آتش دل(25)
چشمي كه خواب دارد گويي بخواب بينم پژمرده باغ گلها از دشتهاي خامش گيرم سراغ گلها از خاكريز و سنگر هر جا نشان بجويم با قتلگاه ياران صدها سخن بگويم اي دشتهاي صامت، گلهاي عشق چون شد؟ از حجم غربتم دل، درياي سرخ خون شد پرسم من از شلمچه بر گو چه شد هوايت؟ سيناي عشق چون شد پژواك نالههايت

در ساية منوّر خاكت ز خون جلا داشت

 

هر سنگري به كويت بويي ز كربلا داشت

هر سنگر خرابت آباد بود روزي

 

اي گلشن شقايق ويرانه از تموزي

اي لاله زار گلگون، گلهاي پرپرت كو؟

 

اي حجلة مصفّا، مين و منوّرت كو؟

اي خاك پاك فكّه، گيرايي‌ات كجا رفت

 

وان جذبة نهايي از پهنه‌ات چرا رفت

اي كوشك، اي طلايه شوري به پهنه‌ات بود

 

ذكر و نماز شبها، تصوير صحنه‌ات بود

گويند اختراني در خاك جبهه خفتند

 

نو غنچه‌هاي چيده در خاك و خون شكفتند

هر جبهه با زباني از راز سينه گويد

 

از جور خصم بعثي، آن ديو كينه گويد

بايد كه گوش بودن تا قصّه ها شنيدن

 

يا چشم دل گشودن تا عمق عشق ديدن

هر سو نگاه كردم اعجاز عشق ديدم

 

سقف عروج ياران، پرواز عشق ديدم

هر جبهه را كه گشتم بويي ز جنگ مي‌داد

 

احساس بر قدومم، اذن درنگ مي‌داد

هر جا نظر فكندم، آثار نور ديدم

 

وز گلرخان شاهد، رنگ حضور ديدم

 

يادم ز جنگ آيد، از حمله و شجاعت

 

از حجله‌هاي آتش وز تحفة شهادت

 

از هشت سال آتش بس خاطرات در ياد

 

يادش بخير تيشه، در دست قطع فرهاد

 

شبهاي حمله بود و نجواي خالصانه

 

از بهر خط شكستن اصرار صادقانه

 

در فصل شوق و عرفان، ما مست مست بوديم

 

افسوس خواب بوديم دنيا پرست بوديم

 

چشمان خيرة ما آن صحنه‌ها نكو ديد

 

اخلاص و معنويت، ايمان و آبرو ديد

 

آنان كه مرد بودند از سدّ خون گذشتند

 

از جملة طواغيت، يكسر كمر شكستند

 

ما از كدام قشريم، مرديم يا كه نامرد

 

از نسل آفتابيم، يا قطبيان خون سرد

 

افسوسمان كه غافل با عيش خو گرفتيم

 

آنجا كه بود تكليف، لب بسته، رو گرفتيم

 

از مصلحت چه دانيم جز احتياط و اكراه

 

جز حربة تقيّه، در پيچ صعب اين راه

 

ما در فريب خويشيم، با نوش سرخوشيها

 

در بستر تنعّم، مغرور سركشيها

 

گويي كه سيل خونها، ديني نداشت بر كس

 

بر روي نعش لاله، پايي گذاشت هركس

 

هيهات، غيرت ما رنگي رقيق دارد

 

ني اين قدوم عاجز ميل طريق دارد

 

افسوس جاه و مكنت، عزّت ز ما گرفته

 

گاهي مقام، همّت، غيرت ز ما گرفته

 

نام و نشان و شهرت، تقوايمان ربوده

 

فرياد را رضايت از نايِمان ربوده

 

صد حيف، معنويت قهر است با دل ما

 

ديگر صفا ندارد از شور، محفل ما

 

عنوان و طول القاب گردن ز ما شكسته

 

رو سوي مسلخ نفس، ماييم دسته دسته

 

هيهات، عشق و عرفان ديگر بها ندارد

 

افليج دير محنت، عزم بلا ندارد

 

افسوس، رنگ ايمان محدود چهرة ماست

 

افغان ما خلايق بهر منال دنياست

 

صد حيف جوهر ما خشكيده در رگ و پي

 

وز شرح اين حكايت، معذوز نالة ني

 

افسوس جاه و منصب، وين جذبة صدارت

 

ايمان و شور ما را يكجا نموده غارت

 

بس پُست، پستمان كرد، دنيا عزيزمان شد

 

زنگ و تكدّر دل، تاوان ميزمان شد

 

وجه تفاخر ما، هيهات، نوع عنوان

 

افعالمان ادلّه بر عقده‌هاي پنهان

 

سبقت به شام حمله از يادمان چه سان رفت

 

دود غليظ غفلت در چشم تارمان رفت

 

ما را چه شد تملّق از جهد و شور انداخت

 

ديدي چگونه شيطان، ما را به تور انداخت

 

ديدي چه كرد با من، اين حس خود پرستي

 

پرسيده‌ايم از خود، كاي مدّعي كه هستي؟

 

چشمان ما نبيند ديگر صفاي جبهه

 

وين شامّه نبويد حال و هواي جبهه

 

در خاكدان دنيا خو كرده‌ايم افسوس

 

در سِجن خودستايي، خوشخوابهايِ محبوس

 

مأنوس با گناهيم، پروا نه از محارم

 

دل  بهر كسب عشرت، در التهاب دائم

 

آهي دگر نمانده در سينه‌هاي خسته

 

ديگر قنوت، هيهات با دستهاي بسته

 

ديگر چه سود دارد از جنگ وجبهه گفتن

 

با چهره‌هاي عاصي از نور وجهه گفتن

 

چشمي كه خواب دارد از سير بي نصيب است

 

با رؤيت حقايق، بيگانه و غريب است

 

با غافلان سرخوش زنهار از نهيبي

 

بايد دل شكسته، بهر فرج شكيبي

 

بايد دعا كه آيد آن تك سوار غائب

 

تا خلق را رهاند از پنجة مصائب

 

بايد دعا كه آيد آن منجي عدالت

 

اشك است هر دعا را مستوجب اجابت

 

گر منجي از ره آيد، شب را زوال باشد

 

هر فتنه جوي فاسق، خونش حلال باشد

 

سردار عشق آيد، گيرد به كف علم را

 

تا روز وصل محزون، مگذار اين قلم را

 

           
 

منبع: آتش دل، بیطرف(محزون)، فرزاد،1386، تهران ایران سبز

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده