زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -3)
بر موج بلند دست ها مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ او ز من جانی ستاند بی بها من از او دلقی ربایم رنگ رنگ

چه سبکبار می رود… رها، آزاد… می ماند همراهانی که شانه زیر تابوتش دارند وزنی احساسی نمی کنند.

او بر پاهای خویش می رود پای جان… پا نه، دو بال پرواز… سپاسگزار معبودی است که او را فراخوانده است. دیر زمانی این لحظات را به انتظار نشسته است.

چه جهان گسترده ای فرا رویش گشوده است، افق تا افق شعشعه نور است.

بهار است و سبزه و طراوت… فرشتگان منتظر صف در صف، چه فرشی گسترده اند زیر پایش!

 

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد

که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

 

دلش می خواهد از عمق جان فریاد بر آورد: "آی همراهان، آیا شما هم آنچه را که من اکنون می بینم مشاهده می کنید؟ می خواهید برایتان تعریف کنم که چه می بینم؟" هیچ دردی احساس نمی کند. هیچ…

درد های فرساینده ای که تا همین چند ساعت پیش چنگ به جانش انداخته بود، دردهایی که وجودش را ذره ذره می جویدند، دست از سرش برداشته اند و پا پس کشیده اند.

کجاست آن ضعف و رخوتی که جسمش را تسخیر کرده بود؟ حالا اوست که در موضع قدرت است و درد ها در موضع ضعف.

هیچ دردی دیگر مرد میدانش نیست. سراپا شور است و هیجان… به جسم تکیده اش نگاه نکنید. پهلوانی و زور بازوان تکیده درد کشیده نهان شده است. هر کس حرفش را باور نمی کند جلو برود و با او مچ بیندازد… ببیند کی مچ آن دیگری را می خواباند.

جعفر دارد به زبان حال می گوید: به زحمتتان انداختم همراهان، راضی به زحمتتان نیستم. تک تکتان را می شناسم… می خواهید با نام کوچکتان صدایتان کنم؟ حسین… احمد… مهدی… داود… محمد…

همراهی و هم کلامیتان را پاس دارم. محبت هایتان را پاس می دارم.

وعده ما در سرایی که رنج و خستگی نیست. خاری در پای نمی خلد و زلال گوارایش را هیچ چیز نمی آلاید.

بدرود یاران: … دست هایتان را به گرمی می فشارم. به خانه هایتان برگردید.

من حال خوشی دارم، خیلی خوش…

در تصورتان هم نمی گنجد.

 

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده