حدیث عاشقان(51)
انتظار مردم و وعملكرد ما اين خاطره از ص162 كتاب «پروازتا بي نهايت» به روايت «سرهنگ خلبان سيد اسماعيل موسوي» انتخاب شده است. چند ماهي بود كه به فرماندهي پايگاه دزفول منصوب شده بودم. روزي دردفتر مشغول انجام كار بودم كه ازبرج مراقبت به من اطلاع دادند؛ تيمسار بابايي باهواپيما به سمت پايگاه درحركت هستند. من ماشين بيوك فرماندهي را آماده كردم و براي آوردن ايشان به محوطه باند پروازي رفتم. چند لحظه بعد، تيمسار بايك هواپيماي كوچك ( بونانزا) كه خلباني آن را خودشان به عهده داشتند بر روي باند فرودگاه به زمين نشستنــد.

ازهــواپيما پياده شدند و پس از سلام و احوالپرسي نگاهي به ماشين انداختند. از چهره شان پيدا بود كه منتظر چنين وسيله اي نبوده اند, سپس با بي ميلي سوار شدند. پس از اينكه حركت كرديم, روي به من كردند و گفتند: من نمي گويم شما سوار اين ماشينها نشويد؛ ولي يادتان باشد كه ديروز شخص ديگري برآن سوار بود وفردا هم دردست افراد ديگر خواهد بود.

بعد در اين باره حكايتي ازعارف بزرگ, مقدس‌اردبيلي نقل‌كردند. دراين زمان به محوطه خانه هاي سازماني رسيده بوديم و پرسنل در طول راه، درحال رفت و آمد بودند. ايشان گفتند: ببينيد، شما كه ا ين ماشين را سوار مي شويد و از جلو اين پرسنل عبور مي كنيد، آنها حق دارند كه پيش خودشان بگويند؛ فرمانده پايگاه درماشين كولردار نشسته و از وضع زندگي ما خبر ندارد. در صورتي كه من مي دانم ماشين شما كولر ندارد. يا مي گويند ببين خودش سواره است و ما بايد پياده برويم. بعد هم  مي گويند ماشين را خالي مي برد و ما را سوار نمي كند. براي اينكه اين  مسايل پيش نيايد از اين پس از وسيله ديگري استفاده كنيد.

آن روز گفته هاي ايشان به دل من نشست و از آن به بعد, هر وقت براي آوردن تيمسار مي رفتم از وانتي كه مخصوص نامه رسان بود استفاده مي كردم و واقعاً خيلي راحت بودم؛ چون فقط جاي دو نفر بود و كسي توقع سوار شدن را نداشت. شكل ماشين هم به گونه اي نبود كه نظر عابرين را جلب كند.

 

منبع: برای سرباز تا ارتشبد، صادقی گویا، نجاتعلی، 1387، ایران سبز، تهران

 

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده