زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -14)
من باز هم خواب دیده ام دختر، دیشب باز هم خواب دیده است... همان خواب شب پیش... شب های پیش. کسی در خواب با انگشتش به جایی اشاره کرده و از دختر خواسته بود؛ رد انگشت او را دنبال کند. دختر، اما چیزی نمی بیند. کاش می دانست تعبیر این خواب چیست... دختر تمام روز به آن خواب فکر می کند... تا حالا خوابش را برای کسی تعریف نکرده... شب های بعد، با این امید سر بر بالش می گذارد تا در انتهای رد انگشت آن ناشناس چیزی ببیند.

***

سرباز  جوان و خجالتی شهرستانی، دیشب خواب دیده است… خوابی شیرین… خاب تمام روز با اوست و رهایش نمی کند.

او می داند که سرنخ این خواب به پرسش افسر مافوقش پیوند می خورد.

  • چرا ازدواج نمی کنی جعفر؟

جوان محجوب، سر به زیر انداخته بود. سرهنگ (امیر سرتیپ سید حسام هاشمی) پافشاری کرده بود… سرباز سر به زیر گفته بود:

  • من از دار دنیا یک دوربین عکاسی دارم قربان. فکر نمی کنم بتوانم با پول فروش آن ازدواج کنم.

سرهنگ گفته بود:

  • توکل کن به خدا، همه چیز درست می شود جوان. من همسر خوبی برایت سراغ دارم.
  • شما صاحب اختیارید سرهنگ.

***

تلفن زنگ می زند. شماره تلفن خانه سرهنگ روی صحنه تلفن روشن می شود. دختر گوشی را بر می دارد. خواهر بزرگش –همسر سرهنگ- پشت خط است.

  • الو، شمسی!
  • سلام خواهر… خوبی؟ بچه ها چطورن؟ سید؟
  • همه خوبیم… ببین، من امروز می خواهم بروم خرید. بیا خانه ما تا با هم برویم.
  • چشم خواهر.

***

سرهنگ، از سرباز شهرستانی می خواهد که آن روز به خانه شان بیاید. رابطه جوان شهرستانی با مافوقش، به دلیل حسن رفتار و صداقت جوان، صمیمانه است… نزدیک تر و صمیمانه تر از رابطه یک سرباز با مافوقش. او اغلب به خانه سرهنگ سر می زند.

***

سرهنگ دست شکسته گچ گرفته اش را که به گردنش آویزان است نشان می دهد و می گوید:

  • من که با این دست شکسته وبال گردن نمی توانم رانندگی کنم. زحمت رانندگی می افتد گردن جعفر.

***

جعفر پشت فرمان نشسته و سزهنگ در کنارش. دختر و خواهر بزرگش روی صندلی های عقب نشسته اند…

***

سرهنگ به نمایندگی از طرف جوان خجالتی شهرستانی به خواستگاری می رود.

این جعفر آقای ما می گوید که از مال دنیا فقط یک دوربین عکاسی دارد و بس. ظاهر و باطن.

پاسخ می شنود که:

  • این که یک ثروت دنیوی است، بگو از ایمان و اعتقاد چه دارد سرهنگ؟
  • از این نظر خیالتان راحت باشد. آن قدر غنی است که هیچکدام از ما از این بابت به گرد پایش هم نمی رسیم.
  • خدا حفظش کند. ما هم دنبال چنین دامادی هستیم.

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده