خلبانان(68)
عينك سرهنگ بهرام كاظمي من بيشترين پرواز شب به صورت مداوم را در عمليات خيبر انجام دادم. اينپروازها هم غرورآفرين بود و هم خطرناك. يك شب چند سورتي پرواز انجام دادم و خسته بودم و از دقت لازم برخوردار نبودم. اين درصورتي است كه در پرواز بايد دقت داشت و حساب زمين و زمان را در اختيار داشت، چرا كه ارتفاع پرواز ما درآن عمليات حداكثر صد پا بود و يكي از فرمولهاي ما براي رسيدن به هدف حفظ زمان بود، يعني از لحظة آغاز پرواز تا رسيدن به هدف مثلاً ده دقيقه بود كه اگر به موقع نميرسيديم معلوم ميشد كه از مسير خود منحرف شدهايم.

نوع پرواز ما در عمليات به شكل تي «T» بود يعني ما يك مسيرهفت دقيقه‌اي را طي مي‌كرديم و به سرT مي‌رسيديـم، سپس از سر«T» بـه چپ منحـرف مي‌شـديم و پنج دقيقه پرواز مي‌كرديم و به هدف مي‌رسيديم. و چون همه جا تاريك بود به محض رسيدن به نقطه موردنظر در راديو اعلام مي‌كرديـم «عينك» و بلافاصله براي يك لحظه چـراغي روشن مي‌شد و ما با ديـدن چراغ مي‌گفتيم كور و در محل مورد نظر مي‌نشستيم.

نيروهاي عراقي براي آنكه ما را منحرف كنند باشنيدن صداي بالگردهاي ما نورافكنهاي خيلي قوي روشن مي‌كردند و باتيربارهاي خود امتداد نور را گاهي به بالگردهاي ما كه درخاموشي مطلق پرواز مي‌كرديم شليك مي‌كردند. پروازهاي ما تماماً در اين عمليات  زير نور نورافكنهاي عراقي و با بدرقه تيربارهاي آنها و گاهي منورهاي خوشه‌اي همراه بود.گاهي شدت نور عراقيها آن قدر زياد بود كه ما مجبور مي‌شـديم درحيـن پرواز دستهـاي خود را به نورآنها حائل‌كنيم و پرواز را ادامه دهيم.

من آن شب از شدت نورها و حتي خستگي و بي خوابي خسته بودم. وقتي به هـدف رسيديم احساس كردم كـه چشمان من توانـايي ديـدن ندارند. براي دقايقي به داخل ميني بوسي كه درآن حوالي بود رفتم و لحظاتي چشمان خود را روي هم گذاشتم. تازه چشمم آرام و گرم شده بود كه به سراغ من آمدند و گفتند:

جناب كاظمي! وضعيت خوب نيست و بايد مأموريت ديگري انجام بدهيم. من بدون تعارف گفتم: من خسته‌ام. چشمانم قدرت ديد ندارند نمي‌توانم پروازكنم. مسئولان اصراركردند و حتي آبي آوردند كه به سرو صورت بزنم و وضو بگيرم. من به هم‌پروازي خودم گفتم كه بلند شدن و نشستن با من ولي پرواز در مسير با تو او قبول كرد و بلافاصله پرواز ما از جفير به جزيره آغاز شد و به سلامتي به جزيره رسيديم و نيروها را پياده كرديم  و بلافاصله بلند شديم.

وقتي بالگرد حالت گرفت به كمكم گفتم فرمانها را داشته باش. او درجواب گفت: حالا چند دقيقه برو، بعد به حالت عصبانيت و با تندي گفتم:

  • بابا فرمانها را بگير من چشمام هيچ جا را نمي‌بيند!

او فرمانها راگرفت و تا آغاز« T »آمد. درآن لحظات ارتفاع صد پا بود و پرواز روي نيزارهاي هور آن هم بدون چراغ.

گاهي در پرواز خلبان مسائلي را احساس‌مي‌كند؛ يعني اگر با چشم نمي‌بيند با گوش مي‌شنود و اگر با گوش هم نمي‌شنود حس آن را دارد بنابراين احساس‌كردم كه بالگرد ما ارتفاع كم مي‌كند و به پايين مي‌رود گفتم: فلاني مواظب باش داري رو به پايين مي‌روي. او هم جوابي نداد و من هم ديگر چيزي نگفتم، دوباره احساس كردم كه ارتفاع بالگرد كم مي‌شود و دريك لحظه احساس كردم نوري همراه با گرما از زيرپايم داخل‌كابين شد. در يك لحظه به خودآمدم و مشاهده كردم حرارت و نور لاستيكهايي‌كه براي راهنمايي ما روشن كرده‌اند به داخل كابين آمده است. زود فرمانها را گرفتم و بالگرد را به بالاكشيدم و باتندي گفتم چرا توجه نمي‌كني؟ و او در جواب گفت كه خودم هم نمي‌دانم.

در هر صورت درمنطقه مورد نظر فرود آمديم و به استراحت پرداختيم. صبح روز بعد وقتي با كمكم درمورد شب قبل صحبت مي‌كردم گفت:

جناب كاظمي باوركن‌كه من هم حالتي مثل تو داشتم و درآن لحظات نه چشمانم ديد كافي داشت و نه مغزم درست كار مي‌كرد. وقتي اين صحبتهاي او را شنيدم به او حق دادم چرا كه او هم مثل من خسته بود و خستگي در پرواز ممكن است عوارض ناگواري داشته باشد لذا به او گفتم:

  • بايد صدقه‌اي بدهيم.

و او گفت: ان‌شاءَالله بعد از مأموريت باهم گوسفندي مي‌خريم و قرباني مي‌كنيم  و درحالي كه مي‌خنديديم گفتم: بد فكري نيست.

 

 

 

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده