زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -12)
دویدن با پای شل زن با کابوسی پر از دلهره سراسیمه از خواب می پرد... شب از نیمه گذشته است. همسر و فرزندانش به خوابی عمیق فرو رفته اند... زن از به یاد آوردن خوابش وحشت دارد... پلک هایش بر هم می افتند... دوباره همان خواب...

پسرش را می بیند که دست هایش را به سوی او دراز کرده و کمک می خواهد… زن دست دراز می کند تا دست پسرش را بگیرد… دستش به او نمی رسد… سعی می کند خودش را به پسرش برساند… نمی تواند قدم از قدم بردارد… پا هایش لمس و بی رمقند.

پسر در حالی که از درد به خود می پیچد، لبخند می زند و می گوید:

  • حلالم کن مادر

زن همسرش را بیدار می کند… مرد سراسیمه از خواب می پرد، چشم هایش را می مالد و هاج و واج دور و برش را نگاه می کند.

  • چه خبره زن، نصفه شبی؟

چشمش می افتد به چهره پریشان و عرق کرده زنش، یکه می خورد.

  • چته؟ حالت خوش نیست؟

زن توان حرف زدن ندارد… زبانش قفل شده… به سختی یک کلمه را به زبان می آورد.

  • جَ… جعفر.

مرد با تعجب می پرسد: جعفر؟… چی شده؟ حرف بزن… مجروح شده… شَ…

نمی تواند حرفش را تمام کند، شانه های زن را می گیرد و او را تکان می دهد، انگار می خواهد کلمات را از وجودش بیرون بریزد:

  • جعفر چی شده زن؟ حرف بزن… نصف عمرم کردی… خواب دیدی؟

زن با حرکت سر و دست و لب هایش به مرد می فهماند که چیزی نمی داند.

مرد می گوید چشم هایت را ببند و بخواب… انشاالله که چیزی نیست… فردا می رویم سراغش. بگیر بخواب…

زن می گوید: بلائی به سرش آمده مطمئنم… نمی خواهد به ما خبر بدهد، تو بخواب مرد. فردا باید بروی سر کارت… بخواب.

مرد سر بر بالش می گذارد و خسته از کار روز به خواب می رود… زن از جایش بلند می شود، وضو می گیرد و دو رکعت نماز می خواند…

***

جعفر از پنجره بیمارستان بیرون را نگاه می کند… یکهو یکه می خورد و خودش را پس می کشد… پدر و مادرش را می بیند که خسته و آشفته از در بزرگ بیمارستان داخل می شوند.

  • کی خبرشون کرده؟

به ساعت دیواری اتاق نگاه می کد تا چند دقیقه دیگر زمان ملاقات شروع می شود.

نگاهی به پای مجروحش می کند… پدر و مادرش نباید او را در این حال ببینند… بخصوص مادر که حتماً پس می افتد… چشم هایش را می بندد و از خدا می خواهد که کمکش بکند.

اول مادر و پشت سرش پدر از در اتاق وارد می شوند. مادر آغوش گشوده است…

جعفر یا علی می گوید. از جایش بر می خیزد دست هایش را باز می کند و به طرف مادر می دود…

هیچ دردی احساس نمی کند… یکدیگر را در آغوش می گیرند… مادر می زند زیر گریه.

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده