شهید صیاد در کلام یاران(20) : سرتیپ دوم احمد آرام(بخش دوم)
هیچ­کس باور نمی­کرد که یک نامه کوچک از یک سرباز باعث انجام بازرسی به این وسعت شود. همه فرماندهان را هم ساعت ۲ نیمه شب از منزل احضار کرده بودند و به پیک­های اعزامی گفته شده بود به آنها بگویند جلسه­ای هست و باید در این جلسه حضور داشته باشید. همه فکر کرده بودند اتفاق بسیار مهمی رخ داده، یا جنگی شده و اصلاً فکر نمی­کردند که بازرسی در کار باشد.

خصوصیات اخلاقی و روحی و عبادی

در طول ده سالی که من از نزدیک در خدمت شهید بزرگوار بودم، هر لحظه برای من خاطره و درس بود. خاطرم هست؛ افسر وظیفه­ای داشتیم که در معاونت ما در حال ترخیص شدن از خدمت بود. او مسئول مخابرات دفتر ایشان بود و به علت مشکلات خانوادگی که داشت در شیفت شب بود. یک روز به من گفت: من از امیر صیاد درسی یاد گرفتم که کم غذا بخورم، کم بخوابم و زیاد عبادت کنم. این افسر وظیفه در طول شب به همراه یک نفر از کارکنان پایور، تلفن­ها را جواب می­داد که شبانه­روزی بود.

شهید صیاد به این افسر وظیفه گفته بود که ساعت ۳ صبح، تک زنگی به خانه­اش بزند. این افسر وظیفه می­گفت که در طول خدمتم هیچ­گاه موفق نشدم زنگ بزنم، چون همیشه ایشان تماس می­گرفتند و از وضعیت پادگان جویا می­شدند و وقتی که اطمینان حاصل می­شد که خبری نبوده، خداحافظی می­کردند. این نشان دهنده نماز شب خواندن و کنترل نمودن کارکنان معاونت بود. تا زمانی که ما داخل پادگان بودیم غذای شهید صیاد، یک نصفه نان بربری همراه با یک لیوان شیر و یک مقدار کاهو بود، مگر در زمانی که برای ایشان مهمان می­آمد یا در مأموریتی که می­رفتیم در جمع کارکنان حاضر می­شدند و از غذایی که برای همه پیش­بینی شده بود، میل می­کردند. در طول سال، روزهای دوشنبه و پنجشنبه بدون استثناء روزه بودند و در ایام قبل از ماه رمضان دو ماه رجب و شعبان را روزه می­گرفتند. حتی در مسافرت­هایی که می­رفتیم، من از ایشان سؤال کردم چطور در مسافرت شما روزه می­گیرید؟ شهید صیاد گفتند: قبل از سفر، روزه نذر می­کنند و در سفر روزه نذری ایرادی ندارد.

برخورد شهید بزرگوار با مهمانان زمانی که روزه بودند، جالب بود. به طور مثال در جلساتی که مصادف می­شد با دوشنبه و یا پنجشنبه هر هفته که ایشان روزه بودند و زمانی که وسایل پذیرایی مثل میوه داخل جلسه می­بردند، اولین نفری که از آن وسایل پذیرایی برمی­داشت، خود شهید صیاد بودند، به خاطر اینکه مهمانان خجالت نکشند و از خودشان پذیرایی کنند و جالب اینکه چند تا میوه هم برمی­داشتند. با وجود اینکه خیلی کم شوخی می­کردند و زیاد اهل شوخی نبودند، روز پنجشنبه­ای بود که با امیران جلسه­ای داشتیم و من به امرا ابلاغ کردم که امروز بعد از ساعت اداری معاونت را ترک نکنند، جلسه داریم.

 امیر لهراسبی[1] تا این را شنیدند به شوخی گفتند که شب جمعه ما را هم خراب کردند. شهید صیاد این جمله را شنیدند و جلسه شروع شد. امیر لهراسبی یک گزارش از بازرسی را که انجام داده بودند، ارائه کردند. شهید صیاد پشت میز که بودند چشمانشان را بسته بودند. امیر لهراسبی بعد از اینکه گزارش خود را ارائه دادند در پایان اضافه نمودند؛ ما لالایی بگیم امیر بخوابند، شهید صیاد چشمان خود را باز کردند و گفتند: درسته من چشم­هایم بسته هست، ولی مواردی که شما گفتید، من الآن تکرار می­کنم، اگر شما توانستید گفته­های خود را عیناً تکرار کنید! (واقعاً شهید صیاد تمامی آن مواردی را که امیر لهراسبی گفته بودند  تکرار کردند). سپس اضافه کردند: شما ظاهراً خودتان را برای شب جمعه آماده کرده­ای و برای اینکه شما به شب جمعه­ات برسی جلسه را زود تمام می­کنیم.

بازرسی غیرمترقبه

هیئت بازرسی که به مأموریت­هایی اعزام می­شدند، اعضای مأمور در هیئت­های بازرسی جمع می­شدند و قبل از عزیمت به محل مأموریت، کلیه اعضاء کاملاً توجیه و از نحوه بازرسی و چگونگی مأموریت مطلع می­شدند.

یک نمونه عینی: گزارشی خدمت حضرت آقا، فرماندهی معظم کل قوا رسیده بود که در فلان پادگان امکانات وجود ندارد و فرمانده پادگان نسبت به فرائض دینی کارکنان زیرمجموعه خود بی­تفاوت است و وضعیت پادگان خوب نیست (مشخص بود این پادگان در کجا قرار دارد) و حضرت آقا دستور دادند که بررسی بشود و نتیجه را خدمت ایشان ببرند.

شهید صیاد می­توانستند به راحتی یک تیمی را به آن پادگان اعزام کنند که بررسی­ها را انجام دهند و گزارش آن را تقدیم کنند، ولی مدیریت ایشان این­گونه نبود، بلکه ایشان با هر حرکتش تحول ایجاد می­کردند. برای این بازرسی یک برنامه­ریزی دقیقی تنظیم کردند و در واقع یک بازرسی غیرمترقبه آنی پیش­بینی نمودند؛ نه فقط از آن یگان بخصوص، بلکه کل نیروهای مسلح مستقر در آن استان را دربرمی­گرفت. به همین منظور ابتدا یک هیئت ۴۵ نفره را سازمان­دهی کردند، کلیه مقدمات و امکانات لازم تهیه شد و هیئت بازرسی به ۹ تیم ۴ تا ۵ نفره سازمان­دهی گردید و ۴۸ ساعت قبل از عزیمت هیئت به استان اصفهان ابلاغیه­ای را تهیه و به کل نیروهای مسلح اعم از ارتش، سپاه، ناجا و ودجا ابلاغ کردند مبنی بر اینکه در تاریخ فلان یگان­های مستقر در اصفهان مورد بازرسی غیرمترقبه قرار خواهند گرفت.

هدف از بازرسی را فقط اعضای هیئت می­دانستند، یگان­های مستقر در منطقه هیچ اطلاعی از آن نداشتند. تا اینکه زمان حرکت فرا رسید و تمامی برنامه­ها، از لحظه حرکت تا رسیدن به مقصد، کاملاً  پیش­بینی شده بوده و اعضای هیئت با یک دستگاه اتوبوس حرکت کردند و طوری برنامه­ریزی کردند که برای نماز ظهر هیئت به مرقد امام(ره) می­رسیدند و بعد از خواندن نماز جماعت و خوردن ناهار به سمت اصفهان حرکت کرده و نماز مغرب و عشا را با امام جمعه اصفهان هماهنگ کرده بودند که در منزل ایشان بخوانیم.

یکی از اماکن صنایع وزارت دفاع را هماهنگ کرده بودند به جای ارتش و سپاه برای استقرار هیئت و صرف ناهار و شام. سفارش کرده بودند که فقط یک نوع غذا و بدون تشریفات ، و غذای خود سازمان باشد و پول غذا را باید حساب می­کردند و از جناب آرام که به منطقه می­آیند دریافت کنید. همه این مسائل را خودشان شخصاً هماهنگ می­کردند. هنگام رفتن به سمت اصفهان، بعد از حرم امام(ره)، مقداری زمان برد. شهید صیاد مقید بودند به خواندن نماز اول وقت.

به هنگام ورود به اصفهان وقت اذان نزدیک شد و با امام جمعه محترم اصفهان تماس گرفتند که چون ما به نماز نمی­رسیم، شما منتظر ما نشوید و نمازتان را بخوانید و ما هم مسجدی را پیدا کرده و نماز جماعت را می­خوانیم. زمانی هم که به منزل امام جمعه رسیدیم، نماز قضاء جماعت خواندیم. بعد از پایان سخنرانی امام جمعه اصفهان، به سمت محل صنایع دفاع رفتیم و بعد از صرف شام به اعضای هیئت گفتند: همه به محل استراحت خود (که از قبل پیش­بینی شده بود و اسامی هر نفر بر روی درب هر اطاق نصب شده بود) بروند تا من بیدارشان کنم.

همه بازرسین رفتند و من دیدم که ایشان مشغول کار هستند. همان­جا ماندم. ایشان رو کردند به من و گفتند شما الآن مثل بازرس­ها هستید و به محل استراحت خود بروید و به استراحت  بپردازید. من گفتم شما استراحت نمی­کنید؟ گفتند: نه فعلاً هستم، به موقع استراحت می­کنم. ساعت بعد از 3 نیمه­شب بود که همه را بیدار کردند. شهید صیاد اصلاً نخوابیده بودند و وقتی داخل سالن جلسه شدیم دیدیم که همه فرماندهان نیروهای مسلح مستقر در استان اعم از ارتش و سپاه و… حضور دارند. بعد از صحبتی کوتاه گفتند: اعضای تیم همه به محل مأموریت خود حرکت کنند و نماز صبح را داخل پادگان­های محل مأموریت بخوانند.

به فرماندهان پادگان­ها هم گفتند که شما عزیزان پیش من باشید، من همراه شما هستم. اعضای تیم­ها را که از قبل مشخص کرده بودند، به طور مثال تیم هوانیروز، تیم گروه۴۴ و…، همه افراد و بازرسان پیش­بینی شده بود و اضافه نمودند: راننده فرماندهان، بازرسین را به داخل پادگان می­برند و فقط به فرماندهان گفتند که به افسر نگهبان اطلاع بدهید که این تعداد بازرس می­آیند، آنها را به داخل پادگان راه دهند. زمانی که بازرسین وارد پادگان شدند هنوز شیپور بیدارباش نخورده بود و همه کارکنان هنوز خواب بودند، فقط عوامل نگهبانی و پاسداری در حال انجام وظیفه بودند؛ اعضای تیم وظیفه داشتند از نگهبانان سر پست، اماکن و تأسیسات، حاضربکاری  سرویس حمام و دستشویی و… یک بازدید کلی انجام بدهند.

بعد از اینکه همه ما رفتیم سمت یگان­ها دستور می­دهند یک دستگاه مینی­بوس از صنایع وزارت دفاع آماده شود و خودشان به همراه فرماندهان به ترتیب از پادگان­ها بازرسی می­کنند. بعد از اینکه بازرسی انجام شد، خود فرماندهان هم متوجه وضعیت پادگان خود می­شوند. بعضی از پادگان­ها به اندازه­ای خوب و منظم بودند که ترفیع درجه گرفتند و پادگان مورد نظر هم که بازرسی شد مشخص شد حرف­هایی که درباره این پادگان زده شده، صحت دارد که موجب تنزیل درجه فرمانده آن پادگان شد.

هیچ­کس باور نمی­کرد که یک نامه کوچک از یک سرباز باعث انجام بازرسی به این وسعت شود. همه فرماندهان را هم ساعت ۲ نیمه شب از منزل احضار کرده بودند و به پیک­های اعزامی گفته شده بود به آنها بگویند جلسه­ای هست و باید در این جلسه حضور داشته باشید. همه فکر کرده بودند اتفاق بسیار مهمی رخ داده، یا جنگی شده و اصلاً فکر نمی­کردند که بازرسی در کار باشد. بعد از اتمام بازرسی به تهران برگشتیم و در طول سفر روحیه شهید صیاد حالتی بود که همه با روحیه بودند و این یکی از نمونه­های شیوه انجام بازرسی و برنامه­ریزی ایشان بود.

خرید سوغاتی

در طول بازرسی که در هر استان انجام می­شد، علاوه بر فوق­العاده مأموریتی که افراد می­گرفتند، آن شهید بزرگوار برای خانواده­ها هم یک سوغات استان را می­گرفتند. یک بار بازرسین به مأموریت اهواز رفته بودند. فصلی بود که سوغات مورد نظر نبود و نتوانسته بودند تهیه کنند و نمی­خواستند این گروه را دست خالی به خانه بفرستند. فصل انار بود، با من تماس گرفتند که شما حدود ۴۰ جعبه ۱۰ کیلویی تهیه کنید و به سربازی که اهل ساوه بودند به همراه یک نفر کارکنان کادر مأموریت بدهید و گفتند: جناب آرام خودتان نظارت کنید و این سرباز را با یک ماشین بفرستید ساوه و هماهنگ کنید که  همه انارها به یک شکل و یک و دست باشد برای هرکدام از اعضای هیئت ۱۰ کیلو پیش­بینی کنید.

پدر این سرباز مغازه داشت و هماهنگ کردیم. ۷۲ ساعت بیشتر فرصت نداشتیم و قرار شد بعد از اینکه کار انجام شد، ماشین حامل کارتن­های ۱۰ کیلویی به سمت فرودگاه حرکت کند. یکی از کارکنان بازرسی که همراه هیئت به اهواز رفته بود، بعداً برایم تعریف کرد که اغلب اعضای هیئت می­گفتند که این دفعه امیر به ما سوغاتی نداد، فرصت هم به خودمان نداد تا شخصاً سوغاتی تهیه کنیم، سوار هواپیما شدیم و حالا باید دست خالی به خانه برگردیم. به هریک از بازرسین زمانی که به فرودگاه مهرآباد تهران رسیده بودند، قبل از خارج شدن از سالن انتظار یک کارتن انار داده بودند و همه تعجب کرده بودند که امیر پیش­بینی سوغاتی را کرده­اند.

رضای خدا

شهید صیاد واقعاً همه کارهایشان برای رضای خدا بود. همیشه هر کاری را با ذکر بسم الله الرحمن الرحیم شروع می­کردند و با ذکر صلوات بر محمد و آل محمد(ص) خاتمه می­دادند. من بارها توجه کردم که ببینم آیا امکان دارد این ذکرها را فراموش کنند یا نه. نامه­ای را برای امضا می­بردم، امکان نداشت «بسم الله الرحمن الرحیم» نگویند و همیشه آهسته زیر لب می­گفتند و بعد از خواندن نامه یا دستور دادن و یا امضاء کردن با ذکر صلوات ختم می­کردند. ایشان دائم به ما می­گفتند که هر کاری که می­خواهید انجام بدید حتی برای خانواده، فقط برای رضای خدا انجام بدهید. قبل از مأموریت تأکید داشتند که این مأموریت را فقط برای رضای خدا انجام دهید و اگر با این نیت وارد کار شوید، خداوند هم به شما کمک می­کند که حق به حق­دار برسد و حتی کسی که خطا کرده و تنبیه می­شود از شما دلخور نشود و متوجه قصور خودش می­شود. اگر با این نیت وارد سازمانی شوید، خدا به شما در مقابل هوای نفس و انحرافی که ممکن است پیش بیاید کمک و یاری می­کند.

الگو و اسوه

حقیقتاً شهید صیاد الگو بودند و در ستاد کل گاهی پیش می­آمد که تا ساعت ۲ نیمه شب کارشان طول می­کشید و به من می­گفتند که شما تا ساعت اداری وظیفه دارید بمانید و خدمت کنید و از این ساعت به بعد من نمی­گویم بمانید و این ساعت متعلق به خانواده شما است. باید به خانواده برسید، ولی کار و تکلیف من متفاوت است و از خانواده خودم عذرخواهی کرده­ام که دیر به منزل می­روم.

قهرمان جنگ کشور

یک خاطره خوب دیگری من از شهید صیاد نقل می­کنم. ایشان تشریف می­برند نماز جمعه و خودشان رانندگی می­کنند، ماشین نیسان پاترول داشتند و بعد از خاتمه نماز جمعه، هنگامی که می­خواهند برگردند ماشینی از پشت چسبانده بود به ماشین شهید و از جلو هم ماشین دیگری بود. شهید با لباس شخصی بودند و کسی هم خیلی با این لباس ایشان را نمی­شناخت. بعد از مدتی که معطل می­شوند، فردی ایشان را می­شناسد و به این بزرگوار پیشنهاد می­کند که بنشینند پشت فرمان و راهنمایی می­کند که از پارک خارج شوند.

ایشان زمانی که داشتند از پارک خارج می­شدند، بعد از کلی عقب و جلو کردن، ماشین جلویی خیلی کم خراش برمی­دارد.  شهید صیاد از آن فرد تشکر می­کند و می­گوید شما بروید، من همین­جا می­مانم. دوباره ماشین را پارک می­کند و منتظر صاحب ماشین می­ماند. ماشین عقبی هم رفته بود، ولی شهید صیاد منتظر صاحب ماشین می­ماند. صاحب ماشین می­آید و در وهله اول متوجه نمی­شود و سوار ماشین می­شود که برود، شهید صیاد پیاده شده و مسئله را می­گویند که این­طور شده و صاحب ماشین پیاده می­شود و کلی داد و فریاد و ظاهراً هم بی­احترامی می­کند.

شهید صیاد می­گویند که حالا به هر حال این طور شده و من کارت ماشین را در اختیار شما می­گذارم تا فردا به کار شما رسیدگی شود. شهید صیاد گواهینامه خودشان را نمی­دهند و اصلاً اسمی از خودشان هم نمی­برند و حتی درجه مرا هم به او نگفته بودند و گفته بودند که به این شماره تلفن تماس بگیرید تا آقای آرام ماشین شما را برای تعمیر ببرند. کارت ماشین را می­دهند و طرف مقابل دیگر دقت نمی­کند که کارت ماشین مربوط به ستاد کل هست و کارت را می­گیرد. آن فرد می­گوید: اگر آقای آرام جواب نداد چی؟ شهید صیاد می­گویند که حتماً جواب می­دهند، نگران نباشید.

صبح اول وقت که من رسیدم پادگان، دیدم که شهید صیاد با لباس ورزش داخل دفتر منتظر من هستند و ماجرا را برای من تعریف کردند و گفتند که امروز این بنده خدا تماس می­گیرد؛ ضمناً اصلاً اسم من را نمی­برید. آقای رجب، مسئول ترابری، را مأمور کنید، اول بیمه ببرند، هر چقدر که داد بگیرند و ماشین را هرجا که این بنده خدا گفت ببرند برای تعمیر و هزینه را پرداخت کنید و پول افت ماشین را هم هر چقدر شد و خواست بیایید از من بگیرید، پرداخت می­کنم. سفارش کردند خیلی با احترام با وی رفتار شود و تأکید کردند که به آقای رجب سفارش کنید که اسم من را نبرد.

ساعت ۸ صبح  آن فرد زنگ زد و آدرس دادم و در مقابل ستاد کل درجه­دار رجب را فرستادم که با فرد خسارت­دیده بروند و ماشین را درست کنند. اول به شرکت بیمه می­روند و مقداری بیمه پرداخت می­کند و بعد به پیش آشنای آن طرف می­برند و ماشین را درست می­کند و بعدازظهر همان روز، آقای رجب تماس گرفت تا گزارش کار را بدهد و حواسش نبوده و اسم شهید صیاد را بردند و گفتند به تیمسار صیاد بگوید که همه کار­ها طبق دستور انجام شد. این بنده خدا که کنار آقا رجب ایستاده بودند تا اسم شهید صیاد را می­شنود، سریع سؤال می­کند صیادی که نام بردید، همان سرهنگ صیاد شیرازی است؟ درجه­دار می­پرسد: مگر شما صیاد را می­شناسید؟ او می­گوید: قیافه­ای نه، ولی اسم ایشان را زیاد شنیده­ام و می­دانم از قهرمانان جنگ کشورمان هستند.

 این بنده خدا معلم بودند و بعد از اینکه متوجه شدند خودرو متعلق به صیادشیرازی بوده، شروع کرد به تماس گرفتن با من که باید سرهنگ صیاد را ببینم، اصرار کردند. عرض کردم امکان ندارد. ایشان گفتند من می­آیم جلو درب ستاد کل و خانه نمیرم تا ایشان را ببینم. شهید صیاد به خاطر اینکه آن آقا خجالت نکشند، به دلیل رفتاری که آن روز کرده بودند، اصرار داشتند که اسمی از ایشان برده نشود.

برنامه­های شهید بزرگوار هم روی نظم خاصی بود وتمام اوقات ایشان پر بود. بالأخره مجبور شدیم ماجرا را برای شهید صیاد توضیح بدهیم که درجه­دار ما آقای رجب یادش رفته و اسم شما را برده و این بنده خدا هم مطلع شده و می­گوید من تا جناب صیاد را نبینم، به خانه نمی­روم. الآن هم مقابل درب ستاد نشسته تا شما را ببیند. شهید صیاد که این شرایط را دیدند دستور دادند که دعوتشان کنیم داخل دفتر خودشان و با چای و شیرینی پذیرایی کنیم تا ایشان تشریف بیاورند. ایشان را به دفتر آوردیم و نشست تا شهید صیاد تشریف بیاورند و از من سوال کرد که این صیاد همان صیادی هست که فرمانده ارتش بوده و از فرماندهان جنگ بوده؟ گفتم: بله. او شروع کرد به گریه کردن. من از وی پرسیدم چرا گریه می­کنید؟

او گفت: من آن روز بی­ادبی کردم، ایشان اصلاً می­توانست بعد از تصادف جزئی محل را ترک کند، من خودم متوجه نشده بودم که ماشینی به من زده، ایشان خودشان آمدند و گفتند که زدند به ماشین من. دائماً می­گفت خدا کند عذرخواهی من را قبول کند. در همین حین شهید صیاد وارد دفتر شدند و این بنده خدا به پای صیاد افتادند. صیاد سریع نشستند و با او روبوسی کردند و او را بلند کردند. او گفت: جناب سرهنگ! مرا ببخشید. شهید صیاد گفتند: من هیچی از شما به دل نگرفتم و ماشین شما را هم به خاطر خدا گفتم درست بکنند. این بنده خدا گفت: ماشین فدای سرتان، ارزشی ندارد، بی­ادبی مرا ببخشید، من شرمنده­ام جسارت کردم و… در پایان صیادشیرازی یک جلد کتاب که با دست­خط خودشان مطلبی را نوشتند به او هدیه دادند و ایشان را تا جلو درب آسانسور بدرقه کردند و این بنده خدا بارها تماس می­گرفت تا با شهید صیاد

صحبت کند و از ارادتمندان شهید بزرگوار شده بودند.

 


[1]. امیر سرتیپ محمدجعفر لهراسبی از همکاران شهید صیاد در معاونت بازرسی ستاد کل بود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده