خلبانان(36)
نجـات سرهنگ خلبان محمّد قاسم دژستان در عمليات فتحالمبين ما گاه نيرو و گاهي تجهيزات و ادوات زرهي و گاهي هم تجهيزات و هم نفرات را جابهجا ميكرديم. در يكي از اين پروازها كه سه دستگاه جيپ و بيش از چهل نفر نيرو سواركرده بوديم و در حال پرواز به منطقه عملياتي بوديم، ناگهان كروچيف اعلام كرد كه يك فروند ميگ ما را دنبال ميكند. براي بالگرد شنوك كه خيلي بزرگ و سنگين است، قدرت مانور زيادي وجود ندارد؛ خصوصاً در لحظهاي كه وضعيت سختي داشته باشد، يعني سه دستگاه جيپ و بيش از چهل مسافر داشته باشد. دشتِ بازي بود و امكان استتار وجود نداشت و اگر هم مينشستيم هدف ثابتي براي هواپيما ميشديم كه در آن صورت وضعيت بدتر ميشد. بلافاصله به قول معروف شهادتين خود را خوانديم و خود را به دست حادثه سپرديم.

   ناگهان يك گوي آتش از مقابل ما رد شد و كروچيف فرياد زد: هواپيما را زدند!

   وقتي دقت كردم، ديدم هواپيماي عراقي آتش گرفته و خلبان آن با چتر نجات در حال فرود آمدن است. بلافاصله مسير خود را به طرف خلبان عراقي منحرف كرده، دقايقي بعد او را سوار بالگرد كرديم. او اولين جمله‌اي كه گفت اين بود، من مي‌خواستم شما را بزنم ولي شما مرا زديد.

   در حالي‌كه مسافران و تجهيزات را پياده مي‌كرديم،  يكي از بچه‌هاي نيروي زميني آمد و گفت: جناب سروان من مسئول پدافند زير پل هستم. من آن هواپيما را زدم.

   در حالي كه او را بغل كرده و مي‌بوسيدم، گفتم: تو نه تنها آن هواپيما را زدي بلكه جان چهل تا پنجاه رزمنده را نجات دادي و بايد بگويم:  دست شما درد نكند.

 

منبع: خلبانان، پوربزرگ، علیرضا، 1385، ایران سبز، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده