درمانگران رزمنده(25)
الهام در خواب برزو قیصری فرا گرفته بود. از شدت سرما، حالت خوابآلودگي و چرت زدن به ما دست داد. حدود ساعت دو نيمه شب بود كه صدايي را احساس كردم. آن صدا به من گفت: چرا ميخوابي؟ بلند شو و حركت كن! ناگهان از جا پريدم. به راننده گفتم: يكبار ديگر استارت بزن. راننده گفت: باتري ماشين خوابيده و روشن نميشود. بايد صبر كنيم تا هوا روشن شود، شايد تا آن موقع كسي به كمك ما بيايد. ولي من با قوت قلب از آن صدايي كه احساس كرده بودم، گفتم كه نام خدا را بياور و استارت بزن!

زمستان سال 64 به من مأموريت دادند تا در يكان دكتر چمران، كه به يكان جنگ‌هاي نامنظم معروف و در مرز نفت‌شهر مستقر بود، به‌عنوان بهيار خدمت كنم. البته به علت كمبود پزشك در آنجا برخي از وظايف پزشكان را نيز انجام مي‌دادم. تعدادي از سربازان را نيز آموزش داده بودند و در بهداري گردان‌ها و گروهان‌ها به‌عنوان پزشكيار خدمت مي‌كردند.

عصر يكي از روزها مأموريت يافتم تا از خط مقدم به بنة يكان رفته و وضع بهداري آنجا را كه با كمبود دارو و امكانات مواجه بود، سر و سامان دهم. همراه با يك آمبولانس، كه بر اثر موج انفجار فاقد شيشه بغل و عقب بود، به راه افتاديم. حدود يك ساعت از حركت ما گذشته بود كه ابر سياهي آسمان را پوشاند و با رعد و برق عجيبي شروع به باريدن كرد. در مدت يك ساعت، باران تمام سطح جاده را كه خاكي بود، پوشاند و از رودخانة آبي كه در آن نزديكي بود، آب زيادي سرازير شد. در همين حال، ناگهان ماشين خاموش شد. چنان بارندگي شديد شد كه سيل، همه جا را فرا گرفت و چون آمبولانس شيشه نداشت، سرما و باران به داخل آن ‌زد.

تمام لباس‌هاي من و راننده خيس شده بود. ساعت 12 شب شد. باران به شدت مي‌باريد و جاده اصلاً نمايان نبود. در آن مسير خودروي ديگري نيز عبور و مرور نمي‌كرد و راننده هر كاري مي‌كرد، ماشين روشن نمي‌شد. ديگر از همه‌جا نااميد شده بوديم و گرسنگي، تشنگي و سرما بر ما فشار آورده بود. همه‌جا را تاريكي محض فرا گرفته بود. از شدت سرما، حالت خواب‌آلودگي و چرت زدن به ما دست داد.

حدود ساعت دو نيمه شب بود كه صدايي را احساس كردم. آن صدا به من گفت: چرا مي‌خوابي؟ بلند شو و حركت كن! ناگهان از جا پريدم. به راننده گفتم: يكبار ديگر استارت بزن. راننده گفت: باتري ماشين خوابيده و روشن نمي‌شود. بايد صبر كنيم تا هوا روشن شود، شايد تا آن موقع كسي به كمك ما بيايد. ولي من با قوت قلب از آن صدايي كه احساس كرده بودم، گفتم كه نام خدا را بياور و استارت بزن! راننده با نا اميدي خواسته مرا اجرا كرد. با كمال تعجب به محض زدن اولين استارت، ماشين روشن شد و حركت كرديم.

باور كنيد اين راننده نبود كه ماشين را هدايت مي‌كرد زيرا بر اثر بارش شديد و آب‌گرفتگي، جاده و بيابان مشخص نبود. با ذكر خدا و صلوات به بنه رسيديم.

پس از رسيدن، در اثر سرما و لباس‌هاي خيسي كه بر تن داشتيم، هر دوي ما سخت مريض و 48 ساعت در آن بهداري بستري شديم.

پانوشته:

1- سروان بهداري نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي ايران.

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده