خلبانان(48)
وقتي با آخرين نفرات به تپه رسيديم، متوجه شديم كه يكي از آن رزمندگان از فرط تشنگي و گرسنگي شهيد شده است. البته وضع اكثر آنهايي كه زنده بودند، خيلي خوب نبود. چرا كه لب هايشان ترك برداشته بود و چشم هايشان تركيده بود و صورتشان سوراخ سوراخ شده بود.

درجستجوي ياران

                سرهنگ عباس خادم

   به ما اطلاع دادندكه يك تيم گشتي شناسايي شصت نفره از طرف بسيج، به تنگ رقابيه اعزام شده‌اند و احتمال مي‌دهيم؛ آنها گم شده باشند و چون آنها جيرة 24 ساعته داشتند، جانشان درخطر است.

   بلافاصله من به همراه تقي دژبند درمنطقه به پرواز درآمديم و ساعت ها اطراف رقابيه را گشتيم ولي كوچك ترين اثري از آنان پيدا نكرديم. آن روز بعد از ظهر نيز به همين ترتيب به دنبال آنها گشتيم و باز ناموفق بوديم.

   از طرف تيپ امام حسن(ع) از ما خواستند كه مجدداً به دنبال آنها برويم. باز روز دوم هم به همين منوال گذشت امّا كوچك‌ترين اثري از آنان نيافتيم و باز با شرمندگي اعلام كرديم كه موفق به يافتن آنها نشديم.

   مشكلي كه ما در آن منطقه داشتيم، جابه‌جايي كوههاي شني بود و ما نمي‌توانستيم علامت مشخصي براي خودمان در منطقه داشته باشيم، از طرفي اين احتمال مي‌رفت كه آن رزمندگان خداي ناكرده در زير رمل ها زنده زنده دفن شده باشند. و چون آن رزمنده‌ها را پيدا نكرديم اين احتمال زيادترشد.

   صبح روز سوم به ما اطلاع دادند كه براي تخلية چند شهيد پروازي درمنطقه داشته باشيم. باز اين بار هم به اتفاق دژبند به منطقه رقابيه رفتيم. در راه بازگشت باموافقت دژبند قرار بر اين گذاشتيم از نقطه‌اي مراجعه كنيم كه قبلاً از آنجا پرواز نكرده‌ايم، چون اين جنازه‌هايي كه تحويل گرفته بوديم مربوط به اين شصت نفر نبود و باز روزنة اميدي در دل ما زنده شد.

   ناگهان به طور اتفاقي چشمم به شيئي خورد كه خزيده به جلو مي‌رود. دقت كردم ديدم يك انسان است اطراف او را نگاه كردم، ديدم افراد زيادي همين حالت را دارند. آنها را به دژبند نشان دادم. ايشان هم تأييد كردند، بلافاصله ارتفاع بالگرد را كم كرديم و متوجه شديم همان شصت نفرگمشده هستند. با دژبند هماهنگي كرديم و قرارشد آنها را از منطقة رملي برداشته و روي يكي از تپه‌ها كه چند درخت داشت بگذاريم و اين پيشنهاد مورد موافقت قرارگرفت.

 آن رزمندگان ناي راه رفتن و حرف زدن نداشتند و ما بالگرد را به خاطر رملي بودن در نقطه‌اي كمي بالاتر از زمين هاوركرديم. من پياده شدم و يكي‌يكي آنها را كول كردم و به داخل بالگرد گذاشتم. حدود شانزده نفر سوار شده بودند كه با بالگرد به پرواز در آمديم و روي تپه‌اي كه درخت بود، نشستيم و آنها را پياده كرديم. دوباره به منطقه برگشتيم و آنها را يكي يكي سواركرديم و دوباره بالاي تپه مربوطه برديم. وقتي چند نوبت پروازكرديم و آن دوستان را شمرديم، تعداد آنها 58 نفر بود و دو نفرشان نبودند. تصميم گرفتيم در حالي كه آن ياران در ساية درخت استراحت مي‌كنند، برويم و آن دو نفر را هم پيدا كنيم. در اين حال يكي از رزمندگان به طور داوطلب با ما آمد و توانستيم با راهنمايي او آن دو نفر را هم پيدا كرده و به آن تپه تخليه كنيم.

   وقتي با آخرين نفرات به تپه رسيديم، متوجه شديم كه يكي از آن رزمندگان از فرط تشنگي و گرسنگي شهيد شده است. البته وضع اكثر آنهايي كه زنده بودند، خيلي خوب نبود. چرا كه لب هايشان ترك برداشته بود و چشم هايشان تركيده بود و صورتشان سوراخ سوراخ شده بود.

   در همين حين، نيروهاي كمكي از راه رسيدند. آنها با خود آب و غذا آورده بودند. هر چه به آنها اصرار كردند كه كمي آب بخورند، آنها قبول نكردند و خوردن آب آنها مشروط به خوردن آب خلبانان است. بالاخره ما مقداري آب خورديم و بعد از ما آن رزمندگان لبي تركردند و پس از آن ما آنها را به يگان اصلي خود انتقال داديم.

   پس از پايان اين عمليات موفق كه به طور اتفاقي به پيداكردن بسيجي ها انجاميد، با تقي دژبند، حمد وسوره‌اي قرائت و نثار روح آن شهدا كرديم كه روح با عظمت آنها باعث شد كه اين شصت نفر را شناسايي كنيم و نجات دهيم.

   روز بعد تعداد زيادي ازهداياي مردمي از طرف تيپ امام حسن(ع) به اردوگاه هوانيروز اهدا شد.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده