آتش دل(30)
باز بياييد دل افسردگان تا كه مرا عشق تو آموختند دل ز من بي سر و پا سوختند كيستي اي شعلة عالم فروز نام تو آميخته با اشك و سوز اي همه تقديم تو سرهاي ما از غم تو خون جگرهاي ما اشك چو از ديده برون ميجهد طعم سر كوي تو را ميدهد

عطر تو در گرية شبگير ما

 

آب ده تيغـة شمشيـر مـا

تيره دلم ميل جلا مي‌كند

 

ياد تو و كرب و بلا مي‌كند

ساقي دل زان مي نابم بده

 

العطشم بين و تو آبم بده

گر چه كه بر روي تو بستند آب

 

طاق عزا بر سر ما شد خراب

قصّه نه در كرب و بلا ختم شد

 

خط عزا تا به ابد رسم شد

هر چه كه بگذشت ز ايّام تو

 

زنده تر از پيش همه نام تو

اين همه بيرق كه برافراشتند

 

نام تو بر سينة خود داشتند

تازه تويي، تازه تر از تازه‌ها

 

مي‌شكند نام تو دروازه‌ها

كيستي اي موج تلاطم مآب

 

نقش گر چهرة اسلام ناب

كيستي اي وهم شب ظالمان

 

قافله‌ها دل همه را ساربان

آمر حق، كشتة تكليف، تو

 

ريشه كن بدعت و تحريف، تو

اي همه خوبي، همه حسن و شكوه

 

كرده كمر خم برِ عزم تو، كوه

كشتة بي سر به صراط نماز

 

سجدة شكرت همه سوز و گداز

نيست مرا جرأت توصيف تو

 

عاجزم از مشكل تعريف تو

زهر غمت را دل من مي‌چشد

 

خط قلم عكس تو را مي‌كشد

اي قلم بي رمقم ساز كن

 

كن مددي نطق مرا باز كن

تشنة‌پروازم و بالم كجاست

 

شير مرا شهرت و يالم كجاست

توشه ندارم كه مسافر شوم

 

پر نبود تا كه مهاجر شوم

آنكه من از غيرت او دم زنم

 

سينه برايش به محرّم زنم

گشته شجاعت همه زو معتبر

 

نخل وفا از سر او بارور

من كي‌ام اي دل كه از او دم زنم

 

به كه دم از الفت او كم زنم

مكتب او واسطه بردار نيست

 

وصل و لقا، فاصله در كار نيست

مذهب او جان به هدف باختن

 

ذوب شدن، سينه سپر ساختن

من علفي هرزه در اين بيشه‌ام

 

نيست بجز خواب و خور انديشه‌ام

آه چه مي‌شد اگرم شور بود

 

ديدة‌ تارم نه چنين كور بود

كشت تكاپوي مدامم مرا

 

مي‌كشد اين تيغ زبانم مرا

از چه نحيفم ز چه خارم چرا؟

 

جاهل و سرخورده و خامم چرا؟

كاش مرا هم سر داغي دهند

 

شب شده در دست، چراغي نهند

حادثه قهر است چرا با تنم؟

 

اين همه اندوه و سلامت منم؟

مُردم از اين ديدن تكرارها

 

چون شكنم اين همه ديوارها

اي نفس شعله ور سينه‌ها

 

سنگ صبور دل آيينه ها

بس كه زدم نعره صدايم گرفت

 

حال نفس تنگم و نايم گرفت

جز تو چه كس مظهر امداد شد

 

اسوة آزادگي و داد شد

اي سر ني منبر قرآن تو

 

مستمعان، خيل يتيمان تو

تيغ جفا بوسه زن حنجرت

 

اي سر ني مأذنه و منبرت

غربت تو عقدة غرّان ابر

 

خواهر تو تيغة برّان صبر

چشمة پر جوش بقا ياد تو

 

جان به فداي تو و فرياد تو

سرخ غروبت چو در آن ظهر شد

 

نامة هفتاد و دو تن مهر شد

اين چه دياريست كه عاشق كش است

 

هر چه جدا بيشتر اعضا، خوش است

ره بنمايان به خدا گم شدم

 

هيچم و پامال تراكم شدم

از چه جوابم كني از در بگو؟

 

زادة زهراي(س) پيمبر(ص) بگو

فاش بگو لايق راهت نيَم

 

سر به كف و عاشق راهت نيَم

چون شود ار قرعه به نامم زني

 

آتشي از عشق به جانم زني

هر كه تو را عاشق دل پاك شد

 

باخت سر و جاني و در خاك شد

شب شكنان خفته و خفاشها

 

در پي نوشند به كنكاشها

اي جگر سوختة نينوا

 

روي برافروختة نينوا

خسرو لب تشنه به دادم برس

 

آه برآمد ز نهادم، برس

حال نه با دشنه سري مي‌برند

 

بلكه ز كينه جگري مي‌خورند

دست نه با تيغ قلم مي‌شود

 

بسته شده خرد، قدم مي‌شود

حادثه از دور صلا مي‌زند

 

بر تن ما موج بلا مي‌زند

صخرة ايمان و خداي وفا

 

معني ايثار و خلوص و صفا

اين همه بيداد،چرا خامشي

 

بار دگر خيز و نما چاووشي

واي از اين درد و غريبي خدا

 

اين همه اندوه و شكيبي خدا!

اين همه دلسوخته  را راز چيست؟

 

نور چه شد؟ سايه برانداز كيست؟

كرب و بلا باز هويدا شده

 

حادثه ديريست كه پيدا شده

باز صف آرايي قوم دغل

 

قتل‌گهي تازه بود محتمل

ذبح حدود است چرا اين سكوت

 

فصل جمود است، روا اين سكوت؟!

چهرة عباس مكدّر بود

 

ديدة زهرا(س) به جنان تر بود

زينب(س) از اين منظره‌ها قد خميد

 

غرق عزا، شادي اغيار ديد

كوفي بي‌درد حيا كن، حيا

 

دامن ما را تو رها كن، رها

باز اصالت كشي و دين كشي؟

 

خيمه‌گه آتش زدن و دلخوشي؟

خيمه نسوزيد ز ناموس دين

 

فتنه مسازيد در اين سرزمين

قلب حسيني ز شما خون شده

 

چشم خميني همه جيحون شده

باز مگر اذن جهادم دهند

 

تا كه چه اين بار جوابم دهند

از نفس افتاده‌ام اي همرهان

 

اي همه همدل، همگي همزبان

عشق حسين است بباليم باز

 

جمله بياييد، بناليم باز

گريه نه اين بار به جسم حسين(ع)

 

بلكه به مظلومي اسم حسين(ع)

 

منبع: آتش دل، بیطرف(محزون)، فرزاد،1386، تهران ایران سبز

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده