خلبانان(39)
در يكي از اين مأموريتها، قبل از آنكه بالگرد كبراي خود را روشن كنيم، مردم به طرف ما آمده و ما را درآغوش گرفتند و با ما دست دادند. در همين دست دادنها يكي از اين ياران دستكش خلباني مرا از دستم درآورد و لحظهاي بعد با چشم خود ديدم كه آن را تكه تكه كرده و به عنوان تبرك با خود بردند.

دوكوهه

سرهنگ خلبان ابراهيم صادق

   قبل از آغاز عمليات فتح‌المبين به دوكوهه اعزام شديم. آنجا نيروهاي متعددي جمع شده بودند و با بالگرد به پشت نيروهاي دشمن هلي برن مي‌شدند. آنچه پيدا بود؛ عشق بود و صفا و صميميت بود و ايثار. همه با شوق و ذوق خود را براي عمليات بزرگي آماده مي‌كردند. آنجا پير و جوان درعشق و صداقت يكي بودند و كسي بر ديگري ارجحيت نداشت.

   در آن منطقه، مأموريت اصلي هوانيروز با بالگردهاي نفربر شنوك و 214 انجام مي‌شد و ما مأموريت اسكورت آن بالگردها را داشتيم. در آن ايّام نيروهاي مردمي قبل از سوارشدن به سراغ ما مي‌آمدند. و خيلي عاشقانه با ما دست مي‌دادند و روبوسي مي‌كردند و بعد از خداحافظي صميمانه سوار بالگردهاي نفربر مي‌شدند.

   در يكي از اين مأموريتها، قبل از آنكه بالگرد كبراي خود را روشن كنيم، مردم به طرف ما آمده و ما را درآغوش گرفتند و با ما دست دادند. در همين دست دادنها يكي از اين ياران دستكش خلباني مرا از دستم درآورد و لحظه‌اي بعد با چشم خود ديدم كه آن را تكه تكه كرده و به عنوان تبرك با خود بردند.

   در حالي‌كه هم گريه‌ام گرفته بود و هم خنده‌ام به صداقت آنها آفرين مي‌گفتم و در دل گفتم: تا نيروهايي با اين همه عشق و ايمان داريم، هيچ دشمني نمي‌تواند در داخل خاك ما احساس امنيت بكند. آن روز با يك دستكش، پرواز خوبي در منطقه داشتم.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده