زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -11)
من مبارزه می کنم پس هستم... - حسین، زود باش ماشین را بردار باید جایی برویم. - کجا جعفر؟ - جای دوری نیست... زود باش. کار واجبی دارم. - چه کاری جعفر؟ راه بیفت، توی راه برایت تعریف می کنم.

حسین اتومبیل را روشن می کند و راه می افتند. زیر چشمی به جعفر نگاه می کند.

هیجان زده است. حسین با خودش فکر می کند: باز چه فکری توی کله این جوان است؟

جعفر انگار که فکرش را خوانده باشد می گوید:

  • عکس بزرگی از امام را جایی دیده ام. باید برویم بیاریمش خانه مان…

حسین سر تکان می دهد، لبخند می زند و می گوید:

  • خودت به جهنم، آخرش با این کار هات سر ما را هم به باد می دهی جعفر.

جعفر می گوید: سر که نه در پای عزیزان بود/ بار گرانی است کشیدن به دوش.

وارد یکی از پس کوچه های پرت افتاده شهر می شوند. حسین می گوید: همین جا بایست.

جعفر پیاده می شود، می رود توی یکی از خانه ها و چند دقیقه بعد با عکس بزرگ قاب شده ای از امام (ره) بیرون می آید.

حسین در عقب ماشین را باز می کند. جعفر عکس را روی صندلی عقب ماشین می گذارد. راه می افتد… جعفر هیجان زده و بی قرار است. سر جایش بند نمی شود… به محله شان که می رسند، عکس را به چند تا از بچه های هم محله ای نشان می دهد.

  • می بینید بچه ها عکس امام است. می خواهم تکثیرش کنم.

بچه ها از دیدن عکس، یکه می خورند و ترس برشان می دارد.

  • شما دو نفر دیوانه اید. ساواک یا ژاندارمری بو ببرند، حکم تیرتان حتمی است.

جعفر بی اعتنا به حرف بچه ها به حسین می گوید:

  • برویم خانه ما.

در خانه، قاب دور عکس را جدا می کنند. جعفر عکس را به دیوار آویزان می کند و چند عکس با کادر های متفاوت از آن می گیرد… فیلم ها را با خود داخل حمام می برد و شروع می کند به چاپ آنها. جعفر با آویختن پارچه سیاهی پشت در حمام خانه، آن جا را تبدیل به تاریک خانه کرده است.

وقتی حسین وارد حمام می شود، از تعجب خشکش می زند. در و دیوار حمام پر است از عکس های امام در اندازه های کوچک و بزرگ…

حسین می پرسد: می خواهی با این عکس ها چه کار کنی جعفر؟

جعفرلبخند می زند: اگر تو کمک کنی همه چیز رو به راه می شود.

جعفر و حسین یک دسته از عکس ها را بر میدارند و سوار ماشین می شوند… این بار جعفر پشت فرمان است. عکس ها را به جاها و خانه هایی که قبلاً مشخص شده می برند و تحویل می دهند. جعفر به همه می گوید؛ عکس ها را قاب بگیرید و در خانه تان نگه دارید، موقع تظاهرات آنها را با خودتان بیاورید.

***

شب تاریکی است، در شهر مقررات حکومت نظامی با جدیت اجرا می شود. خیابان ها و چهار راه ها در قرق مأموران است، پرنده ها هم جرأت پرواز ندارند… راه برگشت وجود ندارد… خانواده نگران است… مادر مثل اسفند روی آتش آرام و قرار ندارد، یک بند گریه می کند…

دعا می کند: خدایا پسرم را به تو می سپارم…

نه تلفنی هست، نه کسی که از جعفر برایش خبری بیاورد… همه سعی می کنند دلداری اش بدهند:

انشاالله، امام زمان او را در پناه خودش حفظ می کنند…

فکری در ذهن پدر جرقه جرقه می زند:

شاید رفته باشد خانه خواهرش…

خانه خواهر آن طرف شهر است… شوهر خواهر در کارخانه ویدا کار می کند.

پدر از تلفن خواروبار فروشی محل به کارخانه زنگ می زند. از دامادش سراغ جعفر را می گیرد.

حدس پدر درست بود. دامادش می گوید:

  • نگران نباشید پدر، جعفر خانه ماست.

پدر با عجله به خانه بر میگردد تا این خبر خوش را به همسرش بدهد.

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده