حدیث عاشقان(58-1)
پدرستاري! من وخواهرم مي بينيم كه مادرمان ازكار زياد و طاقت فرسا مثل شمع آب مي شود وهر روز رنجورتر وضعيف تر مي شود. ما تنها بعد ازخدا اورا داريم. اگر به ماكمك نشود آينده اي نامعلوم به سرنوشت ما چنگ خواهد زد. بعد از خدا پناهمان شماييد ودلمان مي خواهد به عنوان يك پدر به وضع زندگي ما رسيدگي كنيد اگر شماكمكمان كنيد مادرم از اين همه فلاكت راحت مي شود... خواندن نامه كه به پايان رسيد، تيمسار پرسيد: ­ـ حالا خانم شما بگوييد مي توانم يك امضاء بكنم، و بنويسم ملاحظه شد؟ آيا يك پدر مي تواند در مقابل فرزندانش بي تفاوت باشد؟ بغض گلوي همسرش را گرفت .خودش راكنترل كرد و گفت: « نه...»

پاكبازي درعرصه عشق

 

اين خاطره ازص211كتاب «پاكبازعرصه عشق» براساس گفته هاي«همسر و دوستان شهيد ستاري» انتخاب شده است.

 

نورچراغ مطالعه به ميز برمي‌خورد وروشنايي اندكي را درفضاي اتاق مي پاشيد. همسر تيمسار تازماني كه او كار مي كرد، بيدار بود و خود را با انجام كارهاي عقب افتاده سرگرم مي كرد. با سيني چاي وارد اتاق تيمسار شد. او درحال بررسي نامه هاي رسيده بود.

ـ خسته نباشيد!

ـ متشكرم.

ـ منصور! چرا اين قدر سر اين نامه ها دقيق مي شوي؟ امضاكردن يك نامه كه اين همه وقت نمي خواهد.

تيمسار نگاهي به او انداخت وگفت:

ـ خانم فردا مي گويم كسي جاي من همه نامه هارا امضاء كند.

ـ تا اين وقت شب بيدار ماندي كه مزاح كني؟ لااقل وقتي مزاح مي كني كمي هم بخند.

ـ بيا خانم بگير بخوان!  ببينم اين نامه چقدر مي تواند انسان را بخنداند.

همسر تيمسار نامه را از اوگرفت و باصداي بلند خواند.

سلام! نمي دانم شما را بايد چگونه صداكنم. تيمسارستاري يا آقاي‌ ستاري. شايد هم بهتر باشد بگويم پدرستاري، اگرشمااجازه دهيد.

درخانواده بزرگ نيروي هوايي پدرم عضوي بودكه بعد ازرفتنش به سراي باقي، مادر تنها شد و هنوز درد تنهايي اش را از من و خواهرم پنهان مي كند. او مي انديشد كه ما نمي دانيم چرا شب ها از درد دستهايش مي نالد. نمي داند كه مي دانيم بعد از رفتنمان به مدرسه، او هم به خانه هاي مردم مي رود و كار مي كند. ما حتي او را ديده ايم  و او نمي داند. پدرستاري ! من و خواهرم خيلي فكر كرديم به هيچ كس نمي توانيم بگوييم. اولاً مادر مغرور است، ثانياً كسي را نداريم. تمام تلاش مـادر بـراي از بيـن بردن كمبودهاي ماست. ديـروز وقـتي از مـدرسه بر مي گشتم قصاب محلمان را ديدم كه مشغول جر و بحث با مادر بود. مادر سكوت كرده بود. قصاب هرچه مي خواست مي گفت و مادر پولش را چنگ زد و برداشت. سرش پايين بود. از آنجا خارج شد و مرا نديد كه ايستاده بودم. دستهايـش مي لرزيـد. هنوز صـداي مرد آزارم مي دهد. «مگر250گرم گوشت چند مي شود كه چانه مي زني، آن هم هميشه؟»

پدرستاري! من وخواهرم مي بينيم كه مادرمان ازكار زياد و طاقت فرسا مثل شمع آب مي شود وهر روز رنجورتر وضعيف تر مي شود. ما تنها بعد ازخدا اورا داريم. اگر به ماكمك نشود آينده اي  نامعلوم به سرنوشت ما چنگ خواهد زد. بعد از خدا پناهمان شماييد ودلمان مي خواهد به عنوان يك پدر به وضع زندگي ما رسيدگي كنيد اگر شماكمكمان كنيد مادرم از اين همه فلاكت  راحت مي شود…

خواندن نامه  كه به پايان رسيد، تيمسار پرسيد:

­ـ حالا خانم شما بگوييد مي توانم يك امضاء بكنم، و بنويسم ملاحظه شد؟ آيا يك پدر مي تواند در مقابل فرزندانش بي تفاوت باشد؟

بغض گلوي همسرش را گرفت .خودش  راكنترل كرد و گفت: « نه…»

هواي بيرون سوز داشت و شب از نيمه مي گذشت. ستاره صبح در آسمان سوسو مي زد  و هنوز اندكي از غبار شب درهوا معلق بود. تيمسار نگاهي به آسمان انداخت. نفس عميقي كشيد و به طرف اداره حركت كرد.

***

 

سه شنبه 13 ديماه

ميدان ورزش هنرآموزان نيروي هوايي درمسيرش قرارداشت. هرروزصبح زود هنرآموزان به آنجا مي آمدند و به صورت گروهي ورزش مي كردند. تيمسار ازكنار آنها كه مي گذشت، غرق تماشا مي شد.

از ماشين پياده شد و به كنار ميدان ورزش رفت. هنرآموزان با حركات زيباي « عبوراز موانع»  چشم هربيننده اي را خيره مي كردند. تيمسار محو تماشاي آنها شد، حتي آمدن تيمسار ميرزا واحترام گذاشتن  او را متوجه نشد. ميرزا سلام كرد. تيمسار سربرگرداند و با لبخند گفت:

ـ كي آمديد؟

ميرزا گفت: «همين الان» و سپس كارهايي را كه درباره ورزش و تغذيه هنرآموزان انجام داده بود، به تيمسار گزارش كرد.

 

صبح زود بود و پرسنل دفتر فرماندهي هنوز به سركار خود نيامده بودند. تيمسار نامه هارا روي ميز سرهنگ شريفي، گذاشت  ونامه دختري را كه از او كمك خواسته بود، جدا كرد و روي آن نوشت:

ـ خانم نيكزاد، همين امروز اين نامه را پي گيري  ونتيجه را گزارش كن!

باعجله ازاتاق‌خارج شد تا به جاهايي‌كه براي بازديد انتخاب كرده بود برود و ساعت9 صبح براي پرواز خود را به فرودگاه دوشان‌تپه برساند.

قرار بود تيمسار ستاري با تيمسار صادقپور كه استاد خلبانش بود، سفري  به منطقه كوشك نصرت قم داشته باشند. اما صادقپور به رغم اينكه از روز يك شنبه براي اين پرواز برنامه ريزي كرده بود، ولي به علت مه آلود بودن هوا مايل نبود اين پرواز انجام گيرد. برج مراقبت ديد خلبان را كمتر از دوكيلومتر گزارش كرده بود. لذا به سرهنگ شريفي، آجودان فرماندهي  زنگ زد و گفت:

ـ به علت ديد كم فرودگاه فعلاً  پرواز مقدور نيست. به تيمسار بگو منتظر بماند تا هوا بهتر شود.

چند دقيقه بعد تلفن به صدا درآمد. صادقپور گوشي را برداشت. سرهنگ شريفي با عجله گفت:

ـ تيمسار بدون تماس با ما به فرودگاه دوشان تپه رفته و در رمپ منتظر شماست.

صادقپور به تكاپو افتاد كه در اين وضعيت چگونه از برج مراقبت مهرآباد اجازه پرواز بگيرد. بعد از اندكي فكركردن با برج مراقبت تماس گرفت وگفت كه مي خواهد جهت تهيه گزارش وضعيت هوا،  پروازي را انجام دهد. برج مراقبت اجازه داد و او بلافاصله به طرف هواپيما دويد واز فرودگاه قلعه مرغي به پرواز درآمد و در دوشان تپه روي باند نشست. هنوز تيمسار نيامده بود، صادقپور حدود 20 دقيقه منتظر ماند تا اينكه تيمسار ستاري به باند آمد و با خنده گفت همه چيز كه رو به راه است؟

صادقپور گفت:

ـ حالا نمي شد امروز را منصرف مي شديد؟

تيمسار گفت:

ـ مي شد ، ولي بايد همه برنامه هايم را به هم مي ريختم.

هردو خنديدند و در كابين هواپيما نشستند. تيمسار هواپيما را روشن كرد و براي پرواز با برج مراقبت تماس گرفت. برج به علت ترافيك سنگين فرودگاه مهرآباد آنهارا حدود45 دقيقه منتظر نگه داشته بود و اجازه پرواز نمي داد.

صادقپور دوباره  با برج تماس گرفت وگفت:

ـ اجازه پرواز بدهيد ما روي آسمان فرودگاه منتظر مي مانيم تا مهرآباد اجازه خروج بدهد.

برج موافقت كرد. تيمسار هواپيما را روي باند دواند. دسته هاي كلاغ سرتاسر باند را پوشانده بود. تيمسار لحظه اي هواپيما را متوقف كرد. صادقپور گفت:

ـ كلاغ حيوان باهوشي است. سريع مي گريزد، شما پروازكنيد.

هواپيما به پرواز درآمد و به سمت منطقه كوشك نصر اوج گرفت.

تيمسارطبق معمول در پرواز از فراز حرم امام «ره» مي گذشت. آن روز نيز چرخي زد و از بالا به حرم نگريست وگفت:

ـ صادقپور! حرم را ببين، يك دنيا عشق و ايمان درآن پايين آرميده است.

سپس مسير رابه سمت 210 درجه از بالاي كهريزك به سمت كوشك تغيير داد. ازكهريزك به بعد، هوا صاف شده بود و درياچه نمك از دور پيدا بود. تيمسار گفت:

ـ ديدن درياچه  از بالا خيلي زيبا است! برويم ببينيم، آب آن درچه وضعي است. صادقپور هيچ مي داني كه اين درياچه از هرگونه آلودگي و ناپاكي به دور است. اين همه زلالي آب. اين همه سپيدي نشان دهنده قداست اين خاك است. در يك حاشيه اش حضرت معصومه «س» و درحاشيه ديگرش مردي ازسلاله پاكان آرميده است.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده