدم. بالگرد بختياري در آب سقوط كرد و آقاي دليري‌فر و كروچيف از آن بيرون آمدند ولي بختياري گيركرده و در زيرآب ماند. قايقهاي عراقي دليري فر وكروچيف را بردند وپيكر بختياري در داخل آب ماند ( كروچيف احتمالاً مرادي بود)  بالگردِ بخشي هم در خشكي سقوط كرد و بخشي و مشايخ و كروچيف هرسه شهيد شدند. بالگرد سومي هم داخل آب افتاد  و عراقيها صفايي و جوانمردي را با خود بردند. و ساعتي بعد يكي از اسراي عراقي كه شيعه بود محل دفن خلبانان را نشان داد. بلافاصله يك تيم به محل دفن رفت و پيكر شهدا را درآورد. غواصي ‌هم پيكر بختياري را از آب بيرون آورد و همه را با بالگرد به پشت منطقه تخليه كرديم.

وقتي اين خبرها را شنيديم وضعيت روحي بچه‌ها نسبتاً بهترشد. از طرفي عراق با قوي‌ترين نيروهاي خود اقدام به پاتك كرد و درگيري در منطقه دجله شدت گرفت و اين بار فقط بالگردهاي كبرا وارد عمل شدند و من در اين مرحله بيش از بيست ساعت پرواز عملياتي داشتم. بالاخره نيروهاي عراقي از منطقه رانده شدند و تعدادي هم كشته و اسيرشدند.

در پايان عمليات از ما خواستندكه درقرارگاه كربلا حاضرشويم و فرمانده نيروي زميني درجمع فرماندهان و عناصر عمل كننده سخنراني نمود و از هوانيروز به عنوان خط شكنان عمليات ياد كرد و بسيار ازشجاعت و وفاداري هوانيروزي‌ها گفت و آنها را تمجيد كرد و صحبتي كه بين او و شهيد بختياري رد و بدل شده بود مطرح كرد و گفت وقتي خلبان برگشت و به من گفت اگر دستور است من مي‌روم يعني من برنخواهم گشت و دستور دستور مرگ است. و بالگردهاي هوانيروز در وسط دشمن فرود آمدند و در نهايت  اظهار خوشبختي كردند كه در ارتش افرادي مثل پرسنل هوانيروز وجود دارد كه از مرگ هيچ هراسي ندارند و باز حرف خود را به مسئله شهيد بختياري   پيوند داد و گفت: او مي‌توانست بگويد خير قربان! دشمن! دراين منطقه است و من نمي‌توانم اين مأموريت را انجام بدهم ولي رفت و به شهادت رسيد.

اين سخنراني ارزشمند سرهنگ علي صياد شيرازي اولاً تسلي دل هوانيروزيها شد ثانياً به ساير نيروها انگيزه داد تا از دستاوردهاي اين عمليات حراست و نگهداري كنند.

سرهنگ علي صياد شيرازي در ادامه از حركت ارزشمند هوابرد كه عامل پيروزي در عمليات بودند قدرداني كرد و از اينكه آنها توانسته بودند علي‌رغم اينكه دشمن با تانك تا سنگرهاي آنها آمده بودند ولي آنها  مقاومت كرده بودند و تا آخرين نفس جنگيدند قدرداني كرد و در نهايت تعدادي ارشديت گرفتند كه من هم يكي از آنها بودم.

وقتي ارشديتها را ابلاغ كردند با خود مي‌گفتم انسان كه جان خود را نمي‌دهد كه يك مقام يا درجة دنيايي و مادي بگيرد. بچه‌هاي ما آنچه داشتند در طبق اخلاص گذاشتند تا ايران اسلامي را از تجاوز عراق برهانند و چنين شد.

 

 

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

 


1. نات: نشان دهنده سرعت هواپيما

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده