زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -16)
نام این راننده را به خاطر بسپارید ساعت، چهار و نیم بامداد. اینجا ترمینال جنوب تهران است و این جوان که قیافه اش داد می زند مسافر کش نیست و غلط انداز پایش به این جای شلوغ و پر سر صدا باز شده، محمد جعفر نصر اصفهانی، دانشجوی دانشکده افسری است...

اوایل زندگی است… در شهری غریب، با دریافتی ناچیز دانشکده، زندگی واقعیتی شیرین، اما بی رحم است. شوخی سرش نمی شود.

  • "از بابت سر پناه که باید سپاسگزار برادر عیالت باشی. اگر زیر پر و بالتان را نمی گرفت و طبقه بالای خانه اش را در اختیارتان نمی گذاشت، همین اوایل بزرگراه زندگی پنچر می شدی جعفر…"
  • خوب، مسئله خانه که شکر خدا حل شد…

شمسی حرفش را تمام نمی کند… نیازی نیست، جعفر بقیه حرف عیالش را ته خوانده است.

  • حلش می کنم توکل به خدا.
  • البته که توکل به خدا… ولی می خواهی چه بکنی جعفر؟
  • مسافر کشی.
  • مسافر کشی؟
  • درست شنیدی عیال، مسافر کشی.

شمسی به زحمت جلو خنده اش را می گیرد:

  • کار تو نیست جعفر.
  • می دانم… اما…
  • اما چی؟
  • راه دیگری به نظرم نمی رسد… فردا چهار صبح می روم جلوی ترمینال… پناه بر خدا…
  • موفق باشی جعفر…

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده