زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -8)
این کت برازنده توست جعفر می گوید: کت را به کسی بخشیده ام که بیشتر از من به آن احتیاج داشت... من آن را به یک تازه داماد بخشیدم. آخر او برای شب دامادی اش کت مناسبی تنش نبود... می بخشی خواهر...

پدر از سفر حج برگشته است و هنوز خسته راه…

ساک های سفر، گوشه اتاق در کنار هم چیده شده است. جعفر بی صبرانه منتظر است در ساک ها گشوده شود. می خواهد ببیند پدر از مکه چه سوغاتی هایی با خود آورده است.

پدر همانطور که چای را در نعلبکی خالی می کند، زیر چشمی به جعفر نگاه می اندازد و لبخند می زند…

ساک ها گشوده می شود و سوغاتی ها از توی آن بیرون آورده می شوند… پدر برای تک تک اعضای خانواده و آشنایان ارمغان هایی آورده است.

خواهر بزرگ تر از توی یکی از ساک ها قواره پارچه ای بیرون می آورد. چشم جعفر به پارچه خیره می شود. خواهر متوجه می شود که جعفر یک بند به پارچه نگاه می کند. می پرسد:

ازش خوشت می آید جعفر؟

جعفر پارچه را لمس می کند: این پارچه برای چی خوبه خواهر؟

خواهر به شوخی مش گوید: یک کت قشنگ برای من، تو این پارچه قایم شده.

جعفر می گوید برای من چی؟ می شود زحمت بکشی و یه کت هم برای من سفارش بدهی؟

کت آماده می شود، شیک و زیبا. برازنده تن جعفر.

خواهر چند روز بعد از جعفر سراغ کتش را می گیرد: کتت کو جعفر؟ نمی بینم آن را تنت کنی؟

جعفر حرف را به جای دیگر می کشاند، نمی خواهد جواب خواهر را بدهد.

خواهر کنجکاوانه پافشاری می کند. جعفر سرش را پایین می اندازد… نیازی به پاسخ جعفر نیست، خواهر سر تکان می دهد و لبخند می زند، همه چیز را فهمیده است… برادرش را خوب می شناسد.

کت را به کسی بخشیده ای جعفر؟

جعفر سر تکان می دهد، خواهر درست فکر کرده است.

جعفر می گوید: کت را به کسی بخشیده ام که بیشتر از من به آن احتیاج داشت… من آن را به یک تازه داماد بخشیدم. آخر او برای شب دامادی اش کت مناسبی تنش نبود… می بخشی خواهر…

خواهر می گوید: مبارکش باشد جعفر… از قول من به عروس خانم مبارک باد بگو…

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده