درمانگران رزمنده(43)
شيطان در شهر - جواد اسلامي1 گردنة قلاجه، مغرورانه برگردة زمين تكيه زده و هلال ماه در آسمان چون سكهاي شكسته، پرتو افشاني ميكند. راديو ايلام از ساعاتي پيش قهرمانان تيپ 55 هوابرد را كه دلاورانه سعي دارند، جلو پيشروي دشمن را سّد كرده و او را از تنگة كوشك عقب برانند، تمجيد و از مردم دعوت ميكند به آنان بپيوندند. ناگهان گلولههاي رنگي اخطار دهنده برفراز شهر اسلامآباد صفير كشيده و تردّد خودروها متوقف ميشود.

شليك پياپي و انفجارهاي مهيب سكوت شب را در هم شكسته و ساعتي بعد شايعه‌اي شرم آور شنيده مي‌شود:

«شهر به تصرف منافقين در آمده است»

خبر كوتاه حملة منافقين، دهان به دهان چرخيده، چون خنجري بر قلب‌ها فرو نشسته و بغض گلوها را مي‌فشارد. نفرت در چهره‌ها موج مي‌زند،  احساس اينكه قابيليان باز آمده‌اند تا برادركشي تاريخي را تكرار كنند، در دل‌ها مي‌نشيند.

هابيل اكنون بر فراز قله‌اي، خدا را به شهادت گرفته است.

شبانه دستور حركت به سوي اسلام‌آباد، از سوي قرارگاه غرب صادر، امّا لحظاتي بعد به‌دليل عدم شناسايي مناطق نفوذي دشمن و موقعيت مزدوران بعثي، دستور لغو و انجام آن به صبح روز بعد موكول مي‌شود.

يكشنبه دوم مرداد:

ساعت 6 صبح، گردان 796 تكاور هوابرد كه جديداٌ تحت امر تيپ 35 تكاور در آمده، گردنة قلاجه را به سوي اسلام‌آباد ترك مي‌كند. ساعت 8 صبح بچه‌ها درگيري با منافقين را از اولين پيچ جادة ايلام ـ اسلام‌آباد، كه به قسمت جنوبي شهر منتهي مي‌شود، شروع مي‌كنند.

هواپيماهاي ايران و عراق لحظه‌اي آسمان را خالي نكرده و گاه‌گاهي بالگردهاي كبرا، رگبار خشم خود را بر سايه‌هاي لرزان دشمن مي‌پاشند، تا دلگرمي، عشق و ايمان را به ارمغان آورند.

هاله‌اي از دود شهر را پوشانده  و تانك‌هاي لاستيك‌دار منافقين تلاش مي‌كنند تا از ورود تكاوران به شهر جلوگيري كنند.

بچه‌ها با استفاده از شيارها و درختان پراكندة در اطراف شهر سعي دارند به داخل شهر رخنه كرده و دشمن را از شهر بيرون برانند.

ستوني از خودروهاي دشمن در اولين ميدان شهر، زمين‌گير شده و راه فراري ندارند.

دو سه تانك در مدخل ورودي شهر، راه را بر رزمندگان اسلام سّد كرده بودند.

ساعت يك بعدازظهر بود كه ستوني از دود و آتش تانك‌ها را فر اگرفت و با شعله‌ور شدن دو تانك، تانك سوم فرار را برقرار ترجيح داد و به داخل شهر متواري شد.

با انهدام دو تانك ياد شده و بازشدن مدخل ورودي شهر، بچه‌ها به شهر هجوم آورده و جنگ خياباني شروع شد.

آمبولانس‌ها با ورود بچه‌ها به شهر، شروع به انتقال مجروحان كرده و تنها اتومبيل‌هايي بودندكه تا مدخل ورودي شهر پيش مي‌رفتند.

از اولين مجروحاني كه از شهر خارج شده بودند، وضعيت شهر را جويا شديم، زيرا از لحظة ورود بچه‌ها به شهر تماس قطع و هر دسته از بچه‌ها كوچه يا خياباني را گرفته و به سمت شمال، شرق و غرب شهر پيشروي مي‌كردند.

خبرهاي مسرّت‌بخشي از پيشروي بچه‌ها در كوچه پس كوچه‌هاي شهر وجود داشت. بيسيم مداوم دستورات رمزي را صادر مي‌كرد و از شادي و هيجان بيسيم‌چي‌ها مي‌توانستيم به اوج پيروزي پي ببريم. ساعت حدود 3 بعدازظهر بود كه اولين خودروهاي غنيمتي و تعدادي از اسرا از شهر خارج و به بنة رزمي گردان منتقل شدند.

پيرمردي مي‌گفت كه به دست منافقين اسير و هنگام اسارت به او گفته‌اند كه خانواده‌اش را در تهران به گروگان گرفته‌اند و اگر با آنها همكاري نكند، تمامي اعضاي خانواده‌اش را به قتل خواهند رساند.

جوان ديگري مي‌گفت كه در انگليس دانشجو بوده است و منافقين با حقه و كلك و تهديد پاي او را به جنگ كشيده‌اند. ديگري به خاطر اعدام برادرش متواري بود و… .

امّا مسئلة مهم و مشترك آنها اين بود كه همگي گريان بودند و اظهار پشيماني مي‌كردند. گرچه پشيماني سودي نداشت، امّا همه دريافته بودند كه فريب خورده و ناخواسته به منجلابي فرورفته‌اند كه بيرون آمدن از آن غيرممكن بود.

با پخش اخبار، اطلاع يافتيم كه از سمت شرق در نزديكي كرمانشاه در تنگه‌اي به نام «مرصاد» پيشروي شياطين به وسيلة نيروهاي مردمي و باقيمانده نيروهاي سپاه و ارتش مستقر در شهر و بسيجيان جان بر كف، ژاندارمري، شهرباني و هوانيروز سد شده و جنگ به شدّت ادامه دارد.

در همين روز راديو اعلام كرد كه اسلام‌آباد آزاد و از لوث وجود شياطين پاك شده است. گرچه نيروهاي رزمنده به اسلام‌آباد وارد شده بودند، امّا ما به نحوي مي‌دانستيم كه قسمت‌هاي مهمي از شهر همچون كارخانة قند، بلندي‌هاي شمال شهر، پادگان الله‌اكبر و شرق شهر به سوي كرند غرب هنوز در دست منافقين است؛ ما تنها توانسته بوديم از قسمت جنوبي شهر به مركز نفوذ كرده و ضمن قطع جادة اصلي كه مسير ارتباطي منافقين بود، به آنان تلفات سنگيني وارد آورده و تعداد زيادي خودرو، مهمات و سلاح را به غنيمت گرفته و تعدادي از نيروهاي انساني آنان را نيز به اسارت در آوريم.

كم‌كم داشت غروب از راه مي‌رسيد و شب چادر سياهش را بر فراز شهر مي‌گستراند.

ماندن در شهر عاقلانه نبود؛ زيرا نقاط مرتفع، شرق و غرب شهر در دست منافقين بود و بيم آن مي‌رفت كه بچه‌ها در تاريكي شب غافلگير و قيچي شوند.

رزمندگان ما دلاورانه جنگيده و ضربه‌اي كشنده بر پيكر پوشالي دشمن وارد آورده بودند و اكنون بايد براي تجديد قوا و تأمين مهمات باز مي‌گشتند.

ساعت1600 بعدازظهر، گردان از شهر عقب كشيد. بچه‌ها هنگام عقب‌نشيني چند خودرو و يك ايفاي پر از مهمات و چند بيسيم كوچك دستي و دفترچه يادداشتي را كه از يك تويوتاي 1600 به دست آمده بود را با خود به همراه آوردند.

دفترچه كه حاوي اطلاعات مهم و محرمانه‌اي بود بلافاصله به وسيلة بالگرد به قرارگاه غرب ارسال شد. مهمات جديد هم جايگزين مهمات مصرف شده گرديد.

از آنجا كه به خاطر حملة سراسري دشمن، نظم كامل يكان‌ها به هم خورده و تأمين مهمات و تجهيزات دچار وقفه و سردرگمي شده بود، اين خودروي مهمات براي تأمين امنيت شبي كه در پيش داشتيم، لازم بود و معجزه‌اي بود تا روحية بچه‌ها را شاد و به پيروزي اميدوار سازد.

با ايجاد تأمين بر تپه‌هاي مجاور جادة آسفالت، گردان در اولين پيچ جاده به انتظار صبح نشست و بچه‌ها با حسرت به شهر، كه اكنون خفاشان         شب پرست در آن پرسه مي‌زدند، چشم دوختند.

با اولين طليعه صبح سوم مرداد 67 تعدادي از برادران بسيجي و سپاهي و يك گردان تكاور از تي 58 ذوالفقار به ما پيوستند و تغذيه گردان و مهمات‌رساني شروع شد.

يكي از اساسي‌ترين مسائلي كه در اينجا لازم مي‌بينم كه به آن اشاره كنم، وحدت و هماهنگي بين ارتش، سپاه، نيروهاي بسيج و مردمي در طول جنگ و مخصوصاً در اين عمليات بود. ديگر فرقي نمي‌كرد كه اين خمپاره جمعي كدام يكان است و شما سپاهي هستيد يا ارتشي؟

همه در يك صف ايستاده بودند تا دشمن را از پاي درآورند.

بچه‌ها به وسيله بيسيم‌هايي كه از شهر با خود آورده بودند سعي داشتند منافقين را گمراه كنند. پيام‌هايي مي‌فرستادند، پيام‌هايي كه با عجله و هراسان ردو بدل مي‌شد. گاهي فحش و ناسزا مي‌دادند و گاهي زني به اسم افسانه پيام مي‌داد: خواهرها در وضعيت بدي هستند كه ظاهراً فرمانده تيپ بود. مردي به نام بهروز پيام مي داد كه مقاومت كنند. آشوبي به پا شده بود.

در اين روز با استقرار تعدادي از تانك‌ها و نيروهاي دشمن در اطراف شهر و نفوذ به تپه‌هاي مجاور، بچه‌ها نتوانستند همچون روز قبل به شهر وارد شوند.

شبانه با تأمين مهمات كافي، مراكز تجمع دشمن گلوله‌باران شد و خمپاره‌ها تا صبح فردا مكان‌هايي چون تپه‌هاي شمال و غرب شهر و كارخانه قند و پادگان الله‌اكبر را مي‌كوبيدند.

در همين شب تعدادي بالگرد وارد شهر شدند كه وظيفة انتقال مجروحان و نيروهاي تازه نفس را نيز به‌عهده داشتند.

با طلوع آفتاب در چهارم مرداد، بچه‌ها ستيز بي امان خود را شروع كردند.

در آن روزها دشمن به خاطر حمله دلاوران اسلام از سمت كرمانشاه در شهر، متمركز و با گماردن بقيه نيروهاي خود در مناطق راهبردي از ورود بچه‌ها به شهر جلوگيري مي‌كرد.

شب قبل نيز يك قبضه ضدهوائي دولول را روي تپه‌اي مشرف به جاده كرند ـ اسلام‌آباد قرار داده بودند كه تمام منطقه جنوبي شهر را تحت پوشش قرار دهد و از جاده كرند، اسلام‌آباد نيز محافظت كند.

فاصله زياد ضد هوائي و تپه‌هاي روبه‌روي زمين مسطح، اجازة هرگونه مقابله‌اي را از رزمندگان ما گرفته بود. چهارم مرداد نيز با درگيري‌هاي پراكنده در اطراف شهر و گلوله‌باران مواضع دشمن سپري شد. هنوز هواپيماها  بي‌محابا بمباران مي‌كردند. و به خاطر كمبود ضد هوايي و پايگاه موشكي، آنچنان جسور شده بودند كه تا نزديكي‌هاي هدف پايين مي‌آمدند.

روز پنجم مرداد، در حدود ساعت1230 ظهر، تپه‌اي مشرف به شهر كه محل تجمع برادران سپاهي، بسيجي و تعداد كمي از نيروهاي مردمي بود، به وسيلة دو هواپيماي عراقي بمباران شد و خاك، همة تپه را فرا گرفت.

در اين حادثه تعداد زيادي از برادران سپاهي و بسيجي و چند نفري از برادران ارتشي به شهادت رسيده و به خيل شهداي اسلام پيوستند.

از جمله مجروحان، گروهبانيكم كاوياني جمعي بهداري گردان 796 بود. او مي‌گفت كه پس از بمباران وقتي كه برخاستم سوزشي در پايم احساس كردم، بلافاصله پي بردم كه زخم كاري نيست. بلند شدم و به اطراف نگاه كردم، همه بچه‌هايي كه اطرافم بودند روي زمين افتاده بودند. تنها تعداد انگشت شماري زنده بودند.

لنگان لنگان راه افتادم تا خودم را به جاده برسانم، ناگهان مشاهده كردم كه يك برادر پاسدار بالاي سر يك بسيجي نشسته و او را صدا مي‌زند: احمد، احمد حالت خوبه؟

به طرف آنها رفتم و مشاهده كردم آن برادر بسيجي شهيد شده است.

ناخودآگاه به او گفتم: برادر پاشو بريم! اين بنده خدا شهيد شده كه ديدم اين برادر پاسدار دست‌هايش را بالا برد و توي سرش كوبيد و ناله كرد: آخه او برادر منه… و من با كمال ناراحتي و شرمندگي سرم را به زير انداخته و در حالي كه اشك مي‌ريختم، دور شدم.

گروهبان كاوياني با اينكه زخمي در بدن داشت و مي توانست اعزام شود، تا پايان عمليات در منطقه باقي ماند و بعد از آن با برگة مرخصي از منطقه خارج شد.

آمبولانس‌ها، مجروحان را بي‌وقفه جابه‌جا مي‌كردند و در اينجا لازم است كه از سربازان شجاع، اسحاق كاظمي، اهل مسجد سليمان، عباس زواره اهل تهران، كهونه اهل همدان و ديگر سربازاني كه با شجاعت تمام در زير بمباران بي‌امان هواپيماهاي دشمن، مجروحان را با آمبولانس‌هاي كا.ام به اورژانس انتقال مي‌دادند، يادي كنم.

روز پنجم مرداد، ساعت1600 بعدازظهر، سرباز كهونه كه از ناحية گردن و پشت‌سر به شدت زخمي شده بود، با آمبولانس كاظمي به اورژانس رسيد و بلافاصله اعزام شد. آمبولانس او در نزديكي اسلام‌آباد هدف راكت هواپيماهاي دشمن قرارگرفته و سوراخ سوراخ شده بود.

رزمندگان تا شب در اطراف شهر به زد و خورد پرداختند، ولي باز هم نتوانستند به شهر وارد شوند.

در همين روز بود كه منافقين به زن‌ها اجازه دادند كه با مجروحان، شهر را ترك كنند.

شبانه با يك آمبولانس كا.ام به راه افتاده تا سري به آمبولانس‌هاي مستقر در خط بزنيم، اما پس از طي مسافتي به خاطر جابه‌جايي گردان، در كنار جاده توقف كرده و لحظه‌اي بعد تصميم گرفتيم به سوي اسلام‌آباد حركت كنيم و بر همين اساس سرباز راننده، اتومبيل را روشن كرد و به راه افتاديم. هنوز مسافت زيادي را طي نكرده بوديم كه در پيچ جاده متوجه كا.ام فرماندهي كه آنتن بي‌سيم روي آن قرار داشت، شده و به راننده گفتم كه توقف كند تا محل گردان را از سرنشينان اتومبيل بپرسم. اتومبيل كا.ام نيز با ديدن آمبولانس، چراغي داد و پس از طي مسافتي دور زد و به نزديكي ما كه رسيد، توقف كرد.

سرم را پايين آورده و از كادر پلاستيكي به داخل نگاه كردم. متوجه شدم كه امير علياري2 فرمانده قرارگاه غرب است. احترام گذاشتم و او با گرمي جوابم را داد و پرسيد: پسرم كجا مي‌روي؟

گفتم: مي‌خواستم سري به گردان 796 بزنم. در حاليكه گوشي بيسيم را به دهان نزديك مي‌كرد تا جواب دهد، سرش را تكان داد و اضافه كرد: دنبال من بيا و راه افتاد. دنبال او راه افتادم و چند دقيقه بعد به گردان ملحق شديم و شب را با بي‌صبري در حاليكه توپخانه، شهر و نقاط تجمع دشمن را به شدت مي‌كوبيد، سپري كرديم.

پانوشته:

1-سرهنگ پزشك.

2-سرتيپ علياري پس از سال‌ها تحمل درد و رنج ناشي از مصدوميت شيميايي در آذرماه 1385 در بيمارستان 505 نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران به درجة رفيع شهادت نائل شدند.

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده