زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -25)
همه سربازیم - سرباز، یگان تو بالای ارتفاعات سورن است. برو خودت را به سروان نصر فرماندهی گروهان معرفی کن. - چشم قربان. انباردار به سرباز می گوید: - این سه گالن نفت را ببر بالای ارتفاعات. راه صعب العبور است و هوا گرم. سرباز به سختی گالن ها را کشان کشان از سربالایی بالا می کشد. حالا رسیده است کمرکش کوه، می ایستد، نفس تازه می کند و عرق پیشانی اش را خشک می کند.

زمزمه ای می شنود، گوش تیز می کند. کسی قرآن می خواند. سرباز دور و برش را نگاه می کند. یک نظامی را می بیند که در چند قدمی او نشسته است و قرآن می خواند… نظامی با دیدن سرباز ذکرش را تمام می کند. بلند می شود و به طرف او می آید:

  • خسته نباشی برادر، بارت سنگین است. بگذار کمکت کنم. با این گالن ها مشکل بتوانی بروی آن بالا.

سرباز می گوید:

  • زحمت می شود برادر، خودم یک جوری می برمشان.

نظامی بی اعتنا به تعارف سرباز، یکی از گالن ها را توی یک کوله پشتی می گذارد و روی شانه اش قرار می دهد. یکی دیگر از گالن ها را سرباز به دست می گیرد و گالن سوم را هم مشترکاً می گیرند و راه می افتند…

نظامی، مردی ورزیده است و راه صعب العبور را بی خستگی بالا می رود. سرباز از نفس افتاده است اما به روی خودش نمی آورد.

***

سرباز می پرسد: تو هم سرباز اینجایی؟

نظامی به جای جواب می گوید: ما همه سربازیم… سرباز امام زمان (عج)

سرباز می گوید: من تازه به این یگان اعزام شده ام. باید خودم را به فرمانده معرفی کنم. سروان نصر… تو او را می شناسی؟

نظامی می گوید: بله.

سرباز می گوید: کجا می توانم ببینمش؟

نظامی می گوید: پیدایش می کنی همین دور و بر هاست.

رسیده اند بالای کوه، نظامی می گوید: گالن ها را بگذار همین جا، من می برمشان. تو بیا کمی استراحت کن.

وارد سنگر می شوند. نظامی غذایی آماده می کند. با هم غذا می خورند. سرباز خسته است گوشه سنگر دراز می کشد. خوابش می برد…

ساعتی بعد با صدایی بیدار می شود. کسی وارد سنگر شده است:

  • جناب سروان نصر را ندیدی؟
  • نه اتفاقاً من هم با ایشان کار دارم… پیدایش کردی مرا هم خبر کن.
  • مرا دست انداخته ای سرباز؟! تو همین یک ساعت پیش با او ناهار خوردی.

سرباز یکه می خورد. با عجله از سنگر می زند بیرون به اطرافش چشم می گرداند. نظامی را می بیند که بر روی یک تپه نشسته و قرآن زمزمه می کند… آرام به طرفش می رود.

  • جناب سروان، چرا خودتان را معرفی نکردید؟
  • معرفی کردم عزیزم… چطور یادت نیست؟
  • من که چیزی یادم نمی آید جناب سروان… کی معرفی کردید؟
  • مگر نگفتم، همه مان سرباز امام زمان (عج) هستیم.
  • سرباز به تائید سرش را تکان می دهد.

 

 

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده