حدیث عاشقان(55)
احساس بي سرپرستي نمي كردم! اين خاطره از ص100 كتاب « پاكبازعرصه عشق» به روايت «همسر يكي از پرسنل متوفي» انتخاب شده است. همسرم پس از يك سال دوري ازخانواده، ازجبهه برگشت. اوپنج روز مرخصي گرفته بود. تصميم گرفتم به زادگاهمان برويم. بچه ها از اينكه مي خواستند به مسافرت بروند، از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدند. اما ديري نپاييد كه سرنوشت براي آنها تقدير ديگر رقم زد و همه خوشي هايشان را دركام خود بلعيد.

دو روز از مرخصي مان گذشته بود كه علايم دردي مرموز در رخساره شوهرم نمايان شد. نيمه هاي شب از فشار درد وناراحتي، صداي ضجه اش به هوا برخاست و خواب را ازچشم همه اهل خانه گرفت. از شدت درد به خود مي پيچيد و كمك مي طلبيد. در آن دل شب در روستايي كه ما بوديم، نه دكتري بود و نه وسيله اي كه بتوان او را به جاي ديگر  منتقل كرد.

از سر ناچاري مقداري نبات داغ برايش درست كردم؛ اما هيچ اثري نكرد. او همچنان تا نزديكي هاي سحر از درد  به خود مي پيچيد و من درحالي كه با بچه ها بر بالينش نشسته بوديم، جان به جان  آفرين تسليم كرد.

صبح همان روز او را به خاك سپرديم. پس ازبرگزاري مراسم عزاداري به تهران بازگشتم. درتهران، مشكلات زندگي مان شروع شد. هنوز چهار ماه از فوت شوهرم نگذشته بود كه از طرف ارتش به ما ابلاغ كردند بايد خانه سازماني را تخليه كنيم. اين درحالي بود كه به دليل پايين بودن سنوات خدمتي شوهرم، كمتر از نصف حقوق ماهانه اش را به ما پرداخت مي كردند. با اين حقوق كم نمي‌دانستم چه كاركنم وكجا خانه اي اجاره اي بيابم.

پس از مدتي مستمري شوهرم را به دليل عدم تخليه خانه قطع كردند. مشكلاتم را به هر كه مي گفتم كسي كاري نمي كرد. مأموراني كه در خانه مي آمدند،  مي گفتند:

ـ به ما مربوط نيست، ما فقط مأموريم.

دستم از همه جا كوتاه شده بود تا اينكه تصميم گرفتم  نامه اي به فرمانده نيروي هوايي بنويسم و شرايطم را برايش بازگو كنم، نامه را نوشتم و بردم به دفترشان تحويل دادم.

          گفتند:

ـ منتظر بمانيد ! نتيجه اش را اطلاع مي دهيم.

دو روز گذشت شخصي به درمنزل ما آمد وگفت:

ـ فردا بياييد دفتر تيمسارستاري.

فردا به دفتر ايشان رفتم. تيمسار با ديدن من پرسيدند:

ـ خواهرم! مشكلتان چيست؟

گفتم:

ـ تيمسار! از موقعي كه شوهرم فوت كرد، زندگي ما تباه شده. آيا راضي مي شويد كسي كه به نان شب محتاج است، ازخانه هم بيرونش كنند؟ قانون درست، بايد شرايط زندگي ما را هم در نظر بگيرند.

ديگر نتوانستم حرفي بزنم و بغض راه گلويم را بسته بود. به سختي خود را كنترل كردم و جلو گريه ام را گرفتم. تيمسارسرش را به زير انداخت و درحالي كه اشك درچشمانش حلقه زده بود گفت:

ـ چند كلاس درس خوانده اي؟

گفتم:

ـ سواد ندارم. گفتند:

ـ مي تواني در بيمارستان كاركني؟ گفتم:

– قلبم ناراحت است ومحيط بيمارستان آن را تشديد مي كند.

گفتند:

– براي اينكه بتوانم شمارا سركاري بگذارم، بايد سواد داشته باشي، فعلاً در نهضت سواد آموزي ثبت نام كنيد.

سپس پاكتي را به دستم دادند و گفتند:

– فعلاً بچه ات را ثبت نام كن. در همان خانه هم بمانيد، در اسرع وقت حقوق همسرتان را نيز برقرار مي‌كنم.

به خانه كه آمدم، متوجه شدم، تيمسار مبلغ ده هزارتومان در پاكت گذاشته اند. با همان پول دخترم را ثبت نام كردم وكيف وكفش برايش خريدم. دو روز از اين ماجرا گذشت كه شخصي از طرف فرمانده نيرو به در منزل ما آمد و بسته اي به من تحويل داد كه شامل لوازم التحرير، مقداري ميوه وپنج هزارتومان پول بود. پس از آن نيز گاه گاهي مي آمد و مايحتاج مارا تامين مي كرد.

ازماه بعد حقوق همسرم برقرارشد وزندگي ما سر و ساماني‌گرفت. ديگر من و بچه هايم احسـاس بي سرپرستي نمي كرديم. چون تيمسار مثل يك پدر خوب نيازهاي زندگي ما را برطر ف مي كرد. بعد از سه سال درس خواندن در نهصت، كارنامه كلاس سوم را گرفتم و تيمسار شغلي را در اداره برايم در نظر گرفتند. از آن تاريخ به بعد، به خاطر شاغل بودنم، خانه سازماني هم طبق قانون به نام خودم شد.

جمعه سياه براي خانواده ما

چند سال به همين نحو به خوبي وخوشي زندگي مي كرديم. تا اين‌كه روز جمعه شانزدهم دي 1373 خبر ناگوار شهادت تيمسار را از راديو شنيدم. حال خودم را نفهميدم انگارآسمان روي سرم خراب شد. دو دستي محكم بر سرم كوبيدم و بي حال بر روي زمين افتادم. چند ماه قبل پدرم فوت كرده بود ولي لحظه اي كه خبر شهادت تيمسار را شنيدم، احساس كردم  واقعاً پدرم را  ازدست داده ام.

موضوعي را كه شب هفت ايشان فهميدم باعث شد تا قلب بيمارم بيشتر رنجيده شود و به ياد مولايم علي «ع»  افتادم كه چگونه شبها كيسه آذوقه را به دوش مي كشيدند و به درخانه هاي بيوه زنان  وبچه هاي يتيم مي بردند. فكر مي كردم تنها من بوده ام كه توسط تيمسار كمك مي شدم و ايشان اين همه به من لطف و مرحمت دارند. ولي در آن مراسم  ديدم كه زنان بي سرپرستي همچون من در عزاي آن رادمرد بزرگ ضجه مي زدند و بچه هاي يتيمي كه در فراق تيمسار اشك حسرت مي ريختند و پدر، پدرمي گفتند.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده