شهید صیاد در کلام یاران(22)
رأفت و اخلاق اسلامی و رفتار عالی - سرتیپ بهروز سلیمان­جاه یا رحمن یا رحیم، خاطرات گفتنی در رابطه با شهید صیاد خیلی زیاد است. ما پیرمردها که مدت زیادی را در قبل از انقلاب اسلامی ایران آموزش دیده­ایم و روحیه فرماندهان آن زمان را دیده بودیم و خودمان نیز این­گونه بودیم، وقتی که شهید صیاد به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شد، خصوصیاتی در ایشان دیدیم که با گذشته فرق می­کرد.

یکی از این خصوصیات اخلاق اسلامی و رأفت فرماندهی ایشان بود. عملیاتی در پیش بود، دستور داد برویم و منطقه را شناسایی کنیم. اما در اطراف آن منطقه آبادی­های زیادی بود، و خواهش کرد با لباس غیرنظامی و از خودرویی استفاده کنیم که آرم نظامی نداشته باشد تا مردم تشخیص ندهند ما کی هستیم و چه کار داریم. من با شهید کاظمی هماهنگ کردم که صبح زود، بعد از نماز صبح حرکت کنیم و حداقل نیرو را همراه ببریم، چانه زدیم و در نهایت جمع ما چهار نفر شد، راننده­ای هم با خود نبردیم.

در مسیر منطقه مورد نظر، خودرو را نگه داشتیم و با احتیاط تا آنجا که امکان داشت جلو رفتیم و مشغول شناسایی شدیم. بحث بین من و شهید کاظمی آغاز شده بود که یک مرتبه شهید احمد کاظمی روی خود را برگرداند و گفت آنها کی­اند که دارند می­آیند؟ برگشتم و دیدم شهید صیاد همراه چند نفر دارد به سمت ما می­آید. من فراموش کرده بودم که لباس غیرنظامی دارم  و فرمان خبردار دادم که یک­دفعه شهید احمد کاظمی (خدا رحمتش کند) از شدت خنده نشست.

 من تازه فهمیدم چه دسته گلی به آب داده­ام و به طرف شهید صیاد رفتم تا عذرخواهی کنم. خوب، فرماندهان گذشته را دیده بودم و می­دانستم چه برخوردی باید می­کردند، لغو دستور کرده بودم، انتظار برخورد داشتم، رفتم که از نزدیک عذرخواهی کنم. اما ایشان مرا در آغوش گرفت و بوسید. گفت خستگی از تنم درآمد، ناراحت نباش. این یکی از خصوصیات این بزرگوار بود که در طول خدمتش با کسی عصبانی نشد، پرخاش نکرد، تنبیه نکرد، توهین نکرد و همیشه با وجود تمام خستگی­ها و سختی­ها محبت می­کرد و رفتار عالی و اخلاق اسلامی داشت.

محبت خاص به زیردستان

مأموریتی بود که باید در خدمت شهید بزرگوار به تهران می­آمدیم. به همین علت با یک فروند جت فالکن هواپیمای نیروی زمینی از فرودگاه اهواز به سمت تهران پرواز کردیم. ایشان بنا بر عادتی که داشت، کیف برزنتی همراه خود را باز کرد و قرآنی درآورد و چند آیه تلاوت کرد. سپس قرآن را بست و مجدداً در کیف گذاشت. برگشت چیزی  به من گفت ولی من متوجه نشدم. اشاره به گوشم کردم، گفتم متوجه نمی شوم. ایشان مطلبی نوشت و به دست من داد. من این نوشته را بیش از حد معمول جلوی چشمم بردم تا بتوانم بخوانم. دیدم نوشته پسته بخور. اشاره کردم به دندان­هایم و گفتم عذر می­خواهم دندان­هایم درد می­کنه. خدا بیامرز برگشت گفت: یعنی چی؟ گوشت نمی­شنود، چشمت که به خوبی نمی­بینه ، دندونت هم به این وضعه. چرا به خودت نمیرسی؟! این را می­خواهم بگویم که محبت ایشان نسبت به مرئوسین در حد بالایی بود. ایشان این مطلب را تحت عنوان معصومیت زیردستانش در نمازجمعه که به عنوان سخنران پیش از خطبه دعوت شده بود، مطرح کرد.

مدیر و مدبر فوق­العاده

بعد از عملیات بزرگ بدر، عملیاتی بود که از ۲۰ الی ۲۶ اسفندماه طول کشید و نیروهای جمهوری اسلامی ایران باید از هور می­گذشتند و به شرق دجله می­رسیدند و بعد از دجله عبور می­کردند و در ادامه جاده العماره به بصره را می­بستند و از آنجا برای تصرف شهر بصره  به سمت جنوب می­رفتند. اتفاقی که  بعد از عملیات افتاد را بیان می­کنم. شهید صیاد ۴۸ ساعت بعد از عملیات بدر مرا احضار کردند. رفتم دفترشان، به من گفت: هستی یا نه؟! من تعجب کردم که یعنی چه؟! گفت: من طرح و برنامه­ای دارم و می­خواهم ببینم که شما مشکلی نداری؟ در این ایام عید نمی­خواهی به مرخصی بروی و هستی؟

من گفتم: من تابع دستورم. گفت: نمی­خوام دستور بدهم، می­خواستم بدانم خودت تمایل داری یک کار بزرگ را آغاز کنیم؟ من گفتم: بله. گفت: با رغبت؟ گفتم: بله با رغبت. گفت: من دو تا مأموریت به شما ابلاغ می­کنم؛ برو و خودت را آماده کن، فردا بعد از نماز مغرب و عشاء سایر برادرها را دعوت کرده­ام، باید در قرارگاه کمیل باشید. من که تا آن زمان اسم قرارگاه کمیل را نشنیده بودم، گفتم قرارکاه کمیل کجاست؟ گفت بعد از جلسه، راننده من شما را می­برد و نشان می­دهد.

گفتم اوامرتان را بفرمایید. گفت: اولاً شما از امروز فرمانده قرارگاه جنوب، یعنی همان قرارگاه کربلا هستید. لشکر را به جانشینت بسپار و بیا، ولی فعلاً در این خصوص  چیزی به او نگویید، ثانیاً جانشین من در قرارگاه کمیل هستید. برو فکرهایت را بکن و فردا در قرارگاه باش که دستورات جدیدی خواهم داد. علت این تصمیم ایشان این بود که بعد از عملیات بدر شایعات زیادی شده بود که ارتش توان و آمادگی رزمی، تجهیزات و روحیه خود را از دست داده و مضمحل گردیده و نیروی زمینی دیگر تمام شده است.

ایشان به منظور خنثی کردن این دسیسه و شایعات، تصمیم و تحول بزرگی را پیاده کردند. فردا رفتیم قرارگاه و دیدیم از عزیزان امیر حسام هاشمی، امیر صالحی، دکتر علایی، امیر عبادت و تعدادی از برادران بودند. در قرارگاه بعد از تلاوت قرآن، شهید صیاد گفت: این شایعات شدیداً در منطقه منتشر شده و من می­خواهم به همه ثابت کنم ارتش توان و آمادگی­اش را از دست نداده و ما می­توانیم هر عملیاتی را اجرا کنیم، بروید یگان­هایتان را آماده کنید. مأموریت این است: تک به بصره از مسیر جزیره جنوبی. من نگاهی به ایشان کردم، دید که من تردید دارم. گفت: مثل این که تردید داری؟! گفتم: بله، صحبت هم دارم. گفت: الآن زود است، شما بروید و مأموریت را طرح­ریزی کنید و با مسئول عملیات بنشینید و کارهایتان را انجام دهید و این حرف را یک ماه دیگر بزنید.

تحولی در یگان­های جنوب ایجاد شد که بی­سابقه بود. گفت: یگان­های عمل­کننده، نیروهای مستقر در جنوب به­علاوه برآوردی از نیروهای سپاه پاسداران ارائه کنید، با کمک آقای دکتر علایی راهپیمایی روزانه و شبانه، بازدیدهای سازمانی از یگان­ها انجام دهید و گردان به گردان تجهیزات را بازدید کنید. تمام دانشجویان دافوس را نیز احضار کرد و گفت: به عنوان عوامل ستاد قرارگاه به آنها مأموریت واگذار کنید. صبح چک لیست تهیه کردیم و به دانشجویان اعزامی دوره دافوس دادیم و راهی واحدها شدند. یک ماه طول نکشید که یگان­ها با آمادگی رزمی۸۰درصدآماده اجرای عملیات شدند.

بعد از یک ماه، شهید صیاد گفت: طرح­هایتان را بیاورید. وقتی طرح عملیات را خدمت ایشان تشریح کردم که لشکرها چگونه می­خواهند از آب و پد جزیره جنوبی عبور کنند، خندید و گفت: مأموریت انجام شد. ما نمی­خواستیم حمله کنیم می­خواستیم واحدهای ما، آمادگی پیدا کنند، خوشبختانه بیش از حد انتظار ما واحدها آمادگی پیدا کردند. فوق­العاده مدیر و مدبر بود و در شرایط سخت برای مشکلات راه حل پیدا می­کرد و مشکلات را حل می­نمود. خداوند قرین رحمتش کند.

 

منبع: شهید صیاد در کلام یاران، هادقی، محمود، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده