آتش دل(20)
در آنجا دردمندي شرح احوال من است پايبندي جرم امثال من است گوشه گيري اقتضاي روزگار ور نه در دل بيقرارم، بيقرار دست من روزي سلاحي داشت، دوست سينهام فرجام آهي داشت، دوست خاكريزي بود و شور و سنگري من هم آنجا سرخوش از جنگاوري

روزگاري همنشيني داشتم

 

جرأت ميدان ميني داشتم

سر ز دل در شور سبقت مي‌گرفت

 

دل هم الگو از شجاعت مي‌گرفت

كوله بارم يكدل بي‌كينه بود

 

هم‌نشينم فوجها آيينه بود

مهرباني بود آنجا، شور بود

 

عشق از ايثارها مشهور بود

روزگاري خويش سازي ساده بود

 

جايگاهم دامن سجّاده بود

من چه ‌گويم، چون زبانم الكن است

 

جبهه بالاتر ز توصيف من است

سوختم خاكسترم بر باد رفت

 

خاطرات جبهه‌ام از ياد رفت

مهد مكشوفات عيني جبهه بود

 

عشق آباد خميني جبهه بود

كوچ مشتاقان و استقبال مرگ

 

عشق تنها عشق، استدلال مرگ

مرگ را بازي گرفتن شيوه بود

 

نخل ايمان را شهادت ميوه بود

ترك سهل جان در آنجا درس عشق

 

بيم هم در پرده بود از ترس عشق

پيشة دريا دلان، سوز و گداز

 

شستن سجّاده با اشك نماز

آتش محراب، جان را مي‌گداخت

 

قبلة خون اهل دل را مي‌شناخت

بي‌تكـلّف ،  ارتبـاطي  معنوي

 

ره سپردن در صراطي معنوي

خاك ما را خوب خاكي كرده بود

 

روحمان را غرق پاكي كرده بود

حسرت آنجا وقف رفتن بود و بس

 

خطّ اوّل خود شكستن بود و بس

از خود آنجا تا خدا راهي نبود

 

هيچ‌كس را ميل خودخواهي نبود

معرفت روح خصالي بي‌نظير

 

جبهه بود و شور و حالي بي‌نظير

       
 

منبع: آتش دل، بیطرف(محزون)، فرزاد،1386، تهران ایران سبز

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده