خلبانان(46)
دقايقي بعد دو فروند ميراژ عراقي در آسمان و در امتداد مسيري كه ما داشتيم ظاهر شدند. در يك لحظه من و قبادي نگاهي به همديگر كرديم و حرف دل خود را با نگاه به يكديگر گفتيم. ما به اين مسئله پي برده بوديم اگر ما براي خوردن چاي معطل نميشديم و با مجروحان بلند ميشديم، قطعاً در طول مسير هدف آن ميراژ قرار ميگرفتيم؛ به همين خاطر به قبادي گفتم: اين چاي نجات بود كه ما خورديم و او هم لبخندي زد.

چاي نجات

سرهنگ پرويز اشرفيان آذر

   يكي از مأموريت هاي ما درعمليات فتح‌المبين، تخلية مجروحان بود. اين مأموريت در روزهاي دوم و سوم بيشتر شد؛ چرا كه تعداد مجروحان خودي و دشمن آن قدر زياد بود كه ما فرصت استراحت نداشتيم. در اين وضعيت مأموريتي به ما محول شد كه براي تخلية مجروحان به يكي از مناطق درگيري اعزام بشويم.

بلافاصله بالگرد شنوك ما به منطقه مورد نظر رسيد و در محلي كه براي توقف پيش بيني كرده بودند فرود آمديم. در همين اثنا يكي از پرسنل نيروي زميني كه كمي دورتر از ما چادري زده بود به طرف ما آمد و از من و جناب بيژن قبادي دعوت كرد كه براي يك چاي صحرايي مهمان او باشيم. ما كه ساعت ها بود كه حتي فرصت يك چاي خوردن نداشتيم، با كمال ميل پذيرفتيم و به چادر آن برادر رفتيم و با كمي تأخير چاي خورديم.

   دقايقي بعد دو فروند ميراژ عراقي در آسمان و در امتداد مسيري كه ما داشتيم ظاهر شدند. در يك لحظه من و قبادي نگاهي به همديگر كرديم و حرف دل خود را با نگاه به يكديگر گفتيم. ما به اين مسئله پي برده بوديم اگر ما براي خوردن چاي معطل نمي‌شديم و با مجروحان بلند مي‌شديم، قطعاً در طول مسير هدف آن ميراژ قرار مي‌گرفتيم؛ به همين خاطر به قبادي گفتم: اين چاي نجات بود كه ما خورديم و او هم لبخندي زد.

   وقتي بي‌اختيار نگاهي به مسير آن هواپيما انداختم، احساس كردم كه دودي از انتهاي يكي از آنها بلند شد و وقتي بيشتر دقت كردم متوجه شدم كه يكي از آنها در منطقه سقوط كرد.

   ساعتي بعد باخبر شديم كه آن ميراژ از العماره بلند شده بود و پس از سقوط، خلبان هاي آن خاكستر شده‌اند.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده