خلبانان(47)
خدا خواست سرهنگ خلبان رضا بيژن نژاد - اگر ما اين مريض را تا ده دقيقه ديگر به اهواز برسانيم احتمال نجات دارد، ولي حالا كه ميگويي سي دقيقه، نميتوانيم او را به اهواز انتقال بدهيم. بي اختيار به اوگفتم: من تا ده دقيقه ديگر او را به اهواز ميرسانم. دكتر نگاهي به من كرد و نميدانم در چهرة و نگاهم چه ديد كه حرف مرا باوركرد و دستور داد بيمار را با همة وسائل( سرم، خون، ساكشن و…) سوار بالگرد بكنند.

در حين عمليات فتح‌المبين، به ما مأموريت دادند كه تعدادي مجروح را در بيمارستان صحرايي بيت شعيب – كه بر منطقة رقابيه انتقال پيدا كرده بود – تخليه كنيم. كمك من در اين پرواز سروان محمّدباقر پاكيار بود. بلافاصله بالگرد شنوك شماره4068 به پرواز درآمد و در منطقه بيمارستان صحرايي مورد نظر به زمين نشستيم. خيلي سريع افسر رابط كه جناب اسماعيل بلادي بود به ما مراجعه كرد و درحالي‌كه ماسك ضدگاز در دست داشت گفت: چرا ماسك ضدگاز شيميايي نگرفته‌ايد؟ گفتم: مگر چه شده؟ گفت: عراق اقدام به خريد بمب هاي شيميايي كرده و هر لحظه ممكن است كه بر سر ما بمب شيميايي بريزد.

در اين حال، بلندگوي بيمارستان صحرايي به صدا درآمد و خلبان شنوك را احضار كردند. بي‌درنگ خود را به داخل بيمارستان صحرايي رسانده و تعداد ده نفراز زخمي ها را كه سراپا خون بودند، در مقابل چشمان خود ديدم. كمي آن طرف‌تر جوان رشيد و بلند قد و رعنايي را ديدم كه در حال خُرخُركردن است و پزشكان مشغول عمل جراحي بر روي او هستند. يكي از پزشكان خود را به من رساند و گفت:

  • خلبان شنوك شمائيد؟
  • بله
  • از اينجا تا اهواز با بالگرد چقدر زمان مي‌برد؟
  • سي دقيقه
  • پس هيچي
  • يعني چه ؟
  • اگر ما اين مريض را تا ده دقيقه ديگر به اهواز برسانيم احتمال نجات دارد، ولي حالا كه مي‌گويي سي دقيقه، نمي‌توانيم او را به اهواز انتقال بدهيم.

   بي اختيار به اوگفتم: من تا ده دقيقه ديگر او را به اهواز مي‌رسانم.

   دكتر نگاهي به من كرد و نمي‌دانم در چهرة و نگاهم چه ديد كه حرف مرا باوركرد و دستور داد بيمار را با همة وسائل( سرم، خون، ساكشن و)  سوار بالگرد بكنند.

   دقايقي بعد بالگرد شنوك به پرواز در آمد و من آن بالگرد را با290 كيلومتر در ساعت آن هم در مسير رودخانه كرخه و به صورت مستقيم به طرف اهواز راندم.

   هنوز هشت دقيقه پُرنشده بود كه پل فلزي اهواز ديده شد و لحظاتي بعد دركنار هتل استرويا كه به بيمارستان تبديل شده، بالگرد را پارك و مريض را پياده كرديم.

   عصر همان روز وقتي خبر سلامتي و نجات آن جوان را از پزشكان گرفته و با خوشحالي به محل استراحت خلبانان رفتم و به هركس گفتم كه در مدت كمتر از ده دقيقه مسير بيت شعيب ـ اهواز را طي كردم، باور نمي‌كرد. بالاخره يكي از دوستان با تندي پرسيد:

   تو چطور اين مسير را در اين مسافت طي كردي؟

   نگاهي به او كرده وگفتم:

   راستش را بخواهي خودم هم نمي‌دانم. خدا خواست.

   و از آن لحظه به بعد نه او و نه هيچ‌كس ديگر ازمن سئوالي نكردند. حالا نمي‌دانم حرف من و پاكيار را باوركردند يا نه؟

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده