حدیث عاشقان(52)
او خجالت كشيد و برگشت اين خاطره از ص 213 كتاب «پرواز تا بي نهايت» به روايت «ستوان حسن دوشن» انتخاب شده است. همراه با تيمسار بابايي با يك وانت تويوتا به قرارگاه نيروي زميني در غرب كشور مي رفتيم. به نزديكي هاي قرارگاه كه رسيديم، در پيچ و خم كوهها، در هرصدقدم دژباني ايستاده بود، بابايي به من گفت: حسن جان! ببين اين دژبانها براي چه در اينجا ايستاده اند. من نزديك يكي ازآنها كه رسيدم. شيشه را پايين كشيدم و پرسيدم: برادر! براي چه اينجا ايستاده ايد؟

دژبان گفت: گفته اند كه تيمساري به نام « بابايي» مي آيد. دو ساعت است كه ما را در اينجا ميخ كرده اند. تا حال هم كه نيامده و حال ما را گرفته.

تيمسارباشنيدن صحبت هاي سرباز دژبان خيلي ناراحت شد. روكرد به دژبان و گفت: برادر! فرمانده ات گفته اين جا بايستيد؟

دژبان گفت: آره ديگه. تو نميري تو اين آفتاب كلي ما را علاف كرده اند. ضـد انقــلابها هـم اگر وقت گير بياورنـد سرِ ما را مي بُرند. اصلاً اينهــا بي خيالِ بي خيالند. ما را الكي در اينجا كاشته اند.

عباس گفت: برادر! از قول من به فرمانده ات بگو كه به فرمانده اش بگويد، بابايي آمد؛ خجالت كشيد و برگشت.

سپس رو به من كرد و درحالي كه عصباني به نظر مي رسيد، گفت: حسن! دور بزن برگرديم.

با ديـدن اين صحنـه احساس عجيبي به من داد. احساس كردم كه گويا علي «عليه السلام» درآستانه شهـر« انبار» است و كساني را كه در استقبال او به تعظيم ايستاده اند، نكوهش مي كند.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده