درمانگران رزمنده(27)
عشق و توپ شهین شهبازی در يكي از روزهاي تابستان دزفول، حدود ساعت 5/5 بعدازظهر، هوا خيلي گرم بود. بيمارستان در شرايط عادي خود و بدون سر و صداي بيماران، ساعتهاي آرام خود را سپري ميكرد كه ناگهان صداي شليك توپ و انفجار به گوش رسيد. كاركنان بيمارستان در چنين مواقعي همگي به طرف در ميدويدند تا به كمك مجروحاني كه از جبهه و يا جاي ديگر آورده ميشدند، بشتابند ولي بعد از آن صداي مهيب فقط سكوت مطلق شنيده ميشد

چند دقيقه‌اي گذشت همه به جاي خود بازگشتند و به كار عادي خود پرداختند. بعد ازحدود پانزده دقيقه، صداي آژير آمبولانس‌ها، بار ديگر توجه‌ام را جلب كرد و همه به طرف در دويدند و با برانكاردها مجروحان را يكي‌يكي به چادر اورژانس منتقل كردند. همة آنها لباس شبيه به هم پوشيده بودند و از تيپ اعزامي بسيج از آذربايجان، با ظاهري متحدالشكل و با لباس‌هاي آغشته به خاك و گل آمده بودند. تركش‌ها به دست، پا، سر و بدن آنها اصابت كرده بود. بعضي از آنها به سر بيمار خورده بود و حمل‌كنندگان با زمزمة لا‌اله‌الا‌الله آنها را مي‌آوردند. بعضي هم از ناحية گردن مجروح شده و بدون حركت، فقط با چشم‌هاي نگران از اتفاقي كه براي دوستان‌شان افتاده بود، نگاه مي‌كردند. بالاي سر هر كدام كه مي‌رفتيم مي‌گفتند: خواهر تو را به خدا به آن يكي برسيد، من وضعم از او بهتر است… .

به وسيله بلندگو در سطح پايگاه اعلام شد كه تعدادي مجروح به بيمارستان آورده‌اند. هياهوي خاصي بود، هر كسي سعي داشت، با خلوص نيت، با حضور قلب و از ته دل كاري را انجام دهد. خدايا اين همه ايثار و از خود گذشتگي!

تركش‌ها در مغز نشسته و كار خود را كرده بودند. چند نفري از بچه‌ها شهيد شده و تعدادي هم آسيب‌هاي كمتري ديده بودند.

جنگ زشت است ولي اگر هدف تحقق يافتن يگانه مكتب الهي اسلامي باشد، زيباست و بايد جنگيد. بسيجي‌ها اين طور جنگيدند؛ شجاعانه و بي‌نظير.

پانوشته:

1- پرستار بازنشسته در بيمارستان بعثت نيروي هوايي ارتش جمهوري اسلامي ايران.

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده