زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -13)
اول دیگران بعد ما «و آنان را هر چند خود نیازمند باشند، بر خود بر می گزینند.» قرآن کریم – سوره حشر – آیه1 تا چند روز دیگر، دانشجوی دانشکده افسری، اولین حقوق دانشجویی خود را دریافت می کند. دریافت اولین حقوق، رویدادی به یاد مادندنی در زندگی هر کسی است...

احساس می کند که خودش را به عنوان انسانی متکی به خود و مستقل به ثبت رسانده است و نه تنها به خودش نمره قبولی داده است، بلکه دیگران نیز او را پذیرفته اند، برای کارش ارزش قائل شده اند و در قبال آن به او حقوق داده اند… حقوق اول یعنی نمره تۀیید کار او.

  • می خواهم راجع به کاری از تو اجازه بگیرم.

شمسی با نوعی رنجش می گوید: این چه حرفی است جعفر؟ مگر بین ما این حرفهاست؟

جعفر می گوید: البته که نه، عیال. اما در این مورد باید کاملاً رضایت داشته باشی. موافقت تو در مورد این کار برای من خیلی اهمیت دارد.

  • تو هر کاری بکنی، از نظر من قابل قبول است. هر چه صلاح می دانی بکن. می دانم نیتت خیر است.
  • ببین عیال، راستش از خیلی پیش تر، نذر کرده بودم که حقوق اولم را بریزم به حساب 100 امام.

حالا شمسی سخن جعفر را قطع می کند:

  • مبارک است… چه کاری بهتر از این؟ حتماً این کار را بکن.
  • ممنون عیال.
  •  

زمان زیادی به دریافت دومین حقوق دانشجویی نمانده است. شمسی منتظر است تا با این حقوق مختصر، زندگی ساده و مقتصدانه شان را سر و سامان بدهد و دستی به سر و گوش خانه بکشد.

  • عیال، متاسفانه این ماه هم از حقوق خبری نیست.
  • این دفعه چه خوابی برایش دیده ای جعفر؟
  • می خواهم برای یک روحانی محبوب اصفهانی، عبایی بخرم، حق زیادی به گردنم دارد.

***

جعفر به خانه پا می گذارد، شمسی فکرش را می خواند.

  • به چه فکر می کنی جعفر؟

جعفر می تواند بگوید به چیزی فکر نمی کند. اما در این صورت حقیقت را به همسرش نگفته است.

جعفر لبخند می زند و زیر چشمی نگاه می کند به تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید گوشه اتاق. شمسی رد نگاهش را می گیرد. موضوع را دریافته است:

  • می خواهی آن را به کسی ببخشی. درست است؟

با تکان سر جواب مثبت می دهد:

  • عیال راستش، دوستی دارم که مستۀجر است. تلویزیون ندارد. بچه هفت هشت ساله شان یک بند بهانه می گیرد. دوستم می گوید، دخترش برای دیدن برنامه کودک یا به خانه صاحبخانه می رود یا خانه همسایه ها و این موضوع برای دوستم ناراحت کننده است…

ببین عیال، ما که بچه ای نداریم، در حال حاضر هم که توی خانه برادرت زندگی می کنیم، آن ها هم که تلویزیون دارند. پس به تلویزیون احتیاج نداریم. موافقی تلویزیون را به دوستم بدهیم؟

شمسی لبخند می زند:

  • عجب آدمی هستی جعفر! باشد، هر جور تو بخواهی…

 

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده