نماز در آیینه خاطرات رزمندگان(8)
ازتشنگي مي ناليد و مدام تقاضاي آب مي كرد. دكترها نمي گذاشتند آب به او برسد و عجيب تر از همه حالتي بودكه هنگام ممنوعيت آب خوردن پيداكرد و آن خواندن دعاي صباح اميرالمؤمنين بود.« الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب » راچنان با اشك و آه مي خواند كه مارا از خود بيخودكرد.

                                                                                             زهره اكبري ،

 امدادگر بيمارستان شركت نفت آبادان

 

          چه كسي مي دانست كه بيمارستان شركت نفت آبادان روزي پذيراي مجروحان و شهدايي خواهد شد كه در دفاع از سرزمين مقدسشان به خاك و خون غلطيدند؟ ديوارهاي بيمارستان شركت نفت در روز قيامت شهادت خواهند دادكه دين ما چگونه حفظ شد و آيين ما چه سان رنگ خون گرفت. تختهاي اتاق عمل به خود خواهند باليدكه پذيراي تن مقدس انسانهاي بزرگي همچون علي عباسي ها و سهراب نريماني ها شدند.

          روزي كه علي عباسي، پسر بچه 16 ساله عرب را به اورژانس آوردند، هنوز از بدن مطهرش دود بلندمي شد. تنش را تي ان تي سوزانده بود. چهره اش قابل تشخيص نبود. لبهاي مقدسش آيات قرآن و ادعيه راتلاوت مي كرد.

          سهراب نريماني هم مثل اوبود. او بابقچه نان خشكش،از يكي از روستاهاي اصفهان آمده بود. مدتي را دركردستان سركرده بود و بعد هم با اصرار زياد توانسته بود خودش را به جبهه ذوالفقاري  منتقل كند، ضربه مغزي خورده و پاي عقلش لنگ شده بود، امّا پاي عشقش،چنان اورا جلو مي برد كه حتي پزشكها را مبهوت كرده بود.

          ازتشنگي مي ناليد و مدام تقاضاي آب مي كرد. دكترها نمي گذاشتند آب به او برسد و عجيب تر از همه حالتي بودكه هنگام ممنوعيت آب خوردن پيداكرد و آن خواندن دعاي صباح اميرالمؤمنين بود.« الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب »  راچنان با اشك و آه مي خواند كه مارا از خود بيخودكرد. 

صداي او باتمام ضعفش مارا تكان مي داد؛ خصوصاً مدام تكرار مي كرد : « سعي كنيد تقوا داشته باشيد، اگر كسي تقوا را از دست بدهد،ايمانش به درد نمي خورد » .

سهراب سرانجام با لباني تشنه به ديدار حقّ شتافت .

          همين حوادث بود كه مارا دگرگون مي كرد، چنان كه دكتر فريدوني را هم دگرگون كرد. بيمارستان شركت نفت جاي مريض به معناي معمولي كلمه  نبود؛ غار حرا بود، مسجد كوفه بود، طور سينا بود و هركسي مي خواست مي توانست درآنجا معتكف شود!

          دكتر فريدوني از تحصيل كرده هاي آلمان بود كه دست تقدير اورا به اين وادي كشانده بود. غربزدگي دررفتار و حركاتش هويدا بود. مدتي را كه در آبادان بود، به روستاهاي اطراف مي رفت و با برادران ارتشي و سپاهي تماس مكررداشت و همين مراوده هابود كه اورا عوض كرد.

يك روز به اتفاق او عازم يكي از روستاها شديم. خبردادند؛ زن حامله اي به علت نرسيدن دكتر، سرزا رفته، امّا فرزندش سالم  به دنيا آمده، اين زن با اينكه اقوامش ده را ترك كرده بودند، مانده بود و ازجايش تكان نخورده بود.

شوهرش مي گفت: هركاري كرديم اورا ازده خارج  كنيم، قبول نكرد مي گفت:

 امام خميني  اين اجازه را به ما نداده و ما بايد اينجارا حفظ كنيم!

          آن قدر ماند تالحظه وضع حملش رسيد و تا آمديم او را به بيمارستان برسانيم، بچه به دنيا آمد و او از دنيا رفت!

          چند روز بعد ماه رمضان رسيد. دكتر شروع كرد به روزه گرفتن و نمازهاي قضا راخواندن. دكتر چنان حالتي پيداكرده بود كه همه به او غبطه مي خوردند. پس از دكتر نوبت يك برادرنظامي بود كه شديداً مجروح شده بود و از ستون فقرات تاگردنش تمامي در گچ بود.

          شب جمعه بود و ماطبق معمول دعاي كميل را ازضبط صوت باصداي آرام پخش كرديم، همانطوركه به دعا گوش مي دادم، درميان مجروحان مي گشتم  تاكنار او رسيدم. احساس كردم؛ حالتي  ملكوتي به اودست داده، اشك از چشمانش جاري بود.

 

سلام كردم، جوابم را داد و همان طوركه خوابيده بود،گفت:

 دلم مي خواهد باشما درد دل كنم .

گفتم: اينجا معركه درد وعشق است .

با چهره اي غمگين گفت:  همسرم درجنگ شهيد شده و من هستم و يك فرزند؛ دلم براي بچه ام خيلي تنگ شده .

– ان شاءالله به زودي برمي گرديد و اورا هم مي بينيد.

باحالتي اميدوارانه گفت: مي شود امشب يكي نماز مرا كامل كند ؟ مي خواهم از فردا صبح نماز بخوانم .

من بار ديگرشكفتن جوانه اي را احساس كردم  و او فردا صبح اوّلين كسي بود كه نمازش را خواند و به جمع معتكفان پيوست .

 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده