شهید صیاد در کلام یاران(8)
ما باید مردم را بسیج کنیم سرتیپ دوم محمود ریاحی شهید صیاد درجه سرگردی داشت و در اصفهان خدمت می­کرد، گاهی هم به کردستان رفت و آمد داشت.او یک خودروی ژیان سبز رنگ بسیار قدیمی داشت. یک روز به اتفاق من و سایر نفرات همراه ما، یعنی حاج آقا سالک فرمانده سپاه پاسداران اصفهان و برادر پاسدار اخلاصی که در حال حاضر احتمالاً در دفتر نمایندگی ولی فقیه در سپاه تهران هستند و برادر رحیم صفوی بود یا برادر فضایلی (که به احتمال قوی برادر صفوی بود) سوار بر آن ژیان شدیم و در خیابان کمال اسماعیل برای انجام مأموریتی حرکت می­کردیم.

با هم مشغول صحبت بودیم و شهید صیاد هم ضمن رانندگی به اخبار رادیو گوش می­کرد، ولی ما توجهی به اخبار نداشتیم. نرسیده به میدان انقلاب اصفهان، شهید برگشت و به ما گفت: آمریکا به ایران حمله می­کند. ما دو سه نفری من­جمله آقای سالک با حالت خنده گفتیم: علی جان! چه شده؟ خواب دیده­ای؟ او با جدیت تمام گفت: آمریکا به ما حمله می­کند. مجدداً گفتیم برای چی؟ گفت الآن اخبار رادیو اعلام کرد که ناو کانستالیشن از فلان نقطه به فلان نقطه دیگر حرکت کرده است (نقطه­ای که ایشان گفت در ذهن من نمانده است).

ما از میدان انقلاب به مسجدی در خیابان کمال اسماعیل، که محل تبلیغات سپاه بود، رفتیم.  در آنجا شهید صیاد با جدیت تمام با آیات قرآن جلسه را شروع کرد. بعد از قرائت آیاتی از قرآن دعای سلامتی امام زمان(عج) را خواند و مسائلی که دلیل حمله آمریکا به ایران با توجه به اخبار رادیو بود را بیان نمود و در ادامه گفت: ما باید مردم را بسیج کنیم. این جلسه تقریباً سه ساعت ادامه پیدا کرد و نتایج جلسه به این ختم شد که سپاه موظف شد؛ بیست مسجد را در اصفهان برای تبلیغات و جذب مردم پیش­بینی کند و تأمین استاد هم به عهده ارتش محول شد.

در طرح اولیه که در آن جلسه عنوان شد، نیازمندی استاد چهارصد نفر برآورد شده بود که شهید صیاد در آن جلسه گفت: من ظرف ۴۸ ساعت چهارصد نفر استاد را آماده می­کنم. من که کنار ایشان نشسته بودم، با انگشت دستم به طوری که دیگران متوجه نشوند به  پایش زدم و گفتم علی جان! حواست جمع است چه داری می­گویی؟! به من طوری نگاه کرد که هیچی نگو، من درستش می­کنم. من هم دیگر صحبتی نکردم. ایشان قرار جلسه بعدی را ۴۸ ساعت بعد گذاشت.

دوستان سپاهی و آقای سالک و همراهانشان جلسه را ترک کردند و رفتند، من ماندم و شهید صیاد. تقریباً نزدیک غروب بود که با هم به طرف مرکز توپخانه و از آنجا به دانشکده توپخانه به راه افتادیم. در آن موقع هیچ­کس در آنجا حضور نداشت. ما در یکی از کلاس­ها نشستیم و سپس شهید صیاد گفت: من باید طرحی را برای همین کار آماده کنم، به من هم مأموریت داد و گفت: شما موظف هستید؛ ظرف امشب مسئولین چاپخانه مرکز را پیدا کرده و هر ساعت از شب که شده آنها را به چاپخانه بیاورید و ضمناً تعداد ۲۰ نفر از نیروها و بچه­های مؤمن را پیدا کنید و قبل از شروع مراسم صبحگاه اینجا باشند تا طرحم را به آنها اعلام کنم. من دیگر حرفی نزدم و به دنبال مأموریتی که شهید صیاد به من واگذار کرده بود، رفتم. خود شهید مشغول طرح­ریزی برنامه­اش شد. من حدود ساعت ۱۲ شب بود که توانستم چند نفر از کارمندان چاپخانه را پیدا کنم و آنها را به چاپخانه مرکز بیاورم.

شهید صیاد فرم بسیار زیبایی را طراحی کرده بود. فرم در این خلاصه می­شد که خطاب به یک افسر یا یک درجه­ دار ارتش می­گفت که آقای عزیز! شما چه تخصصی دارید؟ چند روز در هفته و چه ساعاتی از روز را می­توانید تدریس کنید؟ منزلتان کجاست؟ و… یعنی فرم را طوری طراحی کرده بود که برای برنامه­ریزی کار، به بهترین شکل استفاده می­شد. چاپچی­های مرکز آمدند و فرم­ها را چاپ کردند.

شهید صیاد همان شب با سرهنگ افلاطونی، فرمانده مرکز، تماس گرفت و درخواست کرد که من فردا در صبحگاه عمومی ۲۰ دقیقه زمان می­خواهم تا صحبتی کنم و چون فردی انقلابی بود و در اصفهان نفوذ داشت، سرهنگ افلاطونی پذیرفت.

مأموریت دوم من، بعد از نیمه شب شروع شد که خدا می­داند با هزار مشکل توانستم حدود بیست نفر از نیروهای مؤمن و انقلابی را جمع کنم. قبل از شروع مراسم صبحگاه فرم­ها چاپ شده و آماده بود. طرح شهید صیاد این بود که نفرات انتخاب شده در عقبه گردان­ها مستقر شوند و فرم­های چاپ شده را بعد از اعلام شهید صیاد بین نفرات گردان­ها توزیع کنند و پس از پُر کردن اطلاعات خواسته شده فرم­ها را جمع آوری کرده و تحویل ما دهند. البته ما این نیروها را در این خصوص آموزش داده بودیم و فرم­ها تحویل­شان شد و هرکدام از آنها مسئول یک گردان شدند.

شهید صیاد در جایگاه پشت میکروفون رفت و سخنرانی غّرا و بسیار شورآفرینی کرد و همه را به نحوی تحریک کرد که همه به این کار اشتیاق پیدا کردند و سپس در ادامه سخنرانی گفت که الآن این فرم­ها بین یگان­ها توزیع می­شود، همین­جا پر کرده و تحویل مسئولین بدهید و دیگر به بعد ارجاع نداد. شکل فرم­ها و اطلاعات خواسته شده به نحوی بود که پر کردن آنها بیش از ۵ الی ۶ دقیقه یا حداکثر ۱۰ دقیقه طول نمی­کشید، همان­جا فرم­ها تکمیل شد و حدود ۸۲۰  نفر به جای ۴۰۰ نفر داوطلب ارائه آموزش در طرح شهید صیاد شدند.

برابر همان زمان اعلام­شده با بچه­های سپاه اصفهان جلسه تشکیل شد و بچه­های سپاه هم خوب کار کرده بودند. شهید صیاد آمار داوطلبین مرکز توپخانه را ۸۲۰  نفر اعلام کرد که باعث تعجب همه شده بود که چگونه در عرض ۴۸ ساعت۸۲۰ داوطلب از بین نیروهای ارتشی بدون هیچ چشم­داشتی و به صورت مجانی آماده ارائه آموزش به نیروهای مردمی شدند.

برابر تصمیمات جلسه، محلی در دادگاه نظامی اصفهان جهت تشکیلات بسیج اختصاص داده شد و سروان عطاءالله صالحی[1] به عنوان فرمانده بسیج انتخاب شد و از نیروها اعم از ارتشی و نیروهای مردمی و سپاهی (سپاهی خیلی کمتر)  ستاد بسیج تشکیل شد. برادر بزرگ­تر من که دبیر آموزش و پرورش بود نیز یکی از داوطلبینی بود که در ستاد بسیج خدمت می­کرد، و بدین نحو بسیج اصفهان شکل گرفت.

بسیج اصفهان به قدری زیبا شکل گرفت که در روزهای ۲۲ بهمن که نیروهای مسلح رژه می­رفتند، رژه نیروهای بسیجی محکم  و حتی بهتر از نیروهای ارتشی بود، چون هم مربیان آنها ارتشی بودند، و هم اینکه بسیجی­ها روحیه انقلابی و مردمی داشتند. بین تمام یگان­ها بهترین منطقه بسیج، منطقه­ای بود که سرهنگ فشارکی[2] مسئولیت آن را به عهده داشت. سرهنگ فشارکی افسری ورزشکار بود که ورزش باستانی کار می­کرد و روحیه انقلابی خوبی هم داشت و به نحو بسیار خوبی بسیجی­ها را آموزش داده بود،  و رژه­ای که این منطقه می­رفتند بسیار بسیار زیبا بود و با آن ابتکاری هم که داشت یراق­های سبز رنگی درست کرده بودند که بسیجی­ها به سینه­هایشان بسته بودند و کلاً جوّ اصفهان را تحت سیطره خودشان قرار داده بودند.

سازمان بسیج اصفهان در کنترل و اختیار ارتش بود و همچنان داشت اوج می­گرفت و بسیار سازمان­یافته شده بود. بعدها که امام راحل فرمان تشکیل بسیج مستضعفین را صادر کرد، این بسیج تقویت شد و وسعت گرفت تا بالأخره در زمان ریاست جمهوری بنی­صدر بود که مجلس تصویب کرد؛ بسیج تحت امر سپاه قرار گیرد.

سرگردی بود به نام قُرقی که افسر ژاندارمری بود، ایشان در تشکیلات بنی­صدر کار می­کرد، بنی­صدر در راستای مصوبه مجلس و اجرای آن، سرگرد قُرقی را به عنوان نماینده خودش به اصفهان فرستاد. به علت حضور شهید صیاد در کردستان من به عنوان نماینده ارتش جهت تحویل و تحول به استانداری اصفهان رفتم و طی صورت جلسه رسمی ما تشکیلات بسیج را از ارتش به سپاه منتقل کردیم. با این حال مدت مدیدی سروان صالحی فرمانده بسیج بود و نیروهای ارتشی بسیج را آموزش می­دادند و به مرور سپاه جای نیروهای ارتشی را در بسیج اصفهان گرفت. خدا امیر سپهبد علی صیادشیرازی را رحمت کند.

 

 

منبع: شهید صیاد در کلام یاران، هادقی، محمود، 1394، ایران سبز، تهران

 


[1]. امیر صالحی فرمانده فعلی ارتش.

[2]. سرهنگ بازنشسته اکبر فشارکی، مسئول وقت بسیج یگان­ها در بدو انقلاب و از دوستان نزدیک شهید صیاد بود.

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده