خلبانان(65)
پرواز خطرناك سرهنگ خلبان غلامرضا تأييدي فر در عمليات خيبر بود كه به ما اطلاع دادند خود را به قرارگاه مركزي عمليات معرفي كنيم. ما درتاريخ 4/12/62 خود را به قرارگاه رسانديم و خدمت سرهنگ علي صيّاد شيرازيكه دركنارش آقاي محسن رضايي با دست گچ گرفته و آقاي رفيقدوست نيز بودند، رسيديم. پس از سلام و احوالپرسي نظامي و غيرنظامي، سرهنگ به ما ابلاغ كرد كه بايد مقداري مهمات و آذوقه به هورالهويزه ببريم. سپس نقشه را بازكرد و در نقشه نقاط مختلف آن محل را نشان داد. دو طرف هور را آب گرفته بود و دوطرف خشكي آن را نيروهاي عراقي محاصره كرده بودند. همپرواز من پرويز اشرفيان آذر بود؛ به او گفتم كه اين پرواز امكان ندارد و او هم حرف مرا تأييد كرد و نظرات خود را به سرهنگ علي صيّادشيرازي منتقل كردم.

ايشان گفتند: شما 17دقيقه پرواز مي‌كنيد (در يك گراي مشخص) و بعد صدايي در راديوي شما مي‌پيچد و شما را راهنمايي مي‌كند و بلافاصله از ما خواست عمليات پروازي را شروع كنيم.

خيلي سريع بالگرد ما پُر از مين و مهمات آر.پي.جي و انواع گلوله‌ها و آذوقه شد و سرهنگ علي صيادشيرازي از ما خواست كه عمليات را شروع كنيم. به ايشان گفتم كه نياز به اسكورت داريم و ايشان اعلام نمود كه سه فروند بالگرد كبرا براي اسكورت ما بيايند. ( خالقيان ـ يدالله نظري ـ باقر كريمي ـ حسن خوش‌گفتار يادم مي‌آيند).

دقايقي بعد پرواز ما شروع شد و ما بالگرد را كه ديگر به انبار مهمات تبديل شده بود به حركت در آورديم. ما مماس با زمين و آب پرواز مي‌كرديم كه دشمن متوجه ما نشود و  دو فروند بالگرد كبرا درسمت راست و يكي در سمت چپ ما را اسكورت مي‌كردند؛ برابر نقشه رفتيم و رفتيم تا رابط، روي خط ما آمد و از ما خواست كه در نقطه‌اي فرود بياييم. بلافاصله مهمات و آذوقه راپياده كرده و تعدادي مجروح سواركرديم و به قرارگاه آمديم. ما فكر مي‌كرديم كه همان يك پرواز را پيش رو داريم ولي عملاً هشت سورتي اين پرواز تكرار شد و خوشبختانه توانستيم آذوقه و مهمات مورد نياز را ببريم و مجروحان را تخليه كنيم.

در آخرين سورتي پرواز كه هوا رو به تاريكي مي‌رفت هشت فروند بالگرد عراقي در منطقه حاضر شدند و جنگ بالگردها آغاز شد. هريك فروندكبرا، با سه فروند بالگرد (ميل يا غزال) عراقي درگير شد و آنها را فراري مي‌داد. ما هم كه هدف بزرگ‌تر و بي‌سلاح بوديم در پناه خط آتش بالگردهاي كبرا پرواز مي‌كرديم.

ناگهان صداي باقر كريمي با آن لهجة خاص خود در راديو پيچيد: زدمش! زدمش! و لحظه‌اي بعد يكي از بالگردهاي عراقي مثل گلوله‌اي از آتش در وسط نيروهاي خودشان سقوط كرد و ما كه بسيارخوشحال بوديم از اينكه آن يگان را از محاصره درآورديم و تعداد زيادي زخمي را تخليه كرديم با ديدن اين صحنه بر خوشحالي‌مان افزوده شد. و با آرامش بيشتري براي استراحت شبانه رفتيم.

 

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده