زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -32)
این سرباز را به من بسپارید از سنگر ما برو بیرون سرباز! گند زده ای به همه جا، بویی از نظافت و ایمان نبرده ای لعنتی! کی می خواهی آدم بشوی؟ تا حالا صد تا دست گشته ای! آب جن است و تو بسم الله...
  • جناب سروان، من این سرباز را نمی خواهم. شرش را از سر من کم کنید. استدعا می کنم قربان!

جعفر صبر می کند تا فرمانده حرفش را تمام کند. او جسته و گریخته از دیگران نیز در مورد بی نظمی و سستی ایمان و ولنگار بودن این سرباز چیز هایی شنیده است.

  • زنگ بزنید بگویید بیاید اینجا.

سرباز لندوک ژولیده ای وارد می شود با خود نسیم مشمئز کننده ای می آورد… لباس چرک آلودش به تنش زار می زند.

صورت و گل و گردنش را قشری از چرک پوشانده است…

فرمانده و چند نفر دیگری که در سنگر هستند با نفرت رو بر می گردانند و جلوی دماغشان را می گیرند.

  • بیا اینجا کنار من بشین سرباز.

فرمانده و حاضران در سنگر از تعجب خشکشان می زند… سرباز هاج و واج به حاضران نگاه می کند و با خود فکر می کند که لابد این افسر هم دارد مثل بقیه دستش می اندازد….

جعفر کنار خودش برا سرباز جا باز می کند.

سرباز ناباورانه جلو می رود و در کنار جعفر می نشیند. جعفر رو به او می گوید:

  • خوش آمدی برادر… حالت چطور است؟

زبان سرباز بند آمده است… جعفر به سرباز امربرش دستور می دهد:

  • برای برادر عزیزمان چای بیار.

بعد روی شانه سرباز می زند و در حالی که لباسش را مرتب می کند از او درباره شهر و خانواده اش می پرسد.

سرباز سرش را پایین انداخته است. هیچ پاسخی نمی دهد.

  • تو اینجا پیش من می مانی سرباز. تو از امروز سرباز امربر من هستی برادر.

***

سرهنگ از تعجب سرتاپای سرباز را ورانداز می کند و می گوید:

  • ببینم سرباز، تو همان سربازی نیستی که داد همه را در آورده بودی؟

سرباز پا می کوبد و احترام می گذارد و می گوید:

  • خودم هستم قربان. یعنی راستش را بخواهید، نه. دیگر خودم نیست، می بینید که پاک آدم دیگری شده ام.
  • شنیده ام می گویند اهل نماز و قرآن شده ای، زیارت عاشورا می روی، درست شنیده ام؟
  • اگر خدا قبول کند می خواهم جبران مافات کنم قربان… کاشکی زودتر خدمت جناب سروان نصر می رسیدم. بلاتشبیه معجزه می کند با حرف ها و رفتارش قربان.

***

عملیات بیت المقدس پنج به پایان رسیده است. دشمن مار زخم خورده است و هوشیاری رزمندگان حیاتی است.

سرتیپ دادبین می گوید ما باید از حضور دشمن پشت تپه اطلاع پیدا کنیم، یک نفر باید داوطلب شود، برود آن طرف تپه و برایمان اطلاعاتی کافی به دست بیاورد.

  • من می روم امیر.

صدا صدای همان سربازه ژولیده پیشین است…

امیر می گوید کار بسیار خطرناکی است سرباز. احتمال همه جور خطریب هست… اسارت، مجروحیت و حتی کشته شدن… فکرش را کرده ای؟

سرباز سر حرفش می ایستد: می روم قربان.

امیر لبخندی می زند و زیر لب زمزمه می کند:

  • چه کرده ای با این موجود جناب نصر؟!

 

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده