زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -27)
خدا تو را به من رساند شمسی اول صدایی مثل کشیده شدن چندش آور ناخن به ظرف مسی می شنود بعد صدای تقِ کوتاه افتادن چیزی از بلندی... و دوباره همان صدا تکرار می شود... ترس برش می دارد. با فخری در خانه تنها هستند. دیوار حیاط کوتاه است و خانه ها از هم فاصله زیادی دارند... شب تاریکی است... فخری دختر بچه کوچکی است. شمسی نمی خواهد ترسش را به دخترک منتقل کند...
  • چیزی نیست احتمالا گربه آمده داخل حیاط… بگیریم بخوابیم.

چراغ را خاموش می کند و دراز می کشند… خانه که تاریک می شود دوباره همان صدا ها شنیده می شود.

شمسی از جایش بر می خیزد و چراغ را روشن می کند… به آشپزخانه می رود، چاقوی بزرگی بر می دارد، دست فخری را می گیرد و دو تایی از اتاق بیرون می روند.

در حیاط، باد، برگ های درخت را تکان می دهد… هوا تاریک است… ماه دیده نمی شود… حس می کند سایه کسی یا چیزی را پشت درخت دیده است…

همانطور که دست فخری را در دست گرفته، از پله های زیر زمین پایین می رود…

در زیر زمین قفل است… به اتاق بر می گردند…

از صدای پنجول کشیدن و تقِ افتادن چیزی خبری نیست… چراغ را که خاموش می کند باز همان صدا های لعنتی…

***

  • خدایا کمکمان کن.

دل شمسی از ترس دارد از جا کنده می شود… صدا نزدیک است… انگار توی اتاق و در چند قدمی آنها…

***

با صدای ترمز ماشین شمسی یکه می خورد… صدا پشت در حیاط است… خودش است… جعفر آقا… جعفر آقا.

همیشه همین ساعت… دم دمه های صبح می رسد… خدا را شکر…

در که باز می شود شمسی می زند زیر گریه.

جعفر می پرسد:

  • چرا گریه می کنی عیال؟

به چهره ترسان و عرق کرده شمسی نگاه می کند…

شمسی می گوید:

  • تگر دیر رسیده بودی دو تایمان از ترس می مردیم جعفر.
  • چرا؟
  • از سر شب صدای لعنتی نگذاشته خواب به چشممان برود… خیلی وحشتناک است…

جعفر بلند می شود، چراغ اتاق را روشن می کند، اتاق روشن می شود، پرده جلو در را کنار می زند…

صدا از توی سطل آشغال پشت در است… سوسکی می کوشد خودش را از دیواره سطل بالا بکشد…

جعفر، فخری و شمسی می زنند زیر خنده…

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده