زنده به عشق (شرح حال شهید امیر محمد جعفر نصر اصفهانی -2)
جور استاد به ز مهر پدر جعفر دست در دست پدر به سوی دبستان می رود... هفت ساله است با سری از ته تراشیده، شاد و سبک پا... با زبان حال از پدر می پرسد: دبستان چگونه جایی است؟ برای چه آنجا می رویم در آنجا چه می کنیم؟ در آنجا چی یاد می گیریم؟ در آنجا سر و کارمان با کیست؟ در آنجا با چه کسانی آشنا می شویم؟

پدر، انگار فکر پسرش را خوانده باشد می گوید: دبستان جایی است که با دنیای کودکیت خیلی فرق دارد… تو به دنیای تازه ای وارد می شوی… چیز های تازه یاد می گیری، در های جهانی دیگر به رویت گشوده می شود.

تو در دبستان با کسانی سر و کار پیدا می کنی که  بهشان، معلم، مدیر، ناظم می گویند… در دبستان تو دوستان تازه پیدا می کنی…

جعفر چنان شوق رسیدن دارد که گه گاه دست کوچکش را از توی دست پدر بیرون می کشد و پیشاپیش او می دود.

این هم دبستان… چه هیاهویی! … چه ازدحامی! … چه شور و نشاطی! …

جعفر از دیدن صحنه ای تعجب می کند.

کودکانی را می بیند که با چشمانی گریان خودشان را به پدر و مادرشان چسبانده اند و حاضر نیستند از آنها جدا شوند. از ورود به دنیای جدیدشان می ترسند. شناختی از آن ندارد.

جعفر دلش می خواهد به تک تک این بچه ها بگوید؛ نترسید بچه ها، معلم ها همه شان مهربانند. مهربان و دلسوز… نترسید.

بهتان قول می دهم، خیلی زود به آنها و دبستان عادت می کنید.

جوری که وقتی به خانه برگشتید، آرزو می کنید، شب ها زودتر صبح شود و شما راهی دبستان شوید.

منبع : حدیث ماندگاری، زنده به عشق، جلد13، آذر آیین، قباد، 1390، انتشارات سوره سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده