آتش دل(35)
اعجاز مثنوي مثنوي شرحيست بر غمهاي دل سوزشش از سوزش آواي دل ني كجا از حال دل شد با خبر يا كجا چون مثنوي دارد اثر كوهي از اندوه و ني نايد به كار غم فراوان است و ماتم بيشمار دلخوشم بر طبع ناآرام خويش بي هراسم يا رب از فرجام خويش مثنوي بوي غريبي ميدهد طعم تلخ ناشكيبي ميدهد تا قلم در دست من بازي كند مثنوي منظومه پردازي كند

مي‌نويسم تا دل از غم وارهد

 

شعر من انگيزه بخشد جان دهد

 

باكم از همنوع قدرتمند نيست

 

هر كه خود را باخت غيرتمند نيست

 

مي‌نويسم از تو اي تقدير شوم

 

از حكايتهاي تو، اي مرز و بوم

 

از غريبي، از دل رزمندگان

 

از مصيبتهايتان، آيندگان!

 

اي فداي اشك چشم بيدلان

 

كشت ما را ادّعاي غافلان

 

نالة شب زنده داران غمين

 

بيمه كرده عزّت اين سرزمين

 

زين هياهوها به تنگ آمد دلم

 

باز بر پابوس جنگ آمد دلم

 

كو بسيجيهاي خون آلود عشق

 

كشتگان زنده و مشهود عشق

 

صورتم بر خاك تب دار جفير 

 

ياد آن شبهاي شرهاني به‌خير

 

ميمك و باران تركش بود و من

 

پاسگاه زيد و آتش بود و من

 

مثنوي از عقدة پنهان بگو

 

از عذاب و غربت ياران بگو

 

از هجوم از دامهاي توطئه

 

از تهاجم با لعاب توسعه

 

از دل دريا بگو از رمز و راز

 

مثنوي عالم بسوزان از گداز

 

مثنوي دنيا طلبها آمدند

 

مست عنوان و لقبها آمدند

 

مثنوي رنج بسيجي بي كسي است

 

در دل رزم آوران دلواپسي است

 

كنج خلوت جاي مردان قديم

 

غربت و اندوه اينان را، نديم

 

مثنوي از شهر پر جنجال گو

 

وز دل هم چون مني بدحال گو

 

بوي باروت است و كام باز دل

 

مثنوي اي ترجمان راز دل

 

خاك غم بر سر شدم بي هم‌نفس

 

مرغ عشقي خامشم اندر قفس

 

دست بسته باز شو سنگر بساز

 

مثنوي بر صاحبان زر بتاز

 

مثنوي با رهبرم همراه باش

 

مثنوي از دردها آگاه باش

 

اي سلاح بي‌قراران، مثنوي

 

رنگ سرخ خون ياران، مثنوي

 

مثنوي با حرف دل همگام شو

 

راه، روشن، فارغ از ابهام شو

قصـــّة ناگفتة گم‌گشته‌ها

 

نالة حلقوم خون آغشته‌ها

نبض داغ هر وصيّت نامه‌اي

 

نعرة عشّاق خونين جامه‌اي

نقش احساس دروني، مثنوي

 

راوي ايّام خوني، مثنوي

واژه‌هايت چون منوّر پر فروغ

 

روشني افزاي اين شهر شلوغ

مختصات خصم نهضت فاش كن

 

بر خيانت پيشگان پرخاش كن

با خسان بتگر از توحيد گو

 

از وصيّت نامة خورشيد گو

مي‌شناسان فرقة نااهل را

 

سد كن اين بيراهه‌هاي جهل را

رعبي اندر جان نامحرم فكن

 

اين سكوت جان‌گزا را مي‌شكن

مثنوي دست من و دامان تو

 

اعتقاد روح بخشم جان تو

مثنوي اي ابر باران زاي دل

 

بهترين تصنيف خوش آواي دل

قاب احساسم تويي با من بمان

 

اي چراغ راه دل روشن بمان

 

منبع: آتش دل، بیطرف(محزون)، فرزاد،1386، تهران ایران سبز

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده