درمانگران رزمنده(44)
پدر با عدد چهار آمد1 - كبرا كي منش مهر سال1357 ازدواج كرديم و مهر سال 1359 نيز آخرين ديدار ما بود. از مهر تا مهر و او سراسر مهر بود، مهر به ما، به خانوادة خودش و به كشورش. 31فروردين1359 تنها دختر ما بهدنيا آمد. نام او را سميه گذاشتيم. در اين زمان او در بهداري نيروي دريايي و من در ستاد نيروي زميني شاغل بوديم. دو ماه از تولد دخترمان ميگذشت و برايم نگهداري از فرزند و همزمان با آن، كاركردن، بسيار مشكل بود. در اين هنگام شجاع ـ در خانه او را شجاع صدا ميكردمـ آمد و گفت ميخواهد به مأموريتي در جزاير تنب برود.

مخالفت مي‌كردم ولي او اصرار داشت كه برود و اين مأموريت را لازم مي‌دانست. مخالفت من اثر نكرد و او در10 تيرماه رفت و در10 شهريورماه آمد. در را كه باز كردم او را نشناختم وضع سر و لباسش بسيار آشفته بود ولي با خوشحالي از حضور او همه چيز را فراموش كردم.

در اين روز دختر پنج ماهه‌ام به شدت بيمار بود و با حضور مجدد پدر جاني تازه گرفت، ولي 2 روز بعد با حملة ارتش متجاوز عراق دوباره جدايي‌مان شروع شد. انگار بمب‌هاي هواپيماهاي عراقي به سر او خورده است. از خود بي‌خود بود و مداوم مي‌گفت: «بايد بروم!» هرچه گفتم: تو هنوز20 روز است كه آمدي، كودكمان به تو نياز دارد، مي‌گفت: «كشورمان بيشتر به من نياز دارد.» سرانجام10 مهر1359 آخرين ديدار ما با او بود. و او مداوم به شوخي مي‌گفت: اين‌قدر دوست دارم زماني بيايم كه دخترمان بزرگ شده و مرا نشناسد و همين‌طور هم شد. به‌زودي مطلع شديم كه او به شهادت رسيده و در كربلا دفن شده است. وسايل شخصي او توسط هلال احمر شامل يك اوركت پاره و يك كيف با پول‌هايي كه ديگر اعتبار نداشتند و يك ساعت مچي را به ما تحويل دادند.

ظاهراً اولين شهيد بهداري بود. دو سال بعد يك تقديرنامه از رياست محترم جمهوري و نشان شفا از اداره را به من دادند.

سال‌ها گذشت. سال 1378 روزي به نيروي دريايي رفته بودم كه در حين بررسي پرونده‌اي به‌صورت تصادفي متوجه برگه‌اي مربوط به سنگ قبر شدم. وقتي سوال كردم، گفتند: پيكر اين شهيد در سال 1369 به ايران آمده و دفن شده است، ولي به دليل عدم تأييد بنياد شهيد امكان اعلام به خانواده‌اش را نداشتيم. به بنياد رفتم و آنها هم از دلايل عدم تأييد خود گفتند. ديدم كه اين وضع اثرات بدي روي روحية دخترم دارد، از اين‌رو موضوع را مسكوت گذاشتم تا اينكه دخترم خواب پدرش را با يك عدد4 ديد.

در او شور و احساس خاصي را مي‌ديدم. ماجراي پرونده او به تكاپو افتاد و به همراه عمويش مسئله را پيگيري كرد تا در نهايت قبر شهيد پس از 10 سال دفن در بهشت زهرا براي ما مكشوف شد. راز آن عدد 4 نيز آدرس قبر شهيد بود. ـ قطعه 44، رديف 84، شمارة 24.

حالا سال1384 است و سميّه با درجة دكترا در دندانپزشكي فارغ‌التحصيل شده و بناست در درمانگاهي كه به نام پدر شهيدش نامگذاري شده در خدمت مردم باشد.

پانوشته:

1- خاطرات همسر شهيد ميراحمد ميرظفرجويان، پزشكيار نيروي دريايي ارتش جمهوري اسلامي ايران.

 

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده