نماز در آیینه خاطرات رزمندگان(15)
آن روز تاشب باخلف درسلول بودم، زماني كه براي نماز ايستادم و ميخواستم نماز بخوانم،خلف گفت : - چرا اين طرفي مي ايستي ؟ قبله آن طرف است . تازه فهميدم كه در طول اين دوماه پشت به قبله نماز مي خوانده ام و آنها سَمت قبله را به من اشتباه گفته بودند، خدا مي داند شايدهم عمداً اين كار را كرده بودند و شايد هم هرگاه مي ديدند كه من پشت به قبله نماز مي خوانم كُلي به من خنديده اند.

 

 

نمازپشت به قبله

سرتيپ محّمديوسف احمد بيگي

 

          مدّت دوماه مي گذشت كه درسلول جديد تك و تنها بودم و مسائلي را كه در اطرافم مي گذشت براعصاب و روانم خيلي تأثير گذاشته بود. يك شب خيلي دلم گرفته بود. دراين فكر بودم كه خدايا ! به سر زن و فرزندانم چه آمده ؟  آنها الان درنبود من چه حالي دارند ؟ و

          فرداي آن شب در باز شد. شخصي آمد و دوباره مشخصات مرا گرفت و گفت :« عرب زباني ؟ » گفتم : « نه » گفت : « پتويت را بردار و بيا بيرون ! »

خوشحال شدم براي چندمين بار بود كه احساس كردم؛ لحظه آن فرا رسيده تا نزد ساير دوستانم بروم ؛  امّا او چشمانم رابست و به آن طرف راهرو برد. صداي بازشدن درب سلول به گوش رسيد فهميدم كه باز ازچاله به چاه افتاده ام !

درب سلول را بست و رفت مردي قد بلند و قوي هيكل درون سلول ايستاده بود. بلافاصله گفتم :

  • سلام،ايراني هستي ؟
  •  سلام عليكم،لا.
  •  توي دلم گفتم : « به درك،آدم كه هستي » دوتكه اسفنج كف سلول پهن شده بود. با اشاره دست به من گفت كه بنشين ! روي يكي ازاسفنج ها نشستم شروع به سؤال كردن و مشخصاتي از قبيل اسم و درجه وشغل ودين و    مرا پرسيد. سپس بلند شد و دستهايش را روي شكمش گذاشت وگفت :
  •  اين طور نماز مي خواني ؟

گفتم : « نه، من شيعه هستم و اين طور نماز مي خوانم .» سري تكان داد وگفت : « زين !» نوبت به من رسيد تامشخصات اورا بپرسم. اسمش را پرسيدم.  درجوابم گفت :

 

  • خلف

تعجب كردم ! باخودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع مي كند ! دوباره پرسيدم :

  • اسمت چيه ؟
  • خلف

برداشتم ازكلمه خلف كه درجواب من مي گفت اين بود كه صحبت كردن با من خلاف،يعني ممنوع است. مانده بودم كه چرا خودش را معرفي نمي كند و اسم واقعي اش را به من نمي گويد كه صدايي در راهرو پيچيد و گفت : خلف ! خلف ! اين آقا زودي برخاست و به درب سلول كوبيد و گفت : « نعم ! نعم ! » تازه فهميدم  كه اسم او واقعاً « خلف » است .

          به وضع ظاهري « خلف » و داشتن تشك اسفنجي و لباس مرتبي كه برتن داشت، نگاهي انداختم،  شك كردم كه او يك زنداني معمولي باشد،لذا درادامه سؤال هايم پرسيدم :

  • چرا اينجا هستي ؟ جرمت چيه ؟

 آهي كشيد وگفت :

  • قاتل
  •  قاتل؟
  •  نعم .
  •  چه كاره اي ؟
  •  راننده « سائق» پنج بچه دارم دوتا پسر و سه دختر روزي كه مرتكب قتل شدم آخرين بچه ام بيست روزش بود.

دوباره به سر و وضع او نگاهي انداختم وگفتم :

  • توقاتل نيستي !
  •  چرا ؟
  • براي اينكه اينجا زندان سياسي است،جاي قاتل ها نيست !
  •  نه قاتلم .

پس از اينكه مدتي  با زبان درهم  و برهم فارسي  و عربي صحبت كرديم،متوجه شدم سؤال هايش رنگ و بوي سؤال هايي داردكه بازجوها مي پرسيدند. شك بردم كه نكند عامل نفوذي باشد. لذا هرچه مي پرسيد، ياجواب نمي گفتم و يا اينكه جواب هاي بي ربط مي دادم،شروع كرد از زندانهاي ايران بد گفتن به او گفتم : « درايران با قاتلان اين طور رفتار نمي كنند. آنها در زندان عمومي نگهداري مي شوند و هرچند وقت يك بارهم باخانواده شان ملاقات دارند. شما هم اگر قاتل هستي نبايد دراين زندان باشي ! گذشته ازآن،تمام بعثيون خودشان قاتل اند.» يكدفعه تكاني خورد و گفت :

  • نه نه همه قاتل نيستند !

بيچاره با اين جواب خودش را لو داد. فهميدم كه كاسه اي زير نيم كاسه است. همين باعث شد تاقفل دهان را محكمتر كنم و هيچ گونه اطلاعاتي به او ندهم. من هم شروع كردم از بد رفتاري هاي عراقي ها با زندانيان صحبت كردن  و ازاينكه دراين مدت دوماه چه برمن گذشته و چه اذيت و آزارهايي را برمن روا داشته اند، شِكوه و شكايت مي كردم،او تنها با اشاره سر تأييد مي كرد و هيچ چيز نمي گفت .

          آن روز تاشب باخلف درسلول  بودم، زماني كه براي نماز ايستادم و مي‌خواستم نماز بخوانم،خلف گفت :

  • چرا اين طرفي مي ايستي ؟ قبله آن طرف است .

تازه فهميدم كه در طول اين دوماه پشت به قبله نماز مي خوانده ام و آنها سَمت قبله را به من اشتباه گفته بودند، خدا مي داند شايدهم عمداً اين كار را كرده بودند و شايد هم هرگاه مي ديدند كه من پشت به قبله نماز مي خوانم كُلي به من خنديده اند.

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده