درمانگران رزمنده(9)
شهادت غریبانه در شب عید خانم بنیادیان سال اول يا دوم جنگ بود. ما عادت كرده بوديم كه شبها به خانه بياييم و بهطور آمادهباش در خانه منتظر بمانيم تا مجروحاني را كه از پشت خط ميآورند، مداوا كنيم. شب عيد بود و ديگر به جنگ عادت كرده بوديم. پشت پنجرهها را پتو زده و سفرة هفت سين كوچكي در كنار ديوار اتاقمان چيده بوديم كه نور شمع، جلوة خاصي به آن بخشيده بود. هنوز چند دقيقهاي به سال تحويل مانده بود كه ناگهان آمبولانسي در خانة ما آمد. با درخواست راننده لباسم را پوشيدم و از خانه بيرون آمدم و همراه او به بيمارستان رفتم. وارد اتاقعمل شدم، مجروح هجده سالهاي را ديدم كه تركش به ريهاش خورده بود.

من بودم، پزشكان جراح، بيهوشي و تكنسين بيهوشي و يك كمك كار. بلافاصله مجروح را براي عمل آماده‌اش كرديم. خون زيادي از او رفته بود. عمل را شروع كرديم ولي متأسفانه پس از ساعتي بيمار زير عمل تاب نياورد و به شهادت رسيد. همه رفتند. من ماندم و يك جنازه. مداوم به اين فكر مي‌كردم كه الان خانواده اين جوان در چه حالي هستند. شايد آنها هم پاي سفره‌هفت سين نشسته و براي عزيزشان دعا مي‌كنند. آن شب خيلي به من سخت گذشت؛ نمي‌دانم چرا من از آن جنازه نترسيدم و با آرامش خون‌هايش را مي‌شستم و برايش اشك مي‌ريختم و با ملحفه نو او را مي‌پيچيدم و به او مي‌گفتم: من به جاي مادرت مي‌گريم كه تو غريبانه جان دادي.

منبع: درمانگران رزمنده، منتظر، رضا،1386، انتشارات ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده