شهید صیاد در کلام یاران(2)
یاد جوانی خودم افتادم (دریادار حبیب­الله سیاری) در یکی از بازدیدهای جزیره ابوموسی که به اتفاق شهید صیاد انجام می­دادیم، روزی از یک گروهان بازدید کردیم. گروهان به خط شد و شروع کردند به خواندن سرود «ای ایران» و بعد مشق «جنگ سرنیزه» و به دنبال آن پریدن از حلقه آتش (جنگ تن به تن). من دیدم که شهید صیاد گریه می­کند. من رویم نشد علت گریه را از ایشان سؤال کنم، حجب و حیائی داشتیم. وقتی که بازدید تمام شد، شهید صیاد فرمانده گروهان را صدا زد و او را بوسید و احوالش را پرسید. بعد سوار ماشین شدیم و به سمت ستاد حرکت کردیم.

ایشان هنوز حرف نمی­زدند. من گفتم تیمسار صیاد قضیه چی بود؟ ما هم­سنگریم که این سؤال را می­کنم. گفت من همین­طور که ایستاده بودم این عباسی (فرمانده گروهان) را که دیدم یاد جوانی خودم افتادم، عین خود من بود. آمدیم توی مسیر ستاد که برگشت گفت عباسی بچه کجاست؟ گفتم بچه تبریزه. گفت ناوبان­یک است؟ گفتم بله. پرسید متأهله؟ گفتم فکر نکنم متأهل باشد. رفتیم ستاد. شهید صیاد گفت عباسی را صدا کنید بیاید پیش من. غروب هم بود، عباسی آمد. عباسی را در آغوش گرفت و بوسید و گفت زن داری؟ عباسی گفت: نه زن ندارم. گفت: چند سالته؟ عباسی در جواب گفت: ۲۴ سال. شهید صیاد گفت: چرا زن نداری؟ این به خاطر این است که فرمانده­ات آدم خوبی نیست. و گفت دفعه دیگه که من برمی­گردم، باید زن داشته باشی. ما در جواب گفتیم: چشم. من به عباسی گفتم:  برو سر یگانت. شهید صیاد به من گفت: راه می­افتی خانه­ عباسی و برای عباسی خواستگاری می­روی و برایش زن می­گیری و می­آیی. من گفتم: چشم. ما بالأخره زمانی جور کردیم تا فرصتی پیش آمد.

شب عید سال بعد،  هفت الی هشت روزی مرخصی گرفتیم و با زن و مادر زن و پدرزن خود، دسته­جمعی به تبریز و خانه عباسی رفتیم که عباسی با پدر و مادر و تنها برادرش بودند. مردمان بسیار خوبی هستند و هم­طبقه خودمان. ما گفتیم یک مأموریت داریم. جالب است بگویم پدر عباسی هم بلد نبود فارسی حرف بزند، من هم اصلاً نمی توانستم آذری صحبت کنم. خلاصه رفتیم و به پدرش گفتیم که از طرف فرمانده­مان مأموریت داریم که خدمت شما بگویم پسرتان باید زن بگیرد. او گفت: خیلی خوب شما بروید ما دختر پیدا می­کنیم و به شما خبر می­دهیم. ما نشستیم، هماهنگ کردیم و برگشتیم به شهیاد صیاد گزارش کردیم که در اجرای اوامر جنابعالی من به همراه خانواده به تبریز رفتیم، کار تا اینجا پیش رفته است. ایشان فرمودند: سریعاً اقدام شود. چند ماه بعد خانواده عباسی دختری را پیدا کردند و رفتیم خواستگاری و مجدداً آمدیم گزارش کردیم که امیر معظم (شهید صیاد) ما خواستگاری کردیم، و ایشان گفتند: عروسی کنند. گفتیم: چشم عروسی کنند. خلاصه ما ظرف یک­ سال عباسی را زن دادیم و به مراسم عروسیش رفتیم و آمدیم گزارش هم کردیم که عروسی هم کردند. شهید گفتند: خانومش کجاست؟ بیاید بندرعباس. من گفتم تیمسار خانه ندارد. ایشان گفتند برایش خانه تهیه کنید و اگر خانه ندارید، کرایه کنید. عباسی را آوردیم و مستقر کردیم. این ماجرا هم به همان صورت اتفاق افتاد. تا اینکه شهید صیاد خیالش راحت شد و دستور دادند هر موقع آمدید تهران، عباسی را هم بیاورید من ببینمش. ما یک­بار با عباسی پیش ایشان رفتیم. یک کتاب به ما داد (کتاب قلب سلیم تألیف شهید آیت­‌الله دستغیب).

شهید صیاد در اوایلی که هیئت معارف را تشکیل داده بود، به من می­گفت: برو لاهیجان، فلان مغازه یک تن کلوچه آنجا هست، بار کامیون کن بیا توی فرودگاه به من تحویل بده. چندین بار توی هیئت معارف برای دانشجویان این کار را کرده بود. من می­رفتم لاهیجان. می­گفت: زود نرسه دیر هم نرسه. کلوچه تازه را بار می­زدیم.

به نظرم ایشان هنوز بازرسی بود، من رفتم خدمتشان. گفت: عباسی را با خانواده­اش بیاور من ببینمش. گفتم چشم. ما هم با خانواده عباسی آمدیم. ایشان هم اکنون فرمانده منطقه دریایی بندرعباس است. با دفتر شهید صیاد هماهنگ کردیم که این جمعه نمی­شود، جمعه دیگر به خانه ایشان می­رویم؛ اما روز شنبه صیاد شهید شد و دیگر نتوانست خانواده عباسی را ببیند. روحش شاد و محشور با اولیاءالله.

 

منبع: شهید صیاد در کلام یاران، هادقی، محمود، 1394، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده