نماز در آیینه خاطرات رزمندگان(8)
سجادة اهدايي سروان بازنشسته حاج محمّد عبدالملكي خواندن نماز هميشه برايم لذتبخش بود، به خصوص نمازهايي كه دركربلا و نجف و صحن اميرالمؤمنين علي (ع) و مكّه ومدينه خواندم ، امّا دوركعت نمازي كه درآن روستاي متروكه و درميان درختان ميوه و چمن زارهاي سرسبز باغ آن منطقه درخاك دشمن بجاي آوردم چيز ديگري بود.

درسحرگاه يك روز بهاري درسال 1363 درمنطقه غرب كشور به عنوان فرمانده به همراه يك گروه شناسايي عازم مأموريت برون مرزي شديم. هوا هنوز تاريك بود كه به سمت محل استقرار نيروهاي عراقي حركت كرديم. از خط مقدم جبهه حدود هشت كيلومتري پياده روي كرديم. مواضع اوّليه نيروهاي عراقي را پشت سرگذاشتیم و به منطقه  تجمع آنان رسيديم. هدف اين مأموريت شناسايي  استعداد نيروهاي جديد عراقي  بود. به ما اطلاع داده بودند كه ارتش عراق قصد حمله دارد و لذا براي اتخاذ مواضع صحيح و حساب شده پدافندي،  برآورد استعداد نيروهاي جديد دشمن ضروري بود.

          مسيرحركت ما تا مواضع خط مقدم دشمن قبلاً شناسايي شده بود و ما توانستيم با موفقيت  مسير از پيش تعيين شده را طي كرده و بدون برخورد و يا توقف درموانع دشمن و در زمان پيش بيني شده و به موقع به اهداف مورد نظر دسترسي پيدا كنيم. پس از شناسايي مختصات جغرافيايي مواضع نيروهاي جديد دشمن بدون تأمل به سمت مواضع خودي حركت كرديم.

          هنگامي كه به نزديكي خط مقدم عراقي ها رسيديم، هوا تاحدودي روشن شده بود امّا پس از پشت سرگذاردن حدود سيصد متر درحالي كه هوا روشن تر شده بود، به رغم رعايت نكات ايمني، توسط ديده بان عراقي شناسايي شديم و رگبارهاي دشمن به سمت مانشانه گرفتند. براي طي ادامه مسير چاره اي جز سينه خيز نداشتيم .

          درحالي كه گلوله ها از بالاي سرمان رد مي شد، به حالت سينه خيز و به سرعت خودمان را به خط الرأس تپه اي رسانديم كه درمقابل ما قرار داشت و در واقع خطرناكترين مسير برگشت همانجا بود و گلوله هاي تير در اطراف ما فرود مي آمد، به طوري كه يك گلوله به ساق پاي آخرين سرباز ما اصابت كرد. بعد ازعبور از خط الرأس، به كمك سرباز مجروح رفتيم. باسرعت به پايين دامنه  حركت كرديم و به خانه هاي مخروبه يك روستاي متروكه رسيديم. باغ هاي اطراف روستا بسيار سرسبز و پُرميوه بود.

          درحالي كه دونفر از سربازان پاي مجروح سرباز همراهان را با پارچه اي مي بستند، من و چند نفرديگر ازسربازان مشغول اقامه نماز صبح شديم. خاطره انگيزترين نماز زندگي ام همان دوركعت نماز صبحي بود كه در داخل باغهاي سرسبز آن روستا درمجاورت شاخه هاي پر شكوفه سيب و انار و بوته هاي سرسبز توت فرنگي بجاي آوردم .

          بعداز جمع كردن مقداري ميوه و خوردن توت فرنگي هاي درشت و شيرين و پرآب كه بعدها هم مثل آن توت فرنگي ها هرگز نديدم، به سمت مواضع خودي حركت كرديم. در فاصله حدود يك كيلومتري نيروهاي خودي بوديم كه با بي سيم نزديك شدن خودمان را اطلاع داديم. امّا چند لحظه  بعد باران گلوله  هاي خمپاره بودكه دراطراف و نزديكي ما فرود مي آمد و به طرز وحشتناكي منفجر مي شد.

          توقف كوتاه ما درباغ روستاي متروكه باعث شده بود كه ازچشم ديده بانان عراقي دور شويم و در واقع آنان مارا گم كنند و همين نكته سبب شده بود كه مسيرنسبتاً زيادي را بااستفاده از درختان و بوته هاي سرسبز و استفاده از استتار طبيعي طي كنيم، امّا درهرحال آنان ما را شناسايي كردند و اين بار باگلوله هاي خمپاره به سمت ما تيراندازي كردند.

          همين كه صداي آژيرگلوله هارا مي شنيديم، خودمان را به روي زمين پرت مي كرديم و به محض انفجارگلوله ها به سرعت بلند مي شديم و به سمت مواضع خودي مي دويديم. حدود پانصدمتر از مسيررا با همين وضعيت دويديم كه يكي از گلوله هاي خمپاره درنزديكي من منفجر شد و تركش هاي آن درسرودستانم فرورفت و خون ازآن جاري شد. هر طور که بود، با كمك سربازان به نيروهاي خودي پيوستم  و بلافاصله مرا با آمبولانس ابتدا به بهداري يگان و سپس به بيمارستان كرمانشاه اعزام كردند.

          حدود يك هفته سروصورت و دستانم باند پيچي بود. دراوّلين روزي كه باندهاي سرو صورتم راباز كردند، به سراغ پرستار بخش رفتم و به او گفتم  رفتن به نمازخانه برايم سخت است. دوساعت مرخصي مي خواهم كه بروم سجاده اي خريداري كنم تا درهمان اتاقي كه بستري هستم، نمازم را بجاي آورم پرستار نگاهي به دستان باند پيچي شده ام كرد و گفت: بايد مسئول بخش مرخصي بدهد، من خودم با ايشان صحبت مي كنم .

          آن روزگذشت و ازآن پرستار خبري نشد. صبح روز بعد درحال صرف صبحانه بودم كه همان پرستار وارد اتاق شد، يك بسته كادويي را روي تختم گذاشت و گفت اين مال شماست و بعد هم از اتاق خارج شد، كادو راگرفتم، كاغذش را بازكردم. سجاده زيبايي درآن بسته بندي شده بود. ازآن لحظه تاظهر ساعت شماري مي كردم تا اذان ظهررا بشنوم و درآن سجاده زيبا نماز بخوانم و لذت ببرم .

          خواندن نماز هميشه برايم  لذتبخش بود، به خصوص نمازهايي كه دركربلا  و نجف و صحن اميرالمؤمنين  علي (ع)  و مكّه ومدينه خواندم ، امّا دوركعت نمازي كه درآن روستاي  متروكه و درميان درختان ميوه و چمن زارهاي سرسبز باغ آن منطقه درخاك دشمن بجاي آوردم  چيز ديگري بود.

 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده