نماز در آیینه خاطرات رزمندگان(5)
تقديرالهي سرهنگ ابراهيم غفاري فاصله سنگرما تانمازخانه گردان حدود پانصد متر بود، به اتفاق روحاني عقيدتي كه در مجاور سنگرما بود و براي اقامه نماز وضو مي گرفت آماده حركت شديم.به علت شدت گلوله باران باهرقدمي كه به طرف نمازخانه برمي داشتيم. پس از مشاهده هواپيماي دشمن و ياصداي زوزه گلوله هاي توپخانه دوقدم به طرف عقب و به سوي سنگرم عقب نشيني مي كردم.

دراسفندماه، مقدمات عمليات بدر فراهم شد. نيروهاي رزمنده سازماندهي و تقويت شدند، وظيفه هريگان نيز مشخص گرديد. درچنين شرايطي تحرك نيروها بيشترضرورت مي يافت و لذا دشمن ازعمليات قريب الوقوع نيروهاي ما اطلاع داشت و به همين علت توسط پشتيباني آتش خود انواع گلوله ها وحتي بمبهاي مختلف ناپالم، خوشه اي و شيميايي را يكي پس از ديگري به سمت مواضع ما روانه مي كرد.

          انفجار مهيب گلوله ها وبمبها درفاصله هاي نزديك به وقوع مي پيوست و خسارات و تلفاتي به بار مي آورد. دريكي ازهمان روزهايي كه گلوله باران عليه نيروهاي ما شدت گرفته بود، همزمان با اذان ظهرآماده شديم كه در نمازخانه نمازجماعت بجاي آوريم .

          فاصله سنگرما تانمازخانه گردان حدود پانصد متر بود، به اتفاق روحاني عقيدتي كه در مجاور سنگرما بود و براي اقامه نماز وضو مي گرفت آماده حركت شديم.به علت شدت گلوله باران باهرقدمي كه به طرف نمازخانه برمي داشتيم. پس از مشاهده هواپيماي دشمن و ياصداي زوزه گلوله هاي توپخانه دوقدم به طرف عقب و به سوي سنگرم عقب نشيني مي كردم.

حاج آقا كه پس از طي حدود صد متر راه متوجه عدم حضورمن دركنار خود شده بود، به عقب نگاهي كرد وگفت:

جناب سروان! چي شد، جاماندي؟  به نماز نمي رسيم، بيا !

وقتي به نزديكي حاج آقا رسيدم گفت:

جان آدمي دست خداست جناب سروان!  وقضا و قدر هم تغيير ناپذيراست.

درهر حال به نماز خانه رسيديم. صف هاي نماز جماعت تشكيل شد، امّا هنوز نيّت نكرده  بوديم كه صداي انفجاري وحشتناك نمازخانه را به لرزه انداخت.گويا بمب در نزديكي ما منفجر شد. فضاي خارج از نمازخانه را دود وخاك فرا گرفت .

          پس ازكمي دقت و بررسي مشخص شد كه يك بمب به محل سنگر من اصابت كرده است. سنگر استراحتي كه تا چند لحظه پيش نمي خواستم رهايش كنم و به عنوان مكاني امن قصد داشتم درآنجا نماز بخوانم ؛ پودر شده بود و اثري ازآن و چند سنگر مجاورش باقي نمانده بود.

          نگاهي به حاج آقا كردم، او با تعجب و توجه بيشتري به من چشم دوخته بود. نمي دانستم چه بگويم، لااقل طوري به او نگاه كردم كه انگارمي خواستم بگويم: شگفتا از تقدير و قضا و قدر الهي.

حاج آقا كه سكوت و حيرت مرا احساس كرد گفت:

ديدي جناب سروان، امداد غيبي كه مي گويند همين است،حتماًكه نبايد شق القمر بشود.

 

تصميم بموقع

        دربهار سال 1364 و بعداز عمليات بدر به مدت چند روز در روستاي ملائكه نزديك به شهرآبادان مستقر شديم تا براي اعزام به كردستان آماده شويم. دراين روستاي خالي از سكنه، معمولاً بعدازظهرها مسابقات ورزشي انجام مي شد.

يك روز بعداز ظهركه مسابقه واليبال بين دوگروهان برقراربود، من به اتفاق فرمانده گردان و تعدادي از فرماندهان گروهانها و گروهي از سربازان به تماشاي اين مسابقه مشغول شديم.

براي اينكه به بازي بهتر مسلط باشم، روي لبه پشت بام منزلي نشستم  ودرحالي كه پاهايم آويزان بود، بازي را تماشا مي كردم. غافل از اينكه جايي كه نشسته بودم، سقف اسلحه خانه يكي ازگروهانها بود.

          درحال تماشاي بازي ناگهان به يادم افتاد كه نماز ظهر و عصر رابجاي نياورده ام. بلافاصله ازجايم بلند شدم و به سمت ستادگردان به راه افتادم. هنوز چند قدم دور نشده بودم كه صدائي مهيب توجهم را جلب كرد به سمت صدا كه برگشتم، توده اي خاك را ازهمان مكاني كه نشسته بودم، به چشم ديدم .

          ظاهراً به علت سهل انگاري و بي دقتي سرباز اسلحه خانه چند گلوله از تيربار تيراندازي شده بود كه پس از اصابت به چند نقطه  سقف حصيري فروريخت و سبب دلهره وترس اطرافيان شد. 

بديهي بود كه بيشترين آسيب درآن شرايط به من وارد مي شد، امّا لحظاتي قبل از اين واقعه من براي نماز ازآنجا دورشده بودم .

 

منبع: زمزمه ای در تنهایی، حسینیا، احمد، 1383، انتشارات عرفان، تهران

 

0 دیدگاه کاراکتر باقی مانده