آتش دل (29)
يك سفر تا دور دست گردبادي از ديار آتشم سركشم من از تبار آتشم نغمههايم شور مستي ميدهد در سياهي بوي هستي ميدهد حملهها ديدم مرارت ديدهام من به چشم خود شهادت ديدهام گرچه اينجا ساحل آرامش است شاهد طوفان جنگم تركش است

 

يادگاري از مناي عاشقان

 

تحفه‌اي از كربلاي عاشقان

 

موجي از درياي عشقم بنگريد

 

نغمه‌اي از ناي عشقم بشنويد

 

كاروان چون رفت بي ياور شدم

 

فصل كوچ آمد، تماشاگر شدم

 

دل وجودم را شماتت مي‌كند

 

نفس من با نوش عادت مي‌كند

 

اي بهشت جبهه محرومت شدم

 

شهر پر جنجال محكومت شدم

 

من ز خود مي‌نالم اينجا واي من

 

شرم ماندن مانده بر سيماي من

 

خاطراتم را كسي باور نكرد

 

گوشي آخر با نوايم سر نكرد

 

چهره‌ها ناآشنايم گشته‌اند

 

خسته از سوز صدايم گشته‌اند

 

ديرباورها مرا باور كنيد

 

از من غمديده دفع شرّ كنيد

 

اي تفنگ خاك غربت خورده‌ام

 

من به دوش خود به فاوت برده‌ام

 

چكمه‌هاي پاره با من بوده‌ايد

 

خاك خونين شهر را بوسيده‌ايد

 

اي چفيه همسفر بودي مرا

 

در شلمچه بر كمر بودي مرا

 

پاي مجروح از چه رو آزرده‌اي؟

 

روزي آخر تا فراتم برده‌اي

 

آب كارون با تن من آشناست

 

جامة غوّاصيم حالا كجاست؟

 

دل به دريا مي‌زدم باكم نبود

 

عشق من پابند ادراكم نبود

 

عقلم آنجا از خروشم بيم داشت

 

دل ز مغزم بيشتر تفهيم داشت

 

چشم سر غرق نجابت گشته بود

 

دل هواخواه شهادت گشته بود

 

پاي تن سوي امانم مي‌كشيد

 

پاي دل تا دهلرانم مي‌كشيد

 

دستهايم لمس مين را دوست داشت

 

حفر سنگر در زمين را دوست داشت

 

من ز عشق آباد گلگون آمدم

 

از رقابيّه، ز مجنون آمدم

 

آه اي پيشاني پر اخم من

 

اي نمود دردهاي زخم من

 

كس نداند جاي تركشها كجاست

 

يادگار مخفيم در دست و پاست

 

يأس پرگفتار، دفنت مي‌كنم

 

باز هم سجاده پهنت مي‌كنم

 

سينه سرخي جرم من، آري خوش است

 

در مصائب خويشتنداري خوش است

 

مي‌شود تا ديده شب را بشكند؟

 

نغمه‌اي پرواي شب را بشكند

اي جگر سوزان داغ لاله‌ها

 

يك سفر بايد به باغ لاله‌ها

 

بيقراران را نشستن، مردن است

 

كي شقايق لايق پژمردن است

 

اي علمداران دشت بي كسي

 

شاخصان سرگذشت بي‌كسي

 

راويان حمله‌هاي بي شكست

 

اي خوش آن روزي كه مي‌شد بار بست

 

اي شكسته بال و پرهاي شما

 

من يكي از همسفرهاي شما

 

همره ديروزتانم، بچه ها

 

من هم از جا ماندگانم، بچه‌ها

 

اي بسيجيها كه حسرت مي‌خوريد

 

خون دل در جام غربت مي‌خوريد

 

راز دل گفتن، صراحت مشكل است

 

ليك بايد گفت چون درد دل است

 

اي كبوترهاي بام معرفت

 

جلوة شفاف نام معرفت

 

همنشينان سراي اشك و خون

 

عاقلان چيره بر نفس زبون

 

يك سفر همراه من راهي شويد

 

منكر اغيار را ناهي شويد

 

واجب معروف را جاري كنيد

 

پور روح الله را ياري كنيد

 

حيف شد از شهرمان خورشيد رفت

 

خوب گلها را شهادت چيد، رفت

 

كو رفيقاني كه جوهر داشتند

 

غيرت آئين حيدر داشتند

 

كس نمي‌فهمد بسيجي را كه كيست؟

 

ناله‌هاي پر گداز او ز چيست؟

 

 

چون خميني گفت مي‌ماند بسيج 

 

تا ابد پر شور مي‌خواند بسيج 

 

از شهامت، از شهادت وز قيام

 

از ولايت، وز هدايت، از امام

 

از ولي غافل شدن بي غيرتي است

 

وارث روح خدا سيّدعلي است

 

روح بيدار بسيجيهاست او

 

يار و غمخوار بسيجيهاست او

 

من خوشم چون اوست با غم آشنا

 

در قنوتم مي‌كنم او را دعا

             
 

منبع: آتش دل، بیطرف(محزون)، فرزاد،1386، تهران ایران سبز

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده