نماز در آیینه خاطرات رزمندگان(16)
شب ازنيمه گذشته بود، درشرايط بدي به سر مي برديم، حلقه محاصره هرلحظه تنگ تر مي شد. تعدادي از بچه ها شهيد و گروهي نيز مجروح شدند. از طرف ديگر، جاده هم به اشغال دشمن درآمد و ما حتي نمي توانستيم شهدا و مجروحان را به عقب منتقل كنيم. درهمان موقع، محمّد صمدي كه از دوستان نزديكم بود باگلوله آر، پي، جي دشمن به نحو دلخراشي به شهادت رسيد.

نماز نشسته

 

سروان حميد  دهقاني

 

          پس از انجام يك عمليات، روي تپه شهدا مستقر شديم. از بالاي اين تپه، برتمامي منطقه دشمن مسلط بوديم. امّا موقعيت حساس منطقه سبب مي شد تا دشمن با پاتك هاي پي در پي به قصد تصرف به آن حمله كند. پاتك دشمن سه روز متوالي ادامه داشت، امّا تلاش نيروهاي بعثي به سبب مقاومت سرسختانه  بچه ها برايش نتيجه‌اي  نداشت. درهرحال نيروهاي دشمن دست بردارنبودند و همچنان به حملات خود ادامه دادند تا اين كه نبرد به اوج خود رسيد و ارتباط مارا با يگانهاي ديگر قطع كرد.

          دشمن كه منتظر چنين فرصتي بود، توانست تپه را تصرف كند. دراين فرصت ماهم بيكار نبوديم و در همان دقايق اوّليه مواضع جديد خود را تثبيت  كرديم و تصميم گرفتيم بانيروي اندكي كه دراختيار داشتيم درمقابل دشمن مقاومت كنيم. نبرد ما چند روز ادامه داشت تا اين كه بالاخره دريكي از شبها نيروهاي دشمن با استفاده ازتاريكي هوا تپه را دور زدند، ديگر فاصله ما با دشمن حدود600 متر بود و همه چيز حكايت از آن داشت كه به زودي درحلقه محاصره دشمن قرار خواهيم گرفت .

          شب ازنيمه گذشته بود، درشرايط بدي به سر مي برديم، حلقه محاصره هرلحظه تنگ تر مي شد. تعدادي از بچه ها شهيد و گروهي نيز مجروح  شدند. از طرف ديگر، جاده هم به اشغال دشمن درآمد و ما حتي نمي توانستيم شهدا و مجروحان را به عقب منتقل كنيم. درهمان موقع، محمّد صمدي كه از دوستان نزديكم بود باگلوله آر، پي، جي دشمن به نحو دلخراشي به شهادت رسيد.

          مشاهده آن صحنه برايم بسيارغم انگيز بود، خيلي سريع خودرا پشت خمپاره انداز رساندم و شروع به تيراندازي كردم. چند دقيقه اي نگذشته بود كه يكي ازبرادران بسيجي آمد و گفت:همه رفته اند فقط شما مانده ايد، حلقه محاصره هم تنگ ترشده سعي كنيد هر طور شده روزنه اي درحلقه محاصره ايجاد كنيد و خودرا نجات دهيد.

          بدون معطلي آماده حركت شديم. امّا قبل از حركت، مهماتي راكه باقي مانده بود و قادر به حمل آنها نبوديم، منفجركرديم تا به دست دشمن نيفتد، سپس درموضع مناسبي پناه گرفتيم .

          اتفاقاً، بقيه بچه هاهم قبل از ما در آنجا پناه گرفته بودند. جمعاً 17 نفر بوديم، درآن شرايط تنها راه خروج ما ازحلقه محاصره شياري بودكه در نزديكي ما قرار داشت. موقعيت آن شيار به گونه اي بود كه هنگام عبور ازآن مي بايست سراشيبي تندي  به مسافت 400 متر را پايين مي رفتيم تا خود را ازآن مهلكه نجات دهيم .

          چند دقيقه بعد درحالي كه شش نفر از بچه ها درطول مسير به شهادت رسيده بودند، از داخل شيار گذشتيم. امّا درهمان حال كه يكي از بچه هاگفت: چند نفراين پايين نشسته اند ولي فكر مي كنم از نيروهاي بعثي باشند، ما كه كنجكاو شده بوديم، جلو رفتيم و درهمان نگاه اوّل متوجه شديم كه حدس او درست بوده است.ب اكمي دقت متوجه شديم كه آنان از نيروهاي خودي هستند كه به اسارت نيروهاي بعثي درآمده اند.پشت سرم را نگاه كردم، نيروهاي دشمن خيلي به ما نزديك شده بودند، هيچ راه فراري براي ما باقي نمانده بود. در واقع ازهرطرف محاصره شده بوديم، با اين وجود يك ساعت در داخل سنگها و بوته ها نشستيم و درهمان حال به طرف دشمن تيراندازي كرديم تا اين كه مهمات ما تمام شد و سرانجام به دست نيروهاي بعثي گرفتار شديم .

          بلافاصله دست ها و چشم هاي مارا بستند و لباس ها و حتي كفش هاي مارا گرفتند. ساعتي بعد باچند دستگاه خودرو آيفا مارا به طرف شهردياله بردند. درطول راه هم مرتباً بچه هارا تهديد مي كردند. هدف آنها از اين تهديد تضعيف روحيه ما بود. به محض ورود به شهردياله به داخل زير زميني منتقل شديم كه آب و برق و حتي دست شويي هم نداشت هر طور بود آن روز را سپري كرديم .

          صبح روز بعد، هنگام نماز يكي ازهمرزمان ما كه پيرمردي بسيجي بود به يكي از بعثي هاگفت: وقت نماز است،صلوة،صلوة، ماهم كه عربي نمي دانستيم دنباله حرفش را گفتيم  و باجملاتي دست و پا شكسته مقصود خودمان را بيان كرديم. امّا بعثي هاگفتند:لا صلوة،لاصلوة  بعد هم پرخاش كنان و باخشونت زياد آن پيرمرد را مورد اهانت قرار دادند. ده دقيقه اي گذشت. درباز شد اين بار همه مارا كه حدود 150 نفر بوديم، بيرون كشيدند يكي از بعثي ها روبه ما كرد: مي خواهيد نماز بخوانيد؟ صلوة  صلوة ؟ گفتيم: بله

آب دراختيار نداشتيم، باتيمم مشغول خواندن نماز شديم كه باعصبانيت فرياد زدند نماز جماعت ممنوع است.كسي به حرف سربازان عراقي اهميتي نداد تا آن كه چند نفري همه مارا به باد كتك گرفتند و مانع نمازخواندن ما شدند.

          آن پيرمردگفت: اين كه نمازجماعت نبود، هركس براي خودش نماز مي خواند،بعد هم باخود زمزمه كرد :

« اسم خودشون رو گذاشتند مسلمان، نماز جماعت و غير جماعت را تشخيص نمي دهند ! »

نظامي عراقي  به سمت او آمد و گفت :

  • بلند تر بگو چي باخودت مي گفتي ؟

پير مرد سكوت كرد، نگهبان عراقي سيلي محكمي نثار اوكرد و به يك سرباز دستورداد اورا ببرد، نظاميان عراقي وقتي نگاه هاي پُرخشم و نفرت مارا ديدند، بدون آنكه حرفي به زبان بياورند، بر سر ما ريختند و يك بارديگر مارا مورد ضرب و شتم قرار دادند.

          ضربات مشت و لگد عراقي ها تعدادي را كه بنيه ضعيف تري داشتند  بي رمق و ناتوان ساخت به طوري كه بعد از رفتن عراقي ها نمازشان را نشسته به جاي آوردند.

 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده