نماز در آیینه خاطرات رزمندگان(18)
نماز اوّل وقت دربيابان داغ و سوزان- سروان علي شريف نيا شهيد سرتيپ محمّد جعفر نصر اصفهاني فرماندهي گردان 799 تكاور را به عهده داشت و من هم معاون او بودم . درسال 1377 در منطقه « باغ طالبان » درغرب كشور محافظت از چاههاي نفت به عهده گردان ما بود . شهيد نصر به عنوان فرمانده گردان از من خواست تا از پايگاهها بازديد كنيم . هنگام مراجعت به قرارگاه ناگهان به ساعت نگاه كرد و به راننده گفت : نگه دار ! گفتم : چي شده ؟ گفت وقت نماز است .

در وسط بيابان گرم با همديگر شروع به اقامه نماز كرديم پس از اندكي  دوباره به راه افتاديم . شهيد نصر در هرشرايط نماز اوّل را سرلوحه تمام امور قرار مي داد . وي هميشه نيم ساعت به اذان مانده سجاده اش را پهن مي كرد و نيم ساعت پس از اقامه نماز هم به تعقيبات نماز مي پرداخت .

اين شهيد چندين مرتبه  درجنگ مجروح شده بود. من كه همكار و همسنگرش بودم ، از اين موضوع اطلاع نداشتم و بعداز شهادتش پي به اين واقعيت بردم اين ازصفات اخلاقي آن بزرگوار بود.

 

نماز اوّل وقت دربيمارستان 1

        روزي دردفتركارم نشسته بودم كه به من خبردادند سرهنگ نصر دربيمارستان بستري است . به ملاقاتش رفتم ، نزديك ظهر بود . صداي ملكوتي اذان برآسمان طنين انداز بود . وقتي به اتاقش رسيدم ، ديدم درحالي كه سوزن سِرُم بردستش است ، مشغول نماز خواندن است . مدتي همان طور كنار دراتاقش  ايستادم و خيره در او نگريستم . يادم آمد كه هميشه سفارش مي كرد نمازتان را اوّل وقت بخوانيد .

 

 

نماز تاآخرين لحظة عمر   1

          درهفته هاي آخر زندگي شهيد ، اورا از بيمارستان به خانه آورده بوديم تا شبانه روز از وي مراقبت كنيم . ضمن آن كه محيط خانه را راحت تر و ساكت تر مي دانستيم . درعين حال دستورات دارويي را از پزشكان دريافت مي كرديم .

          من نيز آن روزهاي آخر درساعات مختلف شب همراه باهمسر ، مادر و خواهرشهيد ازايشان مراقبت مي كردم ، ساعات شب را باهم طوري تقسيم مي كرديم كه همواره دونفر دركنارايشان بيدار باشند.

          دراين مدت كه از نزديك با شهيد درتماس بودم، ديگر توان حرف زدن و ياتكان خوردن هم نداشت و فقط درمواقع نياز ، به سختي خواسته خودرا به ما  مي فهماند حالات روحي وي برايم خيلي عجيب و تحسين برانگيز بود . درتمام مدت درد و بيماري ، يك بارهم نديدم كه اظهار شكايت و ناشُكري كند .

          همواره درانتظار صداي اذان بود . به محض آغاز وقت نماز ، براي وضو آب مي خواست و با همان حالت خوابيده يا نشسته نماز مي خواند. شبها خوابش نمي برد ، داروي خواب آور مي خواست . بارها ديدم موقع اذان صبح با اين كه از خوابش چند دقيقه بيشتر نگذشته بود ، چشمهاي خودرا باز مي كرد، آب مي خواست ، وضو مي گرفت و به نماز مشغول مي شد.

          آن روزها ديگر خواب و خوراك نداشت . پيوندش بانعمتها وآسايش دنيايي ديگر قطع شده بود، امّا پيوند وي بانمازتا آخرين لحظة حيات همچنان برقرار بود.

 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده