زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -33)
لطفاً این لباس را برای من امضا کنید اینجا مکه است. اینجا خانه خدا است... اینجا سرزمین باور است... باور می کنی جعفر؟ تو سر انجام افتخار تشرف به خانه معبود را پیدا کرده ای... چه بسیار روز ها و شب هایی که اینجا را به خواب دیده بودی... حالا تو اینجایی در حضور معبود ازلی. هر سفری به قصد و نیتی انجام می گیرد... مکه کانون گرد هم آیی، شناخت و ارتباط مسلمانان جهان است. پس باید از لحظه لحظه این سفر روحانی و فضا و حال و هوایی این "جغرافیای عرفانی" بهره گرفت و توشه ها اندوخت...

جعفر در صحرای مِنا چند جوان حجازی را ملاقات می کند… کارمند شرکت آرامکو هستند… جعفر از دووستی درخواست می کند وظیفه ترجمه و ارتباط بین او و آن جوانان را بر عهده بگیرد.

این تبادل افکار و اندیشه ها در باوروری آرمان های انقلابی و اسلامی تاثیر انکار ناپذیری خواهد داشت.

***

وقت طواف است… برای رفتن به مسجد الحرام وسیله نقلیه محدود است و متقاضیان طواف بسیارند… شور و شوق رسیدن به مسجد الحرام و زیارت معبود، چنان سراپای جعفر را در بر گرفته که پنج برابر کرایه معمول و قانونی را به راننده پیشنهاد می کند…

***

مراسم معنوی تشرف و تقرب به درگاه معبود پایان یافته است… خاتمه یک سفر روحانی است… جعفر با کوله باری از معنویت قصد بازگشت دارد، به قول سعدی با "با دامنی پر هدیه اصحاب را"…

دل نم کند اما چاره ای نیست…

راستی، یک کار دیگر می توان کرد… می توان ردپای این تشرف و افتخار را جاودانه کرد… آری می توان.

لباس احرام را می شوید و خشک می کند و از مردان کاروان درخواست می کند  تا با امضای لباس احرام او، به اسلام و ایمانش شهادت بدهند.

 

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده