زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -15)
گلگشت - آماده شو بریم گشتی بزنیم عیال. - باشد، همین حالا آماده می شوم. این اولین گشت و گذار زن و شوهر جوان است. جعفر می گوید:قول می دهی هر جا که می روم با من بیایی عیال؟ شمسی می گوید: البته که می آیم جعفر...

***

اینجا بهشت زهرا است… جعفر انگار به باغی معطر وارد شده. به باغی آشنا که تک تک گل هایش را می شناسد.

اینجا برایش اصلاً غریبه نیست… تک تک قبر ها را زیارت می کند و برایشان فاتحه می خواند.

شمسی پا به پای جعفر از این قبر به قبر دیگر می رود… جعفر هیجان زده است. صورتش به عرق نشسته است. زیارت گلزار شهدا تمام می شود، جعفر می گوید:

  • من راهم را انتخاب کرده ام عیال… ممکن است در این راه شهید شوم. تو هر لحظه باید برای این شرایط آمادگی داشته باشی.

***

مهری می پرسد: گردش چطور بود؟

جعفر می گوید: عالی.

نگاه می کند به شمسی: مگه نه عیال؟

زن و شوهر جوان به اصفهان آمده اند… برای دیدن خانواده پدری جعفر… پدر و مادر و خواهر ها و برادر، از دیدن برادر و عروسشان خیلی خوشحالند… برای حاج محمد تقی نصر و همسرش، روزی فراموش نشدنی است. همه عزیزانشان در کنارشان هستند.

***

مهری می پرسد: کجا ها رفته بودید؟

جعفر می گوید: گلزار شهدا.

مهری یکه می خورد. زیر چشمی به جعفر نگاه می کند و لب می گزد. بعد او را کنار می کشد و می گوید:

  • صلاح نبود، زنت را به این جور جاها می بردی. تازه یک ماه از عروسی تان نگذشته، شاید او آمادگی دیدن و پذیرش این جور جاها را نداشته باشد.

جعفر لبخند می زند:

  • اشتباه می کنی خواهر، شمسی زن یک رزمنده است. او باید این را درک کند و خوشبختانه درک هم کرده است… او باید خودش را برای تبعات زندگی با یک رزمنده آماده کند… من این موضوع را به او گفته ام و او هم پذیرفته است…

بعد بلندتر رو به شمسی می گوید: مگر نه عیال؟

مهری می گوید: خدا شما را برای هم حفظ کند.

 

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده